زمین نفس کشید

بهار ندای امید با خود دارد.

به شکوفه های برآمده از پس زمستان سرد و سوزان نگاه کن

به گرمای نوازشگر خورشید فروردین بنگر

این ها همه می گوید زمستان هرچقدر طولانی و با همه چله‌های کوچک و بزرگش رفتنی است.

نگاه کن

زمین نفس کشیده است، ما چرا نکشیم؟

هوا تازه شده است، ما چرا نشویم؟

سبزی برآمده از شلاق های زمستان را نادیده نگیر.

دست روي دلم مگذار

دست روي دلم مگذار

خون دامنت را مي گيرد

نگران نيستم

حالا ۳هفته اي مي شود كه از سوره مهر خارج شده ام. درست يا غلطش را نمي دانم اما مي دانم كاري را كرده ام كه دلم به انجامش فرمان داده بود و بر همين اساس احساس خوبي دارم.

اين روزها نگراني چنداني ندارم. نگران نيستم چون فرمان را به دل سپرده ام. مي خواهم براي خودم زندگي كنم. خودم كه مي گويم منظورم فراتر از شخص است، منظورم خانواده ام است، حتي فراتر، انديشه ام. مدت ها بود كه كمتر مي خواندم، كمتر مي نوشتم و حالا قصد دارم بيشتر بخوانم و بيشتر بنويسم.

اينم روزها اگرچه از شرايط اين روزهايم چندان هم راضي نيستم اما از خروجم از سوره مهر رضايت دارم، با همه تصويري كه از قدرت من در خارج از مجموعه تصور مي شد حالا خوشحالم كه با آن تصوير و تصورها خداحافظي كرده ام. سوره مهر خوب بود، شايد خوب هم باشد اما براي من ديگر نه. نه اينكه براي من منفعتي نداشت، نه، ديگر براي حال و روزم خوب نبود. نياز به استراحت داشتم (اگرچه اين روزها آنقدر سرم را شلوغ كرده ام كه هرگز زماني براي استراحت ندارم). شايد هم براي انجام همه كارهايي كه در اين سال ها سوره مهر از انجامشان غافلم كرده بود سرم شلوغ شده است.

اگرچه اين روزها زياد شعر نمي گويم (روزهاي آخر حضورم در سوره مهر شاعر شده بودم) اما باز هم دلتنگ شعر نيستم... حالا بيشتر به خودم فكر مي كنم.

اين جملات پراكنده را در اوج مشغله كاري اين روزهايم نوشتم. در روزهاي آنيده بيشتر و مفصل تر درباره اين چند سال مي نويسم. درباره آدم هايي كه با آنها آشنا شدم و از آن ها آموختم.

جمله آخر اينكه: نگران نيستم چون خدا با من است.

ده نکته در پاسخ به انتقاد از خبرنگاران

به جای وااسفا گفتن علت را بررسی کنیم

سید محمد طباطبائی حسینی

انتشار چند یادداشت درباره مسائل حاشیه‌ای پیش آمده در روز خبرنگار یا مراسم‌های مناسبتی این روز، باعث شد تا قلم از سکون بردارم و سکوت بشکنم.

تمام آنچه که درباره رفتار خبرنگاران در این روز گفته شده، مبنی بر «اصرار خبرنگاران برای گرفتن هدیه و ناخوانده مهمان شدن آنها» بود و هیچ‌کدام از دوستانی که متعهدانه قلم به انتقاد از خبرنگاران رانده بودند تحلیلی بر چرایی این مسئله ارائه نکرده و حتی اشاره کوچکی هم به چرایی رسیدمان به اینجا نگفته‌اند. در این یادداشت کوتاه بر آنم تا گذرا بنگرم که چرا به جایی رسیده‌ایم که خبرنگارانمان این‌گونه شده‌اند، اما شما می‌توانید این مطلب را پاسخ به یادداشت‌های این دوستان هم ارزیابی کنید.

اول، خوشبختانه حقیر هم سال‌هاست خبرنگارم و هم مسئول ارتباط با رسانه‌ها در یک روابط عمومی کوچک(به لحاظ گستره مدیریتی) اما بزرگ(به لحاظ محتوایی). بنابراین موضوع را هم از نگاه یک مسئول در واحد روابط عمومی بررسی می‌کنم و هم از دید یک خبرنگار.

دوم،بدیهی است که رفتار سرزده از خبرنگاران به هر دلیلی که باشد نادرست است. اینکه خبرنگاری خود را مهمان ناخوانده کرده و به طلب دریافت هدیه و نه تهیه گزارش در برنامه‌ای حاضر شود درشان خبرنگار نیست.

سوم، اما یک نگاه بیندازیم این خبرنگاران که این‌گونه رفتار کرده‌اند تعددشان چند نفر است و آن را با آمار وزارت ارشاد از تعداد کل خبرنگاران قیاس کنیم، آیا می‌توان رفتار این تعداد اندک را بر کل جامعه خبرنگاری تعمیم داد؟ شاید دوستانی که در مطالبشان ابراز گلایه کرده‌اند پاسخ دهند «ماهم منظورمان همان تعداد اندک است» اما پاسخ حقیر این است که هرگز به این موضوع اشاره نکرده‌اید و مخاطبتان را کل جامعه خبرنگاری قرار داده‌اید. بد نیست بار دیگر مطالب خود را مرور کنید.

چهارم، بد نیست قیاسی کنیم میان خبرنگاران ناخوانده چند برنامه(بدون در نظر گرفتن حوزه کاری آن برنامه‌ها)، شاید دریابیم که بیشتر آن‌ها مشترک باشند. یا بد نیست بررسی کنیم چند درصد از این خبرنگاران واقعاً خبرنگارند؟ چند درصد از رسانه‌هایی که آنها خود را خبرنگار آن می‌نامند، واقعاً وجود خارجی دارند و اگر دارند، واقعاً فعالند؟

پنجم، دوستی در یادداشتی به دو مراسم همراه اول و ایرانسل اشاره کرده و حاشیه‌های آن(اصرار خبرنگاران غیر مدعو برای حضور در برنامه و دریافت هدیه) را نمونه‌هایی دیگر از رفتارهای ناشایست خبرنگاران ذکر کرده بود. سوالم این است، آیا همین دو شرکت به همراه چند شرکت دولتی دیگر نبودند که به دلیل اقتصادی بودن ماهیتشان و نیز جنبه تبلیغ داشتن اخبارشان چون امکان انتشار اخبار آنها در رسانه‌ها کم بود با دادن هدیه‌های آنچنانی به خبرنگاران به مناسبت‌های مختلف و نیز نگاه مادی به کار خبرنگاران این عادت زشت را در آن‌ها رواج دادند تا خبرنگاران در شرایط رودربایستی هدیه‌ها، به هر صورت ممکن اخبار آن‌ها را منتشر کنند؟ گویا حالا دوره مصرف خبرنگاران برای این آقایان تمام شده است.

ششم، نگاه کنیم به معیشت خبرنگاران، هر خبرنگار معمولی به طور معمول بین 400 تا 550 هزار تومان حقوق ماهیانه دریافت می‌کند(بگذریم از بعضی رسانه‌ها که به دلایل سیاسی، حقوق آنچنانی می‌دهند) آیا این حقوق پایین خبرنگاران کفاف زندگی آن‌ها را می‌دهد؟ قصد ندارم بگویم چون حقوق خبرنگاران کم است باید دنبال دریافت هدیه از این ارگان و آن سازمان باشند، حرفم این است که به یاد بیاوریم آن حدیث معروف را که «فقر ایمان را از بین می‌برد»(نقل به مضمون). آیا اخلاق بخشی از ایمان دینی نیست؟ نمی‌توانیم بگوییم که فقر اخلاق را از بین می‌برد؟

هفتم، وقتی برنامه‌ای رسانه‌ای می‌شود همه خبرنگاران خود را مدعو آن برنامه می‌دانند. قصه این است که روابط عمومی‌ها می‌خواهند هم بر خر مراد سوار شوند و هم خرما بخورند. در برنامه تجلیل از خبرنگاران حوزه خود، هم برنامه تقدیر را در نظر دارند و هم می‌خواهند از آن استفاده رسانه‌ای کنند. آیا اگر سازمانی برنامه تقدیر از خبرنگاران را رسانه‌ای نکند و تنها از خبرنگاران مرتبط خود دعوت به عمل بیاورد، خبرنگار دیگری در برنامه حاضر می‌شود؟ آیا نمی‌توانیم بگوییم که ارگان‌ها هدفشان از برنامه‌های تجلیل از خبرنگاران، بیشتر فراهم کردن بهانه برای حضور در رسانه‌ها هستند تا تجلیل از خبرنگاران؟

هشتم، تعدادی از خبرنگاران مرتبط با یک سازمان، وقتی از آن‌ها برای حضور در برنامه‌های این چنینی (تقدیر از خبرنگاران) دعوت می‌شود خود را تنها مدعو برنامه نمی‌دانند بلکه در نقش میزبان، تعدادی دیگر از دوستانشان را هم دعوت می‌کنند که مسلماً کاری غلط و نادرست است.

نهم، در این کشور، آن قدر بریز و بپاش هست که نگو و نپرس، آنقدر اسراف کاری هست که خدا می‌داند‌. آنقدر رفتار زشت و زننده از قشرهای مختلف و اتفاقات نادرست در مشاغل دیگر هست که حد و مرز ندارد. سوالم اینجاست که چرا آن همه رفتار نادرست دیده نمی‌شود و یک رفتار نادرست از خبرنگاران این همه سر و صدا می‌کند؟ باور کنید خبرنگار نعوذبالله پیغمبر و امام معصوم نیست. شاید در پاسخ بگویید از آنجا که خبرنگاران خودشان ایرادهای دیگران را عیان می‌کنند باید رفتار درستی داشته باشند. پاسخ حقیر اما این است که عیان کردن ایرادهای جامعه ماهیت کار خبرنگار است که در آن میان بارها پیش آمده ایرادهای خود را هم عیان کرده‌اند، اما آیا عیان کردن یک ایراد خبرنگاران ماهیت کار دوستان است؟

دهم، همه آنچه که گفته شد برای توجیه اتفاقات افتاده نبود و هنوز هم بر این باورم که آن کار خبرنگاران نادرست بوده است، ولی بار دیگر تاکید می‌کنم که باید دید چند درصد آن‌ها واقعاً خبرنگارند، چنانچه خبرنگارند، چند درصد از جامعه خبرنگاری ما را تشکیل می‌دهند و نیز باید چرایی این اتفاق ریشه یابی شود.

تکمله: یاد آمد که خبرنگاران زیادی از جمله حقیر هنوز هدیه 2 سال پیش رئیس‌جمهور را هم دریافت نکرده‌اند، پس وقتی هدیه رئیس‌جمهور وعده‌ای بیش نمی‌نماید، چندان به هدیه‌های دیگر، نباید دل‌خوش کرد.

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست


امیرعلی جان

این شعر را اولین بار یکی از دوستانم در قطار تهران - مشهد برایم خواند، خرداد 1380، من بارها و بارها در جمع های دانشجویی و در تجمعات اعتراضی مان آن را خواندم، آن قدر که این شعر ملکه ذهن بسیاری از دوستان و هم کلاسی ها و یاران دبستانی ام شده بود. حالا من در خرداد 1390 آن را برای تو می خوانم، شاید تو هم دو دهه دیگر در قطار، آن را برای دوستت  بخوانی. اما امیدوارم این شعر در روزگار تو مصداق نداشته باشد.

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست   

                                               نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست

خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته

                                              فقط این مسجد متروک نمای ده ماست

کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است

                                              کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست

کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم

                                            کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم

                                             این صدا مختص من نیست صدای ده ماست

خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها

                                             تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت

                                             هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست

آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز

                                             فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست


این نامه را بیست سال بعد بخوان

برای ناصر حجازی که راست قامت بود


امیر علی پسرم

امروز حامل خبر بدی برایت هستم، اگرچه شاید تو هرگز بار تاثر این خبر را حالا درک نکنی و همین است که می گویند خوشا به حال کودکان.

ناصر حجازی درگذشت. درست 2 ساعت و نیم قبل از نگارش این نامه برای تو که شاید 20 سال بعد آن را بخوانی. او اگرچه در سکوت از میان ما نرفت، اما هیاهوها همه درباره چیزی بود که برای حجازی ارزش و اهمیتی نداشت. همه درباره بیماری او می گفتند، حال آنکه او نگران بیماری اش نبود و چشم نگرانش برای مردم سرزمینش دو دو می زد. حجازی سال ها دروازه بان آبروی ایران بود، در میدان فوتبال که نه فقط ورزش که گود وزن کشی قدرت کشورها هم به حساب می آید. هر توپی که حجازی می گرفت  تیری بود که به سوی ایران روانه شده بود و او میزبان تیرها می شد تا بر پیکر کشورش و مردمش آسیبی فرود نیاید. او اما در روزهای آخر عمر مدافع شرف ایرانیان شد. آنجا که خبرنگاری از او پرسید: « ناصر خان حالتان خوب است؟» و او گفت: «نه»، نه او اما نه بخاطر جسم بیمارش، که به خاطر روح و جسم آزده مردمش بود. او گفت خوب نیستم، چرا باید وقتی مردمم با سیلی صورت سرخ می کنند، وقتی مردمم با گرانی دست و پنجه نرم می کنند.

«به من می گویند عصبانی نشوم، مگر بی غیرتم وقتی درد و مشکلات مردم را به چشم می بینم، با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم. آمده اند و یارانه ها را قالب کرده اند. زندگی مردم  بهتر نشده  که بدتر هم شده است... متاسفانه شاهد نداری و سختی زندگی مردم هستیم. دولت می گوید  چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک می کنیم ، مگر مردم گدا هستند ؟ مردم ایران روی گنج خوابیده اند ، نفت، گاز و... دولت حق ندارد به مردم کمک کند، دولت  باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم   را دو دستی تقدیم آنها نماید.چهل هزار تومان در ماه به مردم می دهند و بعد ....

با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم ؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی ام مثل امروز شود. اگر مردم عادی شرایط امروز من را داشتند و با یک بیماری پر هزینه روبرو شوند ، چه باید بکنند؟بروند بمیرند؟ من ناصر حجازی هستم ، سرد و گرم روزگار را چشیده ام . عمری از من گذشته است. هیچ ابایی هم ندارم که اگر من را ببرید وبا شلیک 2 تیر به زندگی ام خاتمه دهید. حرفهایم از سر دلسوزیست... آخر یک کارگر که ماهی سیصد-چهارصد هزار تومان حقوق می گیرد و کرایه خانه، خرج زندگی و...دارد و حال باید سه برابر مبلغی که دولت می دهد ، به آنها برگرداند، چطور زندگی کند؟ نتیجه اش می شود فقر و فقر یعنی فساد ، فحشا  ، طلاق و...»

این نگاه مردی بود که صدا در گلویش نماند، حتی در روزگاری که ریه هایش دچار بیماری شد، باز هم صدا در گلویش نخفت.

امیر علی

 خبرگزاری ایسنا امروز برای او تیتر زد: «مردی که کرنش را بلد نبود»، کاش از او یاد بگیریم و به خاطر چیزهایی که زود از دست می روند کرنش نکنیم.

این نامه را وقتی بخوان که دو دهه از درگذشت ناصر حجازی گذشته و شاید من هم در کنارت نباشم، بخوان و بدان که او فقط یک ورزشکار نبود که اگر اینچنین بود مثل خیلی ها که به دست بوسی رفتند و در دو دهگی عمرشان رئیس فدراسیون شدند (رجوع کن به تاریخ نگارش نامه و کسانی که عنوان پهلوان را می گرفتند، تو بخوان پهلوان حکومت) سر تعظیم فرود می آورد و هیچ نمی گفت. ولی او سکوت نکرد. او فریاد زد تا صدا در گلو نماند. او بغض در گلو شکست تا صدا نشکند. نمی دانم بعد از دو دهه از زمان درگذشت ناصر حجازی و نگارش این نامه، مردانی از جنس او هنوز هستند یا نه؟ در زمانه ما هر آنچه مرد بود در حبس بود و ناصر حجازی هم  تنها به خاطر محبوبیتش در حبس نبود.


 

قیام واژه ها نزدیک است

دست و دلم به نوشتن نمی رود،  این روزها انگشت سبابه ام که وظیفه اصلی را در بازی نقاشی حروف روی صفحه کاغذ بر عهده دارد سخت درد می کند، تیر می کشد، آه از نهادم بلند می کند و خب این برای من که به نشانه ها، سخت معتقدم، نشانه ای است برای ننوشتن. فارغ از نشانه اما باعث شده تا دستم به نوشتن نرود یا لااقل کم برود. دلم هم چندان برای نوشتن یاری نمی کند، به خودم می گویم این درد دست، از دل است نه دست. شاید نشانه ای باشد از دل. هر وقت که انگشتم تیر می کشد دلم می سوزد، برای خودم، برای قلم، برای آنهایی که قرار است نقاشی های حروف مرا و دوستانم را بخوانند. که این ها نقش هایی نیست که من تماما دوست دارم. دوست دارم در نقش هایم حروف دیگری را هم با آرایشی دیگر بنشانم، اما گویا نمی شود. دلم برای دستم می سوزد، با خودم فکر می کنم سال هاست که می نویسم پس چرا درست روزهایی که دلم تماما همراه نوشته هایم نیست دست هایم قصد دست شستن از نوشتن دارند. دست بر کلاه می برم و کلاهم را قاضی می کنم که ببینم عیب کار از کجاست که هر لحظه احساس می کنم سرم بی کلاه تر از پیش شده است. اما کلاهی بر سر نمانده که بخواهم آن را قاضی کنم. این روزها بازار کلاه برای جماعت دست به کلمه کساد است. کلاه از سرم برداشته اند که بی کلاهم کنند، اما حکایت، حکایت اسب و اصل است، آدمی که آدم باشد از اسب هم بیفتد از اصل نمی افتد. کلاه برای جماعت کلاه باز آبروست که با نبودش بی آبرو شوند و با بودنش احساس آبرو کنند، جماعت دست به کلمه، آبرو از نقش حروف می گیرند، اما چه کنیم که حرفی برای حضور در بازی حروف نمانده است. حرف ها زندانی شده اند در حکم هایی که قضات کلاه به سر صادر کرده اند. قضاتی که امروز کج کلاهانی شده اند که خود از عدم توازن کلاهشان آگاه نیستند و نمی دانند که روزی می رسد که کلاه از سرشان می افتد و آن وقت کلاهی ندارند که به اعتبارش حکم هایی صادر کنند که حروف زندانی شوند از ترس قیام شان. اما آن وقت است که حروف نقش آزادی خواهی می زنند، واژه ها قیام می کنند و سطرها انقلاب.

امیرعلی ام، پسرم، این حال و هوای دست و دل من است، از ابتدای سال یک هزار و سیصدو هشتاد و نه خورشیدی تا حالا که روزهای آغازین سال یک هزار و سیصدو نود است. پس هرگز از من گلایه نکن که چرا برایت ننوشتم یا کم نوشتم در این سال ها.  


گفت و گوی درونی

گفتم:خسته ام از این همه دروغ و ریا.

گفت: بی خیال ، زندگی ات را بکن.

 گفتم: زندگی ام گره خورده به اهل دروغ و دغل.

گفت: جدایش کن.  

گفتم: از چه ؟

گفت : از آنچه از آن می نالی.

گفتم :گره خورده ، جدا نمی شود.

 گفت : بازش کن .

گفتم : به دست من نبود بسته شدن این گره که به دست من باز شود.

 گفت : بسته اند ، تو بازش کن.

گفتم :  زهی خیال باطل ، گره اش کور است . چنان بسته اند که باز نشود به دست.

گفت : به دندان باز کن.

گفتم : هیچ چنین توصیه ای نشنیده بود.

گفت : گره ای که با دست باز نشود به دندان باید باز کرد.

گفتم : زهی خیال باطل . دندانی ندارم.

 گفت:فریاد بزن ، تا کسی بازش کند.

گفتم: این نتوانم.صدا در گلو مانده است.

گفت : اشارتی کن، بلکه کسی ترا دریابد.

گفتم: آنها که اشارتم می بینند، چونان منند.صدا در گلو مانده ، دندان کشیده، دست بریده و ...

 گفت: هیچ شنیده ای که مردن به ز زیست کردن به جای زندگی.

گفتم : نه .

گفت : گره بهانه است، دردت همین است که زیستن را به هر قیمتی به جان خریدار شده ای.زندگی جایی دیگر است و شکلی دیگر ، نه میان دروغ و دغل و بدینسان که تو هستی. دست از جان و زیستن بکش ، تا زندگی را دریابی.  

سرشار و میرحسین دور یک میز

 

سرشار و میرحسین دور یک میز

خدا رفتگان شما را بیامرزد، پدرم حدا بیامرز همیشه می گفت اگر از عهده انجام کاری بر نمی آیی آن را عهده دار نشو. اشاره او در اصل به این بود که کار را باید به دست کاردان سپرد. من هم همیشه با غرور نوجوانی پاسخ می دادم که حالا همه چیز درست انجام میشه که منم کارمو درست انجام بدم.» آن وقت بود که آن مرد چهره بین در خشت خام ، نگاهی سرد به من می کرد و می گفت همین است که مملکت درست نمی شود. همه حرف تو را می زنند.

این روزها حرف پدرم مرحومم را بیشتر لمس می کنم. وقتی برای رفع مشکل آلودگی هوا پایتحت هفته ای 3 روز تعطیل می شود. وقتی برای حل مشکل جمعیت زیاد تهران ، مهاجرت معکوس پیشنهاد می شود و بلافاصله و بدون انجام کار کارشناسی در دستور کار قرار می گیرد.وقتی برای ترغیب مردم به مهاجرت معکوس دلهره دائمی زلزله در دل بندگان خدا ایجاد می شود و ... ، همه و همه یعنی کار در دست کاردان نیست.

این همه که گفته شد مربوط به اشتباهات تصمیم گیری به دلیل عدم تسلط بر کار سپرده شده در میان مسئولان بود.امروز اما با موردی برخورد کردم که نشان می داد گویا این مشکل در همه جا هست.

خبرگزاری فارس خبری منتشر کرده درباره دستگیری فردی که  با ستاد میرحسین موسوی ( به تعبیر خبرگزاری فارس گروهک نفاق ) در ارتباط بوده است. خبر با اینکه جهت گیری روشن و دارای نثری شعاری بود اما به هر حال خبر بود. تا اینجای کار مشکلی نیست.

مشکل اصلی در عکس خبر است. عکس خبری حکایت از میزی دارد که افرادی دور آن نشسته اند و در حال تصمیم گیری هستند. علی الظاهر همان اعضای ستاد گروهک نفاق. در این عکس چهره میرحسین موسوی کاملا واضح است. تا اینجای کار هم مشکلی نیست. مشکل اما در فرد دیگری است که در عکس است.در این عکس محمدرضا سرشار روبه روی میرحسین موسوی نشسته و چهره او کاملا واضح است. حال آنکه سرشار از مدافعان و حامیان سرسخت احمدی نژاد و از مخالفان جدی و پرو پا قرص موسوی است. در واقع این عکس مربوط به 20 سال پیش ، زمانی که موسوی نخست وزیر بوده ، است. این عکس از آن رو برای این خبر انتخاب شده ( چرا که مشخص است عکس با دقت انتخاب شده و روی آن کار گرافیکی هم صورت گرفته است ) که خبرنگار ، مسئول حوزه خبری مربوطه و دبیر سرویس و سردبیر این خبرگزاری پر طمطراق هیچ کدام محمدرضا سرشار را که یکی از حامیان رئیس جمهور بوده را نمی شناسند، حال آنکه خود از مهمترین رسانه های حامی احمدی نژاد هستند. این همه یعنی اینکه کار در دست کاردان نیست.

برای خواندن خبر و دیدن عکس اینجا را کلیک کنید:

 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8909141643

 

الله اکبر یعنی ...

                                       

                                  الله اکبر یعنی ...

آمده است که سلطان محمود، روزی به نگاهی، دلباخته زنی شده و چون می خواهد او را به همسری درآورد، با خبر می شود که آن زن را شوهری است نجار و به آئین مسلمانی بر سلطان حرام است. و چون جناب سلطان نمی تواند بر آتش شهوتِ خود آبی بریزد؛ پس به هوایِِ سلطانی خویش و به مکر شیطانیِ وزیر، آخوند دربار را فرا می خوانند تا مگر حیلتی شرعی کنند و شهوت برخاسته را جامه ای از شرع بپوشند.

و گویند: شوهر آن زن، نجاری بوده است زبر دست و مشهور. پس وزیرِ دربار، نجار بخت برگشته را فرامی خواند که سلطان امر کرده است که «تا روز دیگر از صد مَن جـُو، برایش صد گز چوب بتراشد» و آخوند دربار فتوا می دهد که «هرکه از حکم حکومتی سَر باز زند و به اوامر سلطانی سر ننهد؛ خون اش بر داروغه و شحنه حلال است !

نجار بخت بر گشته، به خانه باز می گردد و در اندیشه ی جان، ماجرا را به همسر خویش باز می گوید که زنی بوده است پاکدامن و اندیشمند و صبور. پس شوهر را دلداری می دهد و دل قُرص می کند که مترس ! خداوند از سلطان محمود بزرگ تر است.

باری؛ دیگر روز، شبنم بر گَل و الله اکبر بر گلدسته ها، ماموران سلطان محمود دق الباب می کنند و پیش از آن که مرد نجار خبردار شود و از ترس قالب تهی کند، همسرش خبر می دهد که چه خوابیده ای نجار !» برخیز و آبی به صورت زن و وضویی بساز و «الله اکبری بگو» و میخی بر تابوت ترس بکوب ، که «سلطان محمود مرده است و ماموران آمده اند تا او را تابوتی بسازی

و از آن روز، هر گاه که مردمانِ ایران زمین ، به تنگ بیایند و بخواهند تنگی زمانه را به دست باد بدهند و دلتنگی هایشان را به باد بسپارند و به گوشِ یار برسانند؛ رسم است که به خونِ جگر وضویی ساخته و بر سجاده ای از بام ، بغضی می شکنند که: الله اکبر

آری؛ الله اکبر ! یعنی خداوند از سلطان محمود بزرگ تر است

لبخند بر لب و خون بر جگر

 

 لبخند بر لب و خون بر جگر

این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود، که دست و دلی برایم نمانده که به نوشتم برود یا نه. حرف های زیادی اما برای گفتن دارم. حرف های نگفته ای که شاید هیچ زمان گفته نشود و بماند در میان من و من.

امیر علی عزیز اما این را بدان که روزگار سختی را می گذرانیم. روزگاری که شاید خوشبختی ات در این باشد که در دورانش کوچکی و هیچ نمی دانی جز خندیدن با لبخندی و گریستن با تلخندی.

من اما چون تو نیستم ، اگرچه بسیار تلاش می کنم که کودک درونم را بیدار کنم و بخندم با هر لبخندی و بگریم با هر تلخندی ، اما تلاشم به ثمر نمی رسد و شاید به دلیل همین تلاش بیهوده روزگاری مردمان مرا ریشخند کنند.

روزگاری پیش شنیدم و گفتم که « دردها مکررند و ناتمام و ما مدام ... آه بگذریم.» آن روزها هنوز توان آن داشتم که این  سه نقطه و آه بگذریم  رابگویم که  آن روزها فرصتی برای سه نقطه بود و توانی برای گذشتن و امیدی در آن سوی که می خواستیم به سمت آن بگذریم. اما حالا نه فرصتی برای سه نقطه هست و نه امیدی به بهبود اوضاع در آن سوی سه نقطه . و از این روست که حالا فقط می گویم « دردها مکررند و ناتمام و ما مدام.»بی هیچ سه نقطه ای و فرصتی و امیدی و انگیزه ای.

پسرم روزگاری که این نوشته ها را خواندی مرا متهم به تلخ نویسی نکن که همه و بهتر از همه مادرت می دانند که من عاشق شیرینی هستم و با تمام وجود از تلخی بیزار.اما چه کنم که کامم تلخ شده از زهرهای هر روزه ای که به خوردمان می دهند.زهرهایی که نه می کشد و نه بی اثر است. زهرهایی که نرم نرمک سر می برند از امید و انگیزه من و دوستانم و مردمی که چشم امیدشان سفید شد از بس که نگاه کردند و هیچ نشد. حالا همه بی انگیزه ایم و نا امید. از آرش هم که به دماوند رفته بود تا تیر بیفکند به قلب تورانیان ایران گیر خبری نیست ، حتی دماوند هم سکوت اختیار کرده و دیگر انگیزه ای برای آتشفشان ندارد.

اینها که گفتم حال و هوای این روزهای ماست. روزهایی که ما در ظاهر لبخند بر لب و در باطن خون بر جگر داریم.

حالا دیدی پسرم  که بهتر است این روزها برایت ننویسم. هیچ ننویسم. نه برای تو ، نه برای خودم ، نه برای هیچ کس دیگر. بهتر که این قهوه های تلخ که هیچ دوستشان ندارم بماند برای خودم و واگویه هایی باشد در تنهایی من و من، که هیچ امکانی برای دیالوگ شدن آنها وجود ندارد ، چه که اولین لازمه دیالوگ درک متقابل است که این حرف های من و ما را فقط من و ما می فهمیم و دیگران را توان درک آن نیست.

 

دشنه در  دیس (1)

شهر پر از شحنه های دشنه به دست است که هر کدام با نیزه ای به کینه آغشته شده عشق را نشانه گرفته اند. پاسبانانی که در لباس میش آمده بودند و حالا گرگی شده اند بر جان شهر . پاسبانانی که هنوز لباس میش بر تن دارند و دیسی برای پذیرایی در دست ، دیس هایی که در آن چیزی جز دشنه یافت نمی شود؛ « دشنه در دیس».و در این میان من دلخوش به دوستانی هستم که نیستند آن زمان که باید باشند. دوستانی که از دوستی تنها نام آن را یدک می کشند.

من خاک خورده ام از بس که زمین میزبان صورت بوده است. آن زمان که صورتم را برای بوسیدن پیش می بردم و جز دشنه نصیبم نمی شد.حال اما نه به این شحنه های گرگ صفت در قامت میش درآمده اطمینانی هست و نه به دوستانی که نیستند آن زمان که باید باشند امیدی.من خاک خورده ام.این کافی است تا بدانم که باید ایستاد بر پای تنهایی خود و تکیه داد بر شانه های خسته .

این را با تو می گویم پسرم. با تو که هنوز فرق گرگ و میش ، و بودن و نبودن را نمی دانی و هنوز نه  زمین را بوسیده ای و نه خاک خورده ای. این ها اندوخته های پدری است که روزی سرمایه اش اعتماد به شحنه ها بود و امیدش به دوستان.حالا اما نه پاسبانی مانده و نه دوستی ، که اینان گرگ اند در لباس میش و دوستانی نه دوست و نه دشمن.

امیر علی نازنینم تو این را از من به ارث داشته باش که دست بر زانوان تنهایی ات بگذار و تکیه بر شانه های خسته ات کن. تنها باش و از این تنهایی هم خون دل بخور و هم لذت ببر که چاره ای جز این نیست و این بهترین راه است.

(1)برگرفته از نام یکی از دفترهای شعری شاعر معاصر ؛ مرحوم احمد شاملو

 

تلخ تر از تلخ

آنهایی که مرا می شناسند خوب می دانند که چقدر از مزه تلخی بیزارم

فرقی هم نمی کند قهوه باشد یا شکلات. قهوه اش اسپرسو باشد یا ترک و فرانسه ، همین که قهوه است و تلخ کفایت می کند تا از آن متنفر باشم.

کاپوچینوی ایرلندی را هم به همین دلیل دوست ندارم.همچنین شکلات های تلخ را.

در عوض به هیچ خوراکی شیرینی امان نمی دهم. از شیرینی دانمارکی معمولی ( برای احترام به اسلام و زدن مشت محکم به دهان استکبار جهانی بخوانید « شیرینی گل محمدی » ) گرفته تا شکلات های جدید و باقلوای لبنانی . اگر نبود قند هم بد نیست ، اگرچه اسب ها بیشتر آن را دوست دارند ولی علاقه وافر من به شیرینی باعث شده تا این همراهی با اسب ها را به جان بخرم.

این همه را واگویه کردم تا بگویم که آنهایی که مرا می شناسند خوب می دانند که من از تلخی بیزارم و علاقه وافری به شیرینی دارم ، اما این باعث نمی شود تا واقعیت های تلخ ر ا نبینم.باعث نمی شود تا بگویم قهوه شیرین است ، کاپوچینوی ایرلندی از باقلوای لبنانی شیرین تر است یا بطور کل هیچ مزه تلخی در جهان وجود ندارد.باعث نمی شود تا تلخی ها را نبینم و درباره آن ها ننویسم و نسبت به آنها بی تفاوت باشم.خب نوشتن از تلخی هم تلخی می آورد. این هم دست من نیست.

یک سوال : آیا می شود شما درباره قهوه حرف بزنید و به چایی شیرین فکر کنید؟ مسلما چنانچه غرض ورزانه پاسخ ندهید در پاسخ دادن با من همسو خواهید بود.

حالا سوال دیگر : آیا می شود از تلخی ها نوشت ، ولی شیرین نوشت؟ آیا می شود از تجاوز به حقوق دیگران گفت و خوشحال بود از این اتفاق ؟ آیا می شود از لکه های سیاه نوشت و سفید تداعی کرد؟

پس من حق دارم که تلخ بنویسم.

شرایط روزگار  طعم واژه های مرا تلخ کرد و نه چیز دیگر.

 

واگویه های بی هدف

سلام

من حالم خوب است

اما تو باور نکن

شاید زمانی که سید علی صالحی این شعر را می سرود ، حتی خودش هم باور نمی کرد که چقدر زیبا وصف حال بسیاری از هم نسلان مرا بیان می کند.

این روزها خوب نیستم . این را در حالی می گویم با خود عهد بسته ام در سال 89 نق نزنم.چقدر زود عهد شکستم.

 اما فکر که می کنم می بینم ، نه ، چندان هم عهد شکنی نکرده ام. چه بسیار که این روزها می شنوم : ساکتی؟!

و من که هیچ پاسخی ندارم و تنها با تنهایی خودم واگویه می کنم :کاش دروغ باشد اینکه می گویند « سالی که نکوست از بهارش پیداست » و بعد به خود قوت قلب می دهم که حتما دروغ است ، چه که بهار 88 ، شور و نشاط و امید به آینده همه جا را فرا گرفته بود و چه نیکو بود آن روزها ، و بعد از آن ، سال لعنتی 88 چهره واقعی خود را نشان داد....

پس دروغ است ...این همان جمله ای است که مرا به آینده خوش بین می کند.گفتم خوش بین ، چقدر دور شده ام از این واژه ، چرا؟ .... و سکوت ممتد من که مثل خوره به جانم افتاده است. مثل بوقی که گیر می کند بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...... و هیچ وقت به حرف « ق » نمی رسد. که جانم به لبم رسید و این بوق به « ق » نرسید.

من یک بغض نترکیده ام . می ترسم از آن روز که بغض فرو خورده ام که نه می آساید و نه  می شکند. کاش گریه کنم ، کاش کودک بودم که با هر دلگیری و ناراحتی گریه می کردم تا امروز ....

خسته شدم از این جمله های نا تمام که مدام با من همراه شده و هیچش نمی توانم....

گلایه از جمله ناتمام هم ناتمام ماند و باز من ....

بی خیال ...

بی خیال....

این تنها واژه ای است که به من آرامش می دهد ، بعد از نام او که خود می داند مایه آرامش است و کاش بماند برای من.

امیر علی این ها را با تو گفتم تا بدانی که فروردین 1389 ، هنوز برای من ادامه 88 لعنتی است. کاش سال من تازه شود و بتوانم طرحی نو دراندازم.

 

به امید هرگز ندیدنت ای سال لعنتی

سال 88 رو به پایان است ، اما من باور نمی کنم ، احساسم این است که این سال لعنتی وقت اضافه هم دارد،مثل بازی فوتبال، ترسم از این است که نکند بگویند بهار 89 هم جزو سال 88 حساب می شود. این روزها که هیچ اتفاقی عجیب نیست ، این هم چندان بعید نیست.

دوست دارم بگویم لعنت به تو ای سال 88 ، که قرار بود برای من سال امید باشی و نشدی که هیچ ، شدی سال نا امیدی. حتی نا امید تر از آنکه با خود نجوا کنم « در نا امیدی بسی امید است » که من در نقطه پایان تو هستم و همچنان شب سیاه است و از صبح سپید خبری نیست.

لعنت به توی ای سال لعنتی که در روزگار تو من و هموطنانم را « خس و خاشاک » نامیدند.

در روزگار تو اگر نبود اندکی موفقیت های کاری ، تو را سه طلاقه می کردم. اگر نبود تولد امیر علی عزیز ، هرگز تو را در صفحه خاطراتم باقی نمی گذاشتم و بی تردید صفحه 88 را آنقدر ریز و خرد می کردم که حرف حرف نوشته های آن را هم نشود کنار هم قرار داد.

امیر علی نازنینم

من تو را همواره به صفت هایی چون برکت ، نعمت و رحمت می خوانم...شاید بسیاری گمان کنند که اطلاق این صفت ها به تو از جانب من ، از روی دوست داشتن زیاد است، اما تو بدان که مهمتر از این ، آن است که تو در سالی که سراسر ناامیدی بود و تردید ، تنها امید بودی و تنها یقین.که اگر نبودی نا امیدی بر من چیره می شد.

اما ای امید من

بزرگتر که شدی ، با خبر باش که این نامه را در روز پنجشنبه ، 27 اسفند 88، آخرین روز کاری این سال لعنتی ، در حالی برای تو می نویسم که بسیاری از دوستانم در بند هستند. بسیاری هم تازه از بند رها شده و زمان لازم دارند تا به زندگی عادی برگردند.

با خبر باش که در این سال پدرت و تمام آنهایی را که به خاطر سر بلندی انسان و ایران تلاش کردند را به چوپ تهمت و افتراء نوازش کردند.

این سال قرار بود برای ما سال امید باشد، امید دوباره بر اساس این باور که « از همین خاک باید جهان دگری ساخت » شکل گرفته بود. اما این امید به نا امیدی مبدل شد که قرار بسیاری، در نا امیدی مردم بود.حالا من نا امیدم و آن ها برقرار.

امیر علی نازنینم

هیچ زمان ، حتی به بهانه سال نو ، نوروز ، حلول سال و از اینگونه مراسم ها ، به خودت دروغ نگو و دلخوش به دروغ هایی که به خودت می گویی نشو، چنان که من امروز اینگونه می کنم.من دروغ نمی گویم که امیدوارم که در سال جدید فلان شود و فستار.من نا امیدم از بهبود اوضاع و معترضم به وضعیت موجود.این نا امیدی و اعتراض هم با سال نو وشکوفه دادن گل ها و درختان رنگ نمی بازد.من فقط دلخوش به تو و آینده تو هستم ، دلخوش به اینکه خوب شد که تو در سال 88 به دنیا آمدی تا برایم مرهمی باشی، خوشحال از اینکه تو در سال 88 به دنیا آمدی تا اتفاقات این سال برایت مهم باشد و جستجو کنی که چه شد در این سال تردید. و خوشحل از اینکه تو رنج های این سال را نفهمیدی و ...

... و دلخوش به اینکه سال 88 می رود و سال 89 هرچقدر هم که بد باشد ، از این بدتر نمی شود که « بالاتر از سیاهی رنگی نیست.»

چشم های من همان اندازه که از تماشا کردن شکوفه ها لذت می برند ، از دیدن ظلم و از دیدن کودکانی که التماس می کنند « تو را به خدا یه آدامس بخر » ، از دیدن کودکانی که در اوج غم ، رای مردم کوچه و خیابان ، ترانه های شاد اجرا می کنند تا شب عید گرسنه نباشند عذاب می کشند.گوش های من همان اندازه که از شنیدن صدای پرندگان در بهار نوازش می شود ، از شنیدن صدای گریه های فرزندی که در آغاز سال نو پدر یا مادرش را در کنار خود ندارد به جرم آزاده بودن ، آسیب می بیند.

امسال در کنار سفره هفت سین برای خود و همه و برای تو امیر علی جان ، سلامت روح و جسم ، سرزمین امن و آباد و آزاد ، سر سپردگی به خدا و اخلاق ، سرشار بودن از راستی و درستی ، سرمست بودن از آزادی و آبادی را آرزو می کنم.

هرچند که ...  

 

نقدی بر سریال «سال های مشروطه»؛

استفاده از تاريخ به عنوان يك ابزار سیاسی

چندی پیش سریال «سال های مشروطه» از شبکه سوم سیما برگزار و به جهت همزمانی آن با روزهای انقلاب اسلامی ، روایت تاریخ معاصر که برای مردم ما ملموس تر از تاریخ باستان است و نیز به دلیل استفاده از بازیگران شناخته شده در این سریال با استقبال نسبتا خوبی از طرف مردم مواجه شد. اما آیا این سریال ، شایسته استقبال بود؟ این سوال از آن زمان در برخی از ذهن ها شکل گرفت که برخی از وقایع تاریخی در این سریال دچار تحریف و دگرگونی شد.این موضوع اما چندان تازه نیست و نویسندگان و هنرمندان در پرداختن به موضوعات تاریخی همواره زیر ذره بین مورخان قرار داشته اند و آنجا که خیال پردازی های هنری خود را بر تاریخ ارجحیت می دهند ، این مورخان هستند که به دفاع از آن بر می خیزند.

ساخت فيلم تاريخي بسيار مشكل است و دشوار بتوان تاريخ را با فيلم روايت كرد. فيلم مي‌تواند داستان زندگي يك شخصيت یا يك واقعه تاريخي در مقطعي خاص را روايت كند اما از آنجاكه فیلم محدوديت دارد؛ نمي‌تواند همه اشخاص و وقايع درگیر در یک دوره تاریخی وسیع را به صورت جامع روايت كند.به همين دليل این سریال که طول تاریخی بزرگی را درنظر گرفته نه وفادار به تاريخ مانده است و نه فيلم خوبی شده است. در فرایند ساخت یک فیلم تاریخی بايد حد و مرز دو حوزه تاریخی و هنر را به خوبي بشناسیم. شبیه این مشکل را در قصه‌های تاریخی هم داریم. چه که اگر اینگونه نباشد نه حق تاريخ را ادا مي‌كنيم و نه حق فيلم و داستان را.

آثار ادبی و هنری با موضوع تاریخ دو دسته اند ، یک گروه آن آثاری که با اقتباس از تاریخ و با رعایت کلیات تاریخی یک موضوعی تولید می شود و گروه دیگر هم آثاری که روایتگر تاریخ هستند و عینا ، آنچه را که در تاریخ روایت شده است را با زبان هنری و به دور از خیال پردازی بیان می کنند. تفاوت در اصل ، میان این دو گروه این است که در اولی داستان اولویت دارد و در دومی تاریخ ارجح است. گروه اول که حسابش مشخص است و چندان با تاریخ و مورخان کاری ندارد و نویسنده یا هنرمند ، تنها از یک واقعه یا شخصیت تاریخی الهام گرفته و اثرش را تولید کرده است.از اینگونه آثار می شود به سریال « کیف انگلیسی » اشاره کرد. اصل مسئله اما درباره گروه دوم آثار ادبی و هنری با موضوع تاریخ است. مورخان بر این باورند که در این آثار ، پیدآورنده باید توجه داشته باشد که در نقش یک روایتگر تاریخی باید هیچ دستی در تاریخ نبرده و تنها به روایت آن با زبان ادبیات وهنر بپردازد. در سینما و تلویزیون بعد از انقلاب اگرچه نمونه های موفقی از اینگونه آثار ساخته و پخش شده که از آن میان می توان به  سریال هایی همچون «امام علی(ع)» ، « امیر کبیر » ، « بوعلی سینا » ، « شیخ بهایی » و ... اشاره کرد، اما این اواخر سریالی پخش شد که آن کارنامه درخشان را کمی تیره کرد. سریال « سال های مشروطه » اگرچه تلاش کرد تا سریالی موفق باشد و مقطعی از تاریخ معاصر را روایت کند اما هیچ توجهی به اصل رعایت صداقت در روایت نداشت. از این رو باید سريال «سال‌هاي مشروطه» را در گروه سریال های داستاني دسته بندی کرد تا سریال های تاریخی.چرا که این سریال در قسمت‌هايي نيز که تاريخي است اشتباهاتی دارد.

در تاريخ واقعی، شخصیت‌ها معمولا و به طور کامل سیاه و سفید نیستند اما در اين سريال؛‌ يكسري افراد کاملا مثبت و عده‌ای دیگر به طور کامل منفي تصویر شده‌اند و اين امر به اين دليل است كه در فيلم بايد يك نفر را قهرمان نشان داده و مخاطب را به سوی آن جذب کرد. تصویری كه از افراد مؤثر نشان داده مي‌شود؛ معمولا تصویرهایي کلیشه‌ای است. تصاويري كه در آن، آدمها يا بد بد هستند یا خوب خوب.

اضافه كردن داستان‌هايي به این مجموعه كه در تاريخ هرگز وجود خارجی ندارند هم مسئله دیگری است.يكي از مشكلات سريال‌هاي تاريخي ارائه قصه‌هايي است كه مسأله زن و جنسیت را هدف گرفته و این هم برای جذب مخاطب است. این امر البته معضل عمومی فیلم‌های ما بخصوص فیلم‌هایی است که درپی جذب مخاطبان عام است. ماجراي عشقي امينه واقعيت ندارد. اصلا کسی را در بزرگ سالی خواجه نمی‌کردند. در آن دوره معمولا بچه‌های کوچک را خواجه می‌کردند. بسیاری از این قبیل پیش‌فرض‌ها به دلیل ناآگاهی غلط و اشتباه است. این مشکلات تا آن حد است که رسول جعفریان ؛ محقق و پژوهشگر تاریخ ، این سریال را بیشتر یک فیلم لاله‌زاری و صرفا برای تفریح می داند تا جدی و تاریخی.

سرعت زیاد روايت ماجراها و گذر از آنها در اين مجموعه و پرش‌هاي عجيب و غريب از واقعه ای به واقعه دیگر هم نکته دیگر حائز توجه در این سریال است.

باید توجه داشت که بیشتر مخاطبان؛ توانايي تشخيص واقعه تاريخي از داستان را ندارند و آن را قبول مي‌كنند. این معضل مهمی است. معضلی که در سریال سال های مشروطه وجود داشت. حالا مخاطب ما از مشروطه نه به عنوان یک رویداد خوشایند ( با همه انحرافات و اشتباهاتش ) و آغاز جمهوریت یاد نمی کند ، چرا که در این سریال ، آن را «استبدادی بدتر از استبداد محمدعلی شاه قاجار » ( عین جمله در اخرین قسمت سریال از زبان یکی از شخصیت ها نقل شد) معرفی کرد. حالا مخاطب ما علمایی همچون آیت الله طباطبائی و آیت الله بهبهانی را مسامحه کار و سازشکار در برابر حکومت می دانند. حالا مخاطب ما مشروطه را نه یک برگ زرین که برگی تاریک و سیاه در تاریخ معاصر ما می داند. حالا مخاطب مشروطه را به شخصیت هایی همچون یفرم خان ارمنی و اشتباهاتش گره می زند نه با مردمی که آن را خلق کردند.حالا مخاطب ما اولین تصویری که از مشروطه در ذهنش نقش می بندد بر دار کردن شیخ فضل الله نوری به عنوان یک اشتباه بزرگ ( که واقعا اشتباهی بزرگ است ) است نه خلع ید محمدعلی شاه قاجار و  اخراج او ، نه تاسیس دار الشوری.

سخن درباره اشتباهات بزرگ و فاحش این سریال بسیار است ، اما تنها کافی است که به جمله ای از رسول جعفریان در سخنانش در نقد صریح و بی پرده سریال « سال های مشروطه » اشاره کنیم:« يك مشكل در زمان ما وجود دارد از تاريخ به عنوان يك ابزار سیاسی استفاده مي‌كنيم. »

 

می خواهند تئاتر دانشگاهی را دولتی کنند

رحمت امینی برای تئاتری ها وبه ویژه فعالان تئاتر دانشجویی و دانشگاهی چهره ای شناخته شده است. چه که او چند سالی است با عنوان دبیر شورای تئاتر دانشگاهیان فعالیت می کند و  پیش تر از آن هم همراه خوبی برای تئاتری های دانشجو و دانشجویان تئاتری بوده است. همه اینها در کنار جایگاه رحمت امینی در تئاتر کشور باعث شده تا حرف ها و نظرات او در حوزه تئاتر دانشگاهی مورد توجه باشد. او روز گذشته در گفت و گو با خبرنگار تئاتر خبرگزاری ایسنا ، خبر از راه اندازی دفتر تئاتر دانشگاهی در اداره کل هنرهای نمایشی وزارت ارشاد داده است. این خبر اما از چند زاویه و نگاه قابل بررسی است که در این یادداشت کوتاه به طرح برخی از نکات آن پرداخته شده است.

اول : دبیر شورای تئاتر دانشگاهیان در گفته های خود به جلسه ای که یک ماه پیش از جشنواره تئاتر فجر، با مدير اداره كل هنرهاي نمايشي داشته اند اشاره کرده که در آن جلسه، «پيشنهاد تشكيل دفتر تئاتر دانشگاهی در اداره کل هنرهای نمایشی وزارت ارشاد مطرح و مقرر شده با راه‌اندازي اين دفتر يا كانون، جريان تئاتر دانشگاهي به جرياني رسمي‌تر در اداره كل هنرهاي نمايشي تبديل شود.» لازم به یادآوری است که چنانچه قرار است تئاتر دانشگاهی در یک جریان رسمی قرار گیرد، نه تنها بهتر است که ضروری است آن مجرا، از سازمان ، ارگان و یا وزارتخانه مرتبط با دانشگاه منشعب شود نه از وزرات ارشاد.

دوم :آقای امینی به حضور خودشان به عنوان دبیر شورای تئاتر دانشگاهی، اميرحسين حريري؛ دبير جشنواره تئاتر دانشگاهي، حسين مسافر آستانه به عنوان يك فعال دانشگاهي و حسين پارسايي ؛ مدير اداره كل هنرهاي نمايشي در آن جلسه اشاره کرده اند. جای سوال است که در این جلسه ، آیا جای مدیرکل فرهنگی وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری و دبیر مجمع تئاتر دانشگاه های کشور خالی نبوده است. با توجه به این نکته که بودجه کانون های تئاتر دانشگاه ها و جشنواره تئاتر دانشگاهی و همچنین سایر برنامه های مرتبط با تئاتر دانشگاهی توسط این دو مرکز ( اداره کل فرهنگی وزارت علوم و مجمع تئاتر دانشگاه های کشور ) تامین می شود.

سوم : حدود دو سال پیش ، با وجود مخالفت های فراوان از سوی فعالان تئاتر دانشجویی ، اداره کل فرهنگی وزارت علوم ، مرکزی را تحت عنوان « خانه تئاتر دانشگاهی » راه اندازی کرد و فعالیت ها و برنامه های مجمع کانون های تئارت دانشگاه های کشور را برای آن تعریف کرد. ( یک نوع موازی کاری) فارغ از اینکه چرا و با چه هدفی این مرکز راه اندازی شده است ، سوال اینجاست که آیا چنانچه قرار است تئاتر دانشگاهی از مجرای رسمی جریان یابد ، آیا بهتر نیست این مجرا خانه تئاتر دانشگاهی باشد؟

چهارم : آقای امینی گفته اند که « تشكيل اين دفترهيچ منافاتي با شوراي تئاتر دانشگاهيان ندارد » این درحالی است که همین حالا هم کار سه مجموعه شورای تئاتر دانشگاهیان ، خانه تئاتر دانشگاهی و مجمع کانون های تئاتر دانشگاه های کشور در موازات هم قرار دارد ، اگرچه تلاش می شود تا این موازی کاری پوشیده شود. فراموش نکنیم زمانی که جشنواره تئاتر دانشگاهی ششمین دوره خود را برگزار می کرد ، مسئولان معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی، به منظور جلوگیری از موازی کاری ، جشنواره تئاتر دانشجویان کشور را تعطیل کردند. این اقدام شایسته آنها که به جلوگیری از اتلاف منابع کمک کرد را هرگز نباید فراموش کرد.هرچند کسی از آنها تقدیر نکرد.

پنجم : دبیر شورای تئاتر دانشگاهی در بخش دیگری از سخنان خود گفته اند : « نيازمنديم تا در جايي مانند اداره كل هنرهاي نمايشي كه دفاتر گوناگوني دارد، دفتري هم براي پيگيري فعاليت‌هاي دانشگاهي داشته باشيم و از اين راه بودجه و حمايت اين اداره را جذب كنيم و اصولا اين جزو وظايف متولي تئاتر است كه به استحكام جريان تئاتر دانشگاهي كمك كند تا اين شاخه از تئاتر از اين حالت كجدار و مريز بيرون بيايد.»آقای امینی بهتر از نگارنده این یادداشت و بیشتر از همه فعالان تئاتردانشجویی و دانشگاهی می دانند که دلیل کج دار و مریض بودن تئاتر دانشجویی و دانشگاهی این است که اداره کل هنرهای نمایشی آن را بدنه مقابل خود می داند و معتقد است که چنانچه در زیر مجموعه این اداهر کل قرار گیرد از بودجه تئاتر کشور سهمی خواهد برد. سوال اینجاست که آیا فقط در صورتی که تئاتر دانشگاهی در زیر مجموعه وزارت ارشاد قرارگیرد می شود بودجه حمایتی برای آن در نظر گرفت؟

و حرف آخر اینکه رحمت اميني در پايان حرف هایش درباره افزايش دخالت بخش دولتي در فعاليت‌هاي دانشگاهي توضيح داده است و کارهایی که در این ارتباط در دست انجام دارند. نکته اینکه همین راه اندازی دفتر تئاتر دانشگاهی در زیر مجموعه اداره کل نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که در بدنه دولت است کمک به دولتی کردن تئاتر دانشگاهی نیست؟

 

نویسنده کتاب «عکس انتخاباتی با کت دکتر احمدی نژاد» همزمان دبیر علمی چهار جایزه ادبی کتاب سال ، جلال آل احمد ، پروین و کتاب فصل شد!!!

یک انتخاب و چند سوال...

هر سال بهمن ماه که می رسد ، بیشتر خبرهای حوزه کتاب و ادبیات بیشتر به دو موضوع توجه می کند ، یکی ادبیات انقلاب و چگونگی وضعیت آن و دیگری کتاب سال جمهوری اسلامی ایران. امسال اما از مدت ها پیش همه خبرنگاران منتظر خبر دیگری هم بودند؛ معرفی دبیر علمی جایزه کتاب سال. این انتظار از آنجا سرچشمه می گیرد که محسن پرویز ؛ معاون فرهنگی وزارت ارشاد ، در نمایشگاه مطبوعات ، خبر از معرفی دبیر این جایزه در مراسم پایانی آن داده بود.این وعده پرویز شامگاه دوشنبه محقق شد و  محمدرضا سرشار که اهالی ادبیات او را بیشتر با عنوان رضا رهگذر می شناسند از سوی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان دبیر جایزه کتاب سال معرفی شد.تا اینجای خبر، هیچ سوالی نیست و همه موارد همانطور که قرار بوده ، پیش رفته است.اگرچه شاید انتخاب گزینه ای دیگر که کمتر دارای خط فکری سیاسی مشخص باشد ، بسیار بیشتر مورد استقبال اهالی ادبیات قرار می گرفت، اما سابقه و جایگاه سرشار ، همه این ها را می پوشاند و جای هیچ سوالی را باقی نمی گذارد. سوال اما از آنجایی شروع می شود که اقای وزیر در حکم خود ، سرشار را علاوه بر دبیری کتاب سال ، به عنوان دبیر 3 جایزه مهم ادبی دیگر منصوب می کند؛ جایزه جلال آل احمد ، جایزه پروین و جایزه کتاب فصل. در این میان شاید بتوان دبیری جایزه کتاب فصل را برای سرشار همزمان با مسئولیتش در جایزه کتاب سال قبول کرد،آن هم به جهت ارتباط ارگانیکی که بین این دو جایزه برقرار است، اما آیا جایزه جلال آل احمد و پروین چطور؟ سوال اینجاست که آیا هیچ گزینه دیگری در ادبیات کشور وجود نداشته که دبیری همه جایزه های ادبی که توسط دولت برگزار می شود به نویسنده کتاب « عکس انتخاباتی با کت دکتر احمدی نژاد»داده شده است؟آیا حالا می توان از محمدرضا سرشار انتظار داشت همه این جایزه ها را به نحو احسن و مطلوب برگزار کند؟با این همه مسئولیت ، فعالیت های او در بنیاد ادبیات داستانی و انجمن قلم چه می شود؟ ایا بهتر نبود دبیری جایزه ادبی پروین را به یکی از نویسندگان شناخته شده زن کشور داده می شد؟ چهره هایی همچون راضیه تجار، منیژه آرمین ، سمیرا اصلانپور و ...گزینه های مناسبی برای این جایزه نبودند؟ آیا نباید انتظار داشت که همه این جایزه ها با یک سلیقه و یک نوع نگاه کارشناسی برگزار شود؟ شاید در پاسخ گفته شود که سلیقه در برگزاری این جایزه ها جایی ندارد و ملاک تنها کیفیت آثار است ، اما آیا مگر می شود در انتخاب داوران ، بازخوان ها ، نحوه داوری و ... سلیقه دبیر جشنواره لحاظ نشود؟  آیا....؟

همه این سوال ها در حالی است که نگارنده ، همچون سایر مخاطبان ادبیات ، فارغ از نگاه و دیدگاه ، محمدرضا سرشار  را یکی از نویسندگان برجسته معاصر دانسته و هیچ تردیدی در اینکه او را استاد خطاب کند ندارد.اما با این همه این سوال ها بی پاسخ مانده است.

 

 

فرزندم این فقط یک یادآوری است:

 

هرگز از مرگ نهراسیدم

 

هراس من باری از مردن در سرزمینی است که

 

در آن

 

مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد.

 

( احمد شاملو )

 

من ، امیر علی و محرم

دردانه ام این روزها برای تو غریب اما برای من قریب است.این شب ها با عمر من ، نه ، با عمر بشریت گره خورده است. این ها که می بینی حالا بعد از 1400 سال که از دهم محرم سال 61 هجری قمری بر سر و صورت می زنند ، اگر خوب بیندیشیم ، بسیار پیش از آن روز هم بر سر و صورت می زده اند. آن هنگام که هابیل کشته شد و قابیل ماند و کلاغی پیر ، آن هنگام که شتر صالح را زانو شکستند و قلبش به شمشیر دریدند.آن روز که موسی تنها ماند در میان نامرد مردمان بنی اسرائیل ، آن روز که عیسی را به صلیب کشیدند و پیروانش او را به نظاره نشستند. ان هنگام که به محمد سنگ زدند. که حسین وارث تمام رنج های بشریت است. که حسین از ازل بوده است.که حسین آینه تمام نمای انسانیت است. این روزها و شب ها برای ما قریب است که ما در این روزها و شب ها بزرگ شده ایم.

امیرعلی ...

این روزها مدام نام کودکی را می برند که تو نامت را هم از او و هم از جدش به امانت گرفته ای. امانتی که آن را به خیلی ها می سپارند اما اصل ادای حق آن است.علی اصغر حسین سوای همه خرافاتی که به او گره خورده مظلومیتش باز هم هویداست. تیر سه شعبه بر گلوی اصغر نشسته باشد یا نه در تشنگی او تاثیری ندارد. این ها همه حاشیه است ، تشنگی او هم حاشیه است ، اصل مظلومیت کودکی است که در کودکی بزرگ شد.در دقیقه ای و ساعتی، قصه زرایران را شنیده ای؟آن کودکی که در ایران باستان به ناگاه بزرگ شد. اما او اگر هنوز نوجوان بود و توان نشستن بر اسب نداشت کودک عاشورا هنوز کودک بود و او را یاری این نبود که بگوید تشنه ام.کودکی که در قنداقه سرباز شد، در گهواره جنگید و شهید شد.      

دردانه من

این ها که می بینی سیاه بر تن کرده اند و فریاد وا اسفا سرداده اند هیچ معلوم نیست اگر در سال 61 هجری بودند در سپاه حکومت قرار گیرند.و من هم نیز. و تو. چه اینکه همه آنهایی که در برابر حسین ایستادند و بر او شمشیر زدند و فاجعه عاشورا به پا کردند کسانی بودند که در رکاب حکومت اسلامی زمان خود می دویدند و  به خیال خود برای دفاع از حاکم اسلامی با حسین می جنگیدند که حسین در برابر حاکمان قیام کرده بود.کسانی بودند که نماز را همواره به جماعت می خواندند و داغ مهر بر پیشانی داشتند.نمازشان به نماز جعفر طیاره می مانست اما والضالین شان گوش خراش بود. حسین را کسانی کشتند که داعیه اسلام داشتند واو را به نام اسلام کشتند. اما این خود نشانه ای برای بر حق بودن حسین بود که او اسلام دروغین و حاکمانی را که به نام اسلام بر مردم ظلم کردند را بر نمی تافت.

من این روزها برای حسین عزاداری نمی کنم و پیراهن سیاه را هم نه به نشانه عزا که به نشانه اعتراض بر تن کرده ام . اعتراض به این ظلم تاریخی که عدالت و آزادگی را ضبح کرد. اعتراضی که هیچ محکمه ای غیر از قیامت و هیچ قاضی غیر از پروردگار که تنها قاضی القضات است شایسته رسیدگی به آن نیست.

تو نیز این چنین باش.

 

اسماعیل دیروز و اسماعیل های امروز

امروز دومین روز بعداز روزی است که آن را « عرفه » نامند و فردای روزی که در تقویم مسلمانان از آن به عنوان عید سعید قربان یاد شده است.

امیر علی جان اینکه درباره این روزها بعد از طی شدنشان برایت می نویسم و نه قبل از آن به دلیل پرهیز از نوشتن در فضای این روزها است تا این شائبه که خدای نکرده تحت تاثیر فضای حاکم بر این روزها مطلبی را نوشته باشم از خود دور کنم.

پسرم « عرفه » در میان ما شیعیان به این دلیل خیلی مهم و دعای آن مورد توجه است که در این روز آقا امام حسین (ع) اعمال حج را نیمه کاره رها کرد تا گام در مسیر آزادگی بگذارد و بگوید راه خدا گاهی به کربلا ختم می شود نه کعبه، که کعبه دل آنجاست و خدا از آنجا مرا فرا می خواند.

اما « عرفه » در زبان عرب زبانان که از ما عقده تاریخی دارند و ما از آن ها نیز، یعنی « شناختم او را» که این « او»همان خداست. وآیا در روز « عرفه» شناختی او را؟ و آیا پیش از آنکه به شناخت خدا برسی خود را شناختی؟ که خود شناسی بسی پیش از خداشناسی است. اگر این نکته دانستی و رعایت کردی بدان که در روز «عرفه» پیروز بوده ای و اگر غیر از این بود به خود دروغ نگو و شکست را بپذیر و از نو شروع کن.

و اما عید سعید قربان که به بهانه قربان کردن اسماعیل (ع) توسط ابراهیم (ع) نامگذاری شده است. در روزی که دومین پیامبر بزرگ خدا فرزند دردانه اش را به قربانگاه برد تا بگوید که پروردگارا...هیچ زیبایی دنیایی برای من در برابر رضایت تو  ارزشی ندارد.

پسر دردانه ام ... هرگاه با خود فکر می کنم که اگر من جای ابراهیم بودم و توجای اسماعیل من چه می کردم و تو چه می کردی؟،آن زمان است که بزرگی تصمیم و عمل آن دو بزرگوار برایم روشن تر می شود. آن دو از خود گذشتند تا به خدا برسند . از  دنیا گذشتند تا به خدا برسند.جان را به واقع و نه در گفتار ودیعه الهی دانستند که باید آن را باز می گرداندند .نه چون زمان ما که برخی برای دنیا خدا را فراموش می کنند اگرچه « والضالین » نمازشان ساعت ها طول می کشد تا ادا شود و اگرچه شعار خداپرستی می دهند اما دنیاپرستی بیش نیستند. و در همین زمانه ، گروه دیگر که در برابر زروگویی ها «تقیه» را بهانه می کنند تا جان خود را حفظ کنند.  و این دو گروه را چه به ابراهیم و اسماعیل؟

اما بدان که در همین روزگار اسماعیل هایی بودند که بدون درخواست پدر و بدون امر خدا ، فرمان او را اجابت کردند. اسماعیل هایی که با پای خود به مسلخ رفتند تا آزادی را فریاد کنند.تا جانشان را بدهند که بگویند عدالت حق ماست، آزادی حق ماست ، آگاهی حق ماست.تا بگویند ما را به چوب حماقت نزنید که نه ما احمقیم و نه شما دانا.اینان اسماعیل های امروزند.

درد دل با امیرعلی درباره یک دوست؛

نفیسه که نفسش پاک است و همیشه هست

امیرعلی جان امروز با تو از یک خاطره و دوست می گویم، از نفیسه زارع کهن که نفسش پاک است.

سال ها پیش ( درست یک دهه قبل ) زمانی که خبر درگذشت پدربزرگت را به من دادند من اگرچه تازه دانشجو شده بودم اما دوستان زیادی داشتم.در میان همه آنها یکی بود به اسم نفیسه زارع کهن.زمانی که خبر درگذشت آقا بزرگ را به من دادند من پشت تلفن مات و مبهوت بودم که نفیسه با یک لیوان آب قند آمد توی اطاق انجمن اسلامی

درست یادم هست که به من گفت صبر داشته باش ؛آرام و متین.متانتی که از تجربه تلخ بی پدری او حکایت می کرد و من که حالا بعد از این سال ها فهمیده ام که نفیسه فرزند سردار شهید زارع کهن بوده است. آب قند نفیسه اما اولین مهربانی و دلسوزی او نبود.او چند هفته قبل تر از این واقعه تلخ برای من کتابی به رسم هدیه خرید که هنوز آن را دارم ؛ « پیامبر و دیوانه».این هدیه اما به رسم تشویق بود و همان رسم بود که جنبه دلسوزی و مهربانی به آن می داد.هدیه هدیه نکشیدن سیگار بود. من در آن روزها سیگار می کشیدم و نفیسه که آن موقع او خانم زارع کهن بود و من آقای طباطبائی از من خواست تا سیگار را کنار بگذارم و به اعتبار اجابت درخواستش از سوی من ، او برای من هدیه ای خرید. اما حالا اعتارف می کنم که من سیگار را کنار نگذاشته بودم و فقط تظاهر به ترک آن می کردم. و من اگرچه لایق ان هدیه نیستم اما آن را هنوز دارم و دوستش دارم و هنوز با لذت به آن نگاه می کنتم که از سوی کسی به من داده شده که خوب است و مهربان. این هم اما آخرین مهربانی او نبود ، سال بعد در جریان تجمع اعتراضی دانشگاه صنعتی شریف که به اعتراض نسبت به حکم آغاجری برگزار شده بود من توسط برادرانی ناشناس مورد هدف قرار گرفتم و مضروب و بی هوش شدم و وقتی چشم باز کردم او همراه با سعیده علیپور در بالای سر من بود.

ما با هم درس خواندیم و بزرگ شدیم . با هم کلاس رفتیم و بزرگ شدیم . با تجمع کردیم ، تحصن کردیم ، نشست برگزار کردیم و ...

بعدها من به رسم شوخی به او « گمج » ( دیگ های گلی ) می گفتم بی آنکه معنی اش را بدانم و سعیده علیپور که همیشه از این اصطلاح خنده اش می گرفت.

مسیر حرکتمان اگرچه تغییر کرد اما هدفمان یکی بود. او در جبهه سیاست کار می کرد و من که به نا امیدی از سیاستمداران رسیده بودم به حوزه فرهنگ روی آوردم.در انتخابات یک روز او را دیدم ؛ در خیابان ولی عصر ( عج ) ، منتظر حجت بود ،  مثل همیشه او زودتر رسیده بود.آرام بود و هیچ نمی گفت ، فقط به رسم شوخی گفت : هنوز زنده ای؟ و من که به شنیدن این جمله عادت داشتم گفتم « فعلا به خواست خدا و کوری چشم تو آره ».

در این سال ها از هم دور بودیم و همدیگر را نمی دیدیم اما بی خبر نبودیم از احوالات یکدیگر.اما حالا از روزی که خبر دستگیری او وحجت را شنیده ام بی اختیار دلشوره ای نا تمام تسخیرم کرده چرا که از او بی خبرم.

امیرعلی جان این ها گفتم که بدانی در روزهاییک ه تو ماه سوم زندگی را سپری میکنی و من هرشب به شوق دیدنت با گام های بلند ترو سرعت پیشتر مسیر خانه را می پیمایم ، دلشوره ای که از بی خبری از یک دوست سرچشمه می گیرد لبریزم .پس ببخش مرا اگر گاهی دلشوره ام ، شوق دیدار تو را از یادم برد.

امیر علی جان در زندگی ات با کسانی دوست و همراه شو که همیشه ، حتی در نبودنشان ، باشند.مثل نفیسه که همیشه بود بی آنکه باشد و حالا که هست حتی در روزهای نبودنش و چند روز دیگر که به خواست خدا می آید .

 


نسخه انسان بودن را وجدان ما برای تو تجویز کرده است

امیر علی جان چند روزی است که می خواهم برایت بنویسم ولی از آنجا که دوست ندارم نامه هایم برای تو تکراری و از روی عادت باشد این دست و آن دست می کنم تا بهانه ای محیا شود که مبرا شوم از نوشتن بر حسب عادت . دیگر اینکه دلیل موجهی برای نوشتن می خواهم تا نوشته هایم برایت حرفی نو داشته باشد تا شاید تو طرحی نو دراندازی نه اینکه من چونان یک پدر مهربان و فداکار ( آنگونه که در فیلم و سریال های کلیشه ای می بینیم ) تو را نصیحت کنم و تو هم یا همچون یک فرزند خلف به گوش جان بشنوی و یا همچون ناخلفی ساختار شکن به بهانه هایی چون تفاوت نسل ها حرف هایم را برنتابی.( یادت باشد در تصویر اول باید ریش داشته باشی و شلوار پارچه ای بپوشی و در تصویر دوم شلوار جین و لباس شلخته بر تن کنی و موهای ژولیده داشته باشی.این را سریال های تلویزیونی می گویند)

بگذریم،امروز تو در آستانه ماه سوم زندگی ات در دنیای جدید هستی.مرحله ای که با تزریق همزمان دو واکسن برایت آغاز می شود.واکسن هایی که قرار است تو را محیا کند برای مقابله با بیماری هایی که در آینده سلامت جسمت را تهدید می کنند.اما بدان که این واکسن ها هیچ از نگرانی های پدر نمی کاهد ، چه اینکه آن ها تو را تنها در برابر بیماری های جسمی آماده مقابله می کنند و حال آنکه دردهای این روزها جسمی نیست.

کاش تو حالا به جای گذشت دو ماه از زندگی ایت ، دو دهه از آن را پشت سر گذاشته بودی و بهتر می فهمیدی من چه می گویم.نه ، نه ... کاش هرگز حرفهایم را درک نکنی که درک این حرف ها مستلزم قرار گرفتن در شرایطی است که ما در آن قرار داریم.کاش تو و هم نسل هایت هرگز ما را درک نکنید. اما بدانید که ما بدون تزریق هیچ واکسنی در برابر دردهای مهلکی همچون بی عدالتی ، انحصارطلبی ، دروغ گویی ، توهم توطئه ، تمامیت خواهی و ... ایستادگی کردیم. و اگرچه هر روز تعدادی از ما در برابر این دردها جان دادیم اما هرگز در برابر آن ها کوتاه نیامدیم.

پسرم، امروز که در انسیتو پاستور واکسن می زنی به مادرت گفته ام تا نجوای آزادی خواهی و عدالت طلبی را در گوشت زمزمه کند تا در برابر دردهای این روزهای جامعه ایمن شوی. خوانش این نجوا در گوش هایت ، همان آنتی بیوتیکی است که من و مادرت از روز اول ورودت به این دنیا به تو خورانده ایم بی آنکه هیچ پزشکی آن را تجویز کرده باشد، که انجام آن تجویز وجدان ما بود. نسخه انسان بودن را وجدان ما برای تو تجویز کرده است.

نامه دوم به فرزندم؛

سال یک هزار و سیصدو هشتاد و هشت را تو در تاریخ خواهی خواند 

امیر علی جان امروز که تو ماه دوم زندگی را از نیمه گذرانده ای دومین ماه فصل پائیز در سومین روز خود بسر می برد و من دومین نامه را برای تو در حالی می نویسم که هوای پائیزی بادهای معروف همیشگی خود را نوازشگر تن ها کرده و بسیاری از آن فرار می کنند.از بادها می ترسند یا خس و خاشاک ریخته شده بر زمین؟ نمی دانم .اما چه فرق می کند وقتی این بادها نوید زمستان را می دهد و هراس آن ها که از بادهای پائیزی فراری اند این است که زمستان بیاید و آنها در سرمای آن دچار جمود شوند.

پسر خوبم ....آنها نمی دانند زمستان نه تنها بد نیست که بسیار هم خوب است.باید عینک هایمان را عوض کنیم.آنچه ما باید از آن در هراس باشیم جمود فکری است نه یخبندان های خیابانی.آب روان است حتی اگر یخ بندان شود چرا که به خورشید امید دارد.ترس آن داشته باشیم که در زمستان زندگی دچار یخبندان ذهنی شویم. ذهن هایمان را همواره سیال و پویا و اندیشه هایمان را جاری بخواهیم.زمستان زمانی رنگ سیاهی به خود می گیرد که سرمای آن یخبندان را بر اندیشه ها حاکم کند.امروز در اوایل پائیز 88 از مدت ها پیش زمستان کم و بیش آمده است.اما این من و تو هستیم که یخبندان هایی که دوستداران زمستان آورده اند را آب می کنیم اگر شده با هرم تن خودمان.

پسر نازنینم.....تو در ابتدای راه هستی....اما بدان سال یک هزار و سیصدو هشتاد و هشت را تو در سال های جوانی ات بی شک در تاریخ بسیار خواهی خواند. سالی که ما ایستادیم تا زمستان بر فکرهایمان حاکم نشود.پس بر تو که این سال را فراموش نکنی و به احترام آنان که ایستادند تا زمستان بر اندیشه ها جاری نشود تو نیز ایستادگی کنی تا هرگز در زمستان زندگی به یخبندان فکری دچار نشوی.

این نه یک نصیحت و سفارش و نه یک وصیت،که یک درخواست پدرانه است....از زمستان نترس بلکه با زمستان زندگی کن بی آنکه در آن گرفتار شوی.زمستان را با گرمای تن و اندیشه جاری ات نا امید از یخبندان کن.زمستان بد نیست چرا که برف دارد،باران دارد ... و این ها یعنی نعمت.این من و تو هستیم که به زمستان هویت می دهیم.با بادهای پائیزی زندگی کن اما با آن ها همراه نشو.بادهای پائیزی و یخبندان های زمستانی واقعیت های انکارناپذیر زندگی اند پس از واقعیت فرار نکن که با فرار کار درست نمی شود،بلکه بایست و به آن ها لبخند بزن و با لبخند ریشخندگونه خود پائیز و زمستان را در دست بگیر.  

نامه ای به فرزندم

نامه ای به فرزندم

حالا امیر علی ۱۴ روز دارد. او اما نزدیک به ۱۰ ماه است که با ماست.زمانی که در اطاق زایمان بیمارستان جم به دستور دکتر امینی بند ناف امیرعلی را می بریدم بی اختیار به یاد شعری افتادم که ماه ها قبل برای آمدنش گفته بودم......چه شعر تلخی بود.....هنوز هم نگاهم همان است، که اگر می خواهی بی هدف زندگی کنی بهتر است که نیایی.این برای همه آدم هاست.

به هر حال حالا امیرعلی ما آمده و همه خوشحال از دیدن روی او هستیم.مهم نیست که شباهتش به من بیشتر است یا مادرش....مهم این است که او بسیار دوست داشتنی تر و شیرین تر از آنی هست که فکرش را می کردیم.....شب ها نمی گذراد بخوابیم...می گویند هنوز شب و روزش را پیدا نکرده بچه..... ولی این ناخوابی ها که برای همراهی با امیرعلی به درخواست او بر ما حکم شده برایمان اگرچه سخت اما طاقت فرسا نیست چون امیرعلی را دوست داریم بیشتر از آنچه که فکر می کردیم.....حالا مفهوم آن جمله معروف که " تا پدر و مادر نشوی نمی فهمی که پدر و مادرت چقدر تو را دوست دارند و برای بزرگ کردنت سختی کشیده اند " را درک می کنم.

تولد امیرعلی خیلی ها را خوشحال کرد.کسانی با ما تماس گرفتند و ابراز خوشحالی کرده و تبریک گفتند که شاید باورمان نمی شد به دنیا آمدن او برایشان اهمیتی داشته باشد.در میان آنها جعفر رضی پور مثل همیشه استثناء است. او بارها زنگ و زد و گفت " فقط خواستم بگم که خیلی خوشحالم...ذوق دارم....باورم نمیشه که یکی از ما بالاخره یه نفر را به این دنیا دعوت کرده...."

این هم برای امیر علی

سلام اگرچه گریه جواب من است . تو نیک می دانی پا در چه راه پر فراز و نشیبی گذاشته ای و برای همین است که گریه می کنی.تو از دنیایی آمده ای که همه اش آرامش بوده و سکوت،چرا که مادرت همه تلاشش را برای فراهم کردن آرامش در درون خود به کار بسته تا تو آرام باشی و بی دغدغه.

پسرم مادرت برای تو بسیار زحمت کشیده، بسیار بیشتر از من و خب حتما دیگران، مادرت بسیاری از سختی ها که حتی فکر نمی کرد ذره ای از آنها را تاب بیاورد تحمل کرد تا تو بیایی.حالا هم بسیار سختی ها را تحمل می کند تا تو راحت باشی. حالا می شود فهمید که چرا بهشت زیر پای مادران است.پس حرمت او نگه دار که او برایت بهترین و دوستدار ترین است.

فرزندم...نه پیامبر گونه که همچون یک انسان و در قامت یک پدر تو را سفارش می کنم به رعایت تقوا اما نه از آن جنس که در نماز جمعه و مراسم های مذهبی به آن سفارش می کنند. تقوایی که من از تو می خواهم داشته باشی به تو می گوید چشم در چشم مردم ندوزی و به آن ها دروغ نگویی...حق مردم را پاس بداری و حرمت آنها نگه داری....نگاهی به ناحق بر حق آنها نداشته باشی. شاید بگویی این همان تقوایی است که امامان جماعت در مساجد و منابر می گویند . به تو می گویم آری این همان است.اما با این تفاوت که آنها فقط از آن دم می زنند و من به آن باور دارم و از تو می خواهم به آن باور داشته باشی.

پسرم ...خوب بودن بسیار آسان تر از بد بودن است....مگر نه اینکه خوبی یعنی یکدیگر را دوست داشتن ...برای هم دلسوز و مهربان بودن و در حق هم نیکی روا داشتن.بدان که پروردگار ما را خلق کرده تا همدیگر را دوست بداریم.پروردگار مخلوقاتش را دوست دارد و به آنها عشق می ورزد مگر نه اینکه می گوید : اگر بندگانم می دانستند که من تا چه اندازه آنها را دوست می دارم هر لحظه از اشتیاق جان می دادند. حال این انصاف است که وقتی پروردگار مخلوقاتش را تا این اندازه دوست می دارد ما همدیگر را دوست نداشته باشیم.

فرزندم .....امیر علی من .... من زنده یا مرده فرقی نمی کند در این که تو دنیا را سیاه و سفید نبینی... نه مثل معاویه و یزید و هیتلر و صدام باش که همه تو را سیاه ببینند و نه فکر کن که به واسطه شباهت اسمی ات به علی ( ع ) و انتسابت به پیامبر خدا و اهل بیت و یا حتی به خاطر مسلمان بودن و یا حتی دیندار بودنت می توانی چونان محمد مصطفی و علی مرتضی باشی .... نه.... تو بکوش که از سیاهی به دور و به سفیدی نزدیکتر باشی.همینکه خاکستری باشی یعنی انسانی....و در این انسانیت بکوش که خاکستری ات به سفیدی بزند تا به سیاهی.

امیرعلی جان....بکوش که انسان باشی نه فرشته ، چرا که فرشته بر انسان سجده کرد. و باز بکوش انسان باشی نه فرشته.... چرا که در فرشته بودن یا مقرب درگاه هستی و با رانده شده از درگاه. اما اگر انسان باشی حتی اگر معاویه باشی از فرشته رانده شده دستور گرفته ای نه اینکه خود بسیاری را فریفته باشی که بر خدای خود  بشورند.

پسرم ....احتمالا اولین موضوع انشایی که در مدرسه به تو می گویند بنویسی این است:علم بهتر است یا ثروت؟.... این که می خواهم بگویم کسی به ما نگفت و ما ضرر کردیم .... در واقع پاسخ این سوال را به ما اشتباه گفتند.... من به تو اما می گویم پاسخ این سوال دو وجهی نیست که یکی علم باشد و دیگری ثروت.....من به تو می گویم که که هم علم خوب است و هم ثروت....چه کسی گفته که این دو ناقض هم هستند و نمی توانند با هم جمع شوند.....علم خوب است که مسیری برای پیشرفت و وجهی از این پیشرفت بدست آوردن ثروت باشد....ثروت هم خوب است که برای به دست آوردن علم راه ها را هموار تر کند. این مثل هم آن است که می گویند عقل یا احساس؟ من به تو می گویم عقل و احساس ، با هم و بدون هیچ تقدم و تاخری.

عزیز دلم ....بدان که اخلاق مدار بودن بهتر از دیندار بودن است.مگر نه اینکه دین ها و به ویژه دین اسلام آمده اند تا اخلاق را جاری کنند...پس بترس از آنانکه دیندارند ولی به اخلاق بی اعتنا....بدان که آنها تنها گمان می کنند که دیندارند.بدان که اسلام اخلاق را بر هر چیزی مقدم می داند و باز بدان که این اخلاق نسبی نیست که تحت تاثیر شرایط زمانه تغییر کند.... دزدی همیشه بد است...دروغ همیشه نارواست....حق همیشه حق است و نا حق همیشه ناحق، این مهم ترین درس عاشوراست.

عزیز دلم ، امیر علی.....از تو می خواهم که خدا را اطاعت کنی و به پدر و ماردت حرمت بگذاری که خدا این را در آیه آیه قرآن به تو حکم است.از تو می خواهم که با مردم ترش رو نباشی که خدا ما را بدخلق و تندخو نیافریده است.از تو می خواهم که با مردم بخندی و همراه با آنها شاد و در غم هایشان غمگین باشی نه اینکه بر آنها بخندی و بر دردهایشان بی اعتنایی کنی.تا می توانی فکر کن....مطالعه کن... فکر کن.....تصمیم بگیر.....فکر کن .....عمل کن....که هر دقیقه فکر کردن از ۷۰ سال عبادت افزون تر است.

همه مان را به خدای بزرگ می سپارم.

 

آه ای زمین مقدس مرا ببخش

دست هایم سردتر از آن است که بخواهم دستت را بفشارم

روحم شکسته تر از آنکه بخواهم بر آن استوار شوم

کوچک شده ام

درست مثل کودکی که تازه به دنیا آمده باشد

اما نه پاک و سفید

نقش های رنگارنگ بر تنم آزارم می دهد

درست مثل کودکی شده ام که تازه به دنیا آمده است

اما « هنوز از مادر نزاده ام که عمر جهان بر من گذشته است »

کودکی که پیر است و با گذر زمان پیرتر می شود

پیری که کودک است بی آنکه کودکی کند

بی آنکه بزرگ باشد

کودکی که پیر شده است

بی آنکه کودکی کرده باشد

«من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم اوفتاد»

حسرت اینکه چه آسان ناپاک شدم در حالی که آزاد و پاک بودم

درد دارم

درد یک گناه

آه که چقدر دلم برایت تنگ شده است صداقت

چقدر دلم برایت تنگ شده است سفیدی

چقدر دلم برایت تنگ شده است کودکی ناب

مادر تو را نخواهم بخشید که مرا پیر به دنیا آوردی

و من که هرگز کودکی نکردم

نوجوان نبودم

جوانی نکردم

به ناگاه

و در کوتاه ترین زمان

در چشم به هم زدنی

بزرگ شدم

بزرگ و بزرگ و بزرگ تا پیر شدم

بی آنکه زندگی را فهمیده باشم

و به جبران همین فرصت از دست رفته

من دست به کوششی بیهوده زدم

آه ای زمین مقدس

مرا ببخش که با آمدنم لکه ای شدم بر دامان پاکت

من دیگر .....

 

 

ما دوباره سبز می شویم

(یادداشت عطاءالله مهاجرانی در آخرین شماره روزنامه اعتماد ملی  که منتشر نشد)

انتخابات 22 خرداد که حقیقتا یک جشن ملی بزرگ بود، تبدیل به زخمي‌ شد که اگر درست التیام نیابد، برای همیشه در حافظه ملت ما خواهد ماند. برای نشان دادن حضور و رای مردم، فرصت‌ها و امکاناتی را قانون برای آنان پيش‌بيني کرده است. یک شکل مهم آن راهپیمایی است. نمي‌توان پذیرفت هر وقت حاکمیت از مردم دعوت مي‌کند که به صحنه بیایند، مثل 22 بهمن و روزقدس، مردم عزیز، شریف و حماسه سازند اما اگر روز دیگری مردم با جمعیتی افزون‌تر و بدون سازماندهی حکومتی و ترغیب صداوسیما، به صحنه آمدند، خس و خاشاک و اراذل‌اند و باید آنان را از صحنه حذف کرد. چنان که در اظهارات برخی مراجع تقلید و فعالان سیاسی مطرح شده است بخش عظیمي ‌از مردم از نتیجه اعلام شده انتخابات نه تنها خرسند نیستند و نتیجه را نمي‌پذیرند، بلکه باور دارنددستکاری شگفت انگیزی صورت گرفته است. آخرین نشانه اش سخن دکتر امیدوار رضایی بود درباره یک خط و یک قلم بودن 70 درصد آرا در برخی صندوق‌ها. رای صفر هر سه کاندیدا در تعداد قابل توجهی از صندوق‌ها، مثل صندوق‌های رودبار و ...

این موارد زخم‌هایی است که بر سیمای انتخابات نشسته است. راه درمانش نیروی ویژه و بازداشت و اعمال قدرت نیست. این شیوه‌ها زخم را گسترش مي‌دهد. یادمان نمي‌رود، یک وقتی دستگاه قضایی برخی مجرمان را در خیابان‌ها شلاق مي‌زد. رفته بودم برای شرکت در نمایشگاه گل، در محلات. جوانی را در میدان مرکزی شهر شلاق زده بودند. شهر به هم ریخته بود. بی‌سر و صدا دستگاه قضایی آن شیوه را به کناری نهاد. بدیهی است نیروی ویژه و لباس شخصی‌ها که همیشه نمي‌توانند در صحنه بمانند اما مردم در صحنه هستند. اگر زخم درست معالجه نشود، این داستان به درازا مي‌کشد. دولت و رئيس‌جمهور چگونه مي‌توانند در چنین فضایی کار کنند؟ هیات ویژه مي‌توانست راهی برای برون رفت از این بحران عدم اعتماد باشد. البته اگر با ترکيبی انتخاب مي‌شد که اعتماد ملی را جلب مي‌کرد. یکی از افرادی که به عنوان عضو هیات ویژه انتخاب شده است در گفت‌وگوی تلویزیونی نشان داد که به آقای احمدی‌نژاد محبتی ویژه دارد. حتی اظهار داشتند مردم شیر یا خط کردند و به ایشان رای دادند! چنین تحلیلی به هنگام تنگ آمدن قافیه از فیلسوف-شاعری مثل آقای حداد بعید بود. در یک کلام اعتماد ملی آسیب جدی دیده است. راه‌ حل ‌استفاده از قوای قهریه نیست و تنها کسانی را مي‌ترساند که در درون تردید و تذبذب دارند. به تعبیر قرآن مجید، رعب در دل کافران خانه مي‌کند. امروز شورای نگهبان باید پاسخ نسل جوانی را بدهد که انقلاب را ندیده، و امروز همان نسل به دو گروه تقسیم شده‌اند. در یک سو همان نسل باتوم به دست گرفته‌اند و در سوی دیگر همان نسل دارند کتک مي‌خورند. نام این مدیریت تدبیر است و آینده‌بینی؟ همان که با قهر مي‌راند، وقتی به خانه‌اش مي‌رود در خلوتش وقتی به یاد مي‌آورد که بر سر جوانی کوبیده است، دیده است که آن جوان از درد به خود پیچیده است، آن زننده ذهن و زندگی آرامي ‌خواهد داشت؟ او هم قربانی است... با این تفاوت که زخمي‌که بر روح این یکی نشسته است تا پایان عمر رهایش نمي‌کند... هزار سال پیش ناصر خسرو سروده است:

جهان را به آهن نشایدش بستن                                                   به زنجیر حکمت ببند این جهان را

حکمت همان است که هم خرد انسان‌ها را خرسند مي‌کند و هم دل آنها را. همان که این روزها کیمیاست. 

من به چشم های بی قرار تو قول می دهم : ریشه های ما به آب;شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم

 

 در اعتراض به کودتای انتخاباتی

فراخوان راهپيمايي در سراسر ایران

در حالي که در روزهای گذشته  اعتراض مردم تهران و شهرهای مختلف ايران در  حمايت از ميرحسين موسوي و اعتراض به کودتاي انتخاباتی به شدت مورد حمله و سرکوب قرار گرفت قرار است مردم امروز (دوشنبه) در تهران و ساير شهرهاي کشور به راهپيمايي آرام اعتراض آمیز بپردازند.

بنابر اين اطلاعيه راهپيمايي هواداران موسوي در تهران ، با حضور خود وي ، از ساعت 4 عصر دوشنبه در تهران از ميدان انقلاب تا ميدان آزادی برگزار خواهد شد، و این کاندیدا در ميدان آزادي براي مردم معترض سخنراني خواهد کرد.

موسوي همچنين تاکيد کرده که در صورت برخورد و ممانعت نيروهاي امنيتی و نظامی با برگزاري اين راهپيمايي به حرم آیت الله خميني مي رود و در آنجا متحصن خواهد شد.

به دليل قطع کليه امکانات ارتباطی موسوی با مردم از جمله فيلترينگ و اختلال در  دو سايت اينترنتي ستاد وی و مسدود شدن ساير سايت ها و رسانه هاي نزديک به اصلاح طلبان از سوي مقامات دولتي و امنيتي، نخست وزیر دوران جنگ از  همه مردم خواسته است تا خود زمان برگزاري اين راهپيمايي را به يکديگر اطلاع دهند.

ميرحسین موسوي عصر روز يک شنبه همچنين پيام تلفني را خطاب به مردم ايران منتشر و اعلام کرد: "امكان حضور در ميان مردم يا هرنوع ارتباط و گفتگو با آنان از من سلب گرديده و تحت نظارت می‌باشم. از سوی ديگر ستاد مركزی اينجانب نيز پلمپ شده و اعضای حزب مشاركت دستگير شده‌اند"، اما "مردم عزيز می‌خواهم ضمن حضور در صحنه، از هرگونه درگيری و تشنج كه قطعاً به نفع گروه قانون‌گريز و متقلب تمام خواهد شد بپرهيزند."

ادامه اعتراض و سرکوب

به رغم ورود هزاران مامور امنيتي و يگان های ویژه به سطح شهر تهران و شهرهاي ديگر کشور، روز یکشنبه اعتراض های گسترده مردم به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ادامه یافت.

معترضان به تقلب در انتخابات با تجمع در خیابان ولی‌عصر در نزديکي یکی از ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی که اکنون پلمپ شده است، به سر دادن شعارهایی در حمایت از موسوي و اعتراض به روند شمارش و اعلام نتایج آرا پرداختند.

يگان هاي ویژه و ماموران مسلح لباس شخصي به شدت مردم معترض را با باطوم و شليک گاز اشک آور مورد حمله قرار دادند. گزارش هایی نیز از شلیک تیر هوایی منتشرشده است.

تصاويري که شهروندان از سطح تهران منتشر کرده اند حامی از آن است که ماموران يگان هاي ویژه مجهز به انواع اسلحه و ماسک و با صورت هاي پوشيده، علاوه بر حمله به تجمعات و تظاهرات مردم، زنان و جوانان منتظر در ايستگاه هاي اتوبوس و عابران معمولی را نيز به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و با باطوم و اسپری فلفل مورد حمله قرار داده اند.

شاهدان عينی میزان خشونت يگان هاي ویژه را بي سابقه توصيف کرده اند. روز يک شنبه محود احمدي نژاد با انتقال چند هزار نفر از پرسنل دستگاه های نظامی و دولتی و هواداران خود به ميدان ولي عصر  با آنها جشن پيروزی برگزار کرد و همزمان ماموران يگان هاي ویژه راهپيمايان معترضی را که قصد داشتند خود را برای اعتراض به اين ميدان برسانند مورد ضرب و شتم قرار دادند.

در کرج نیز گزارش ها حاکی است که يگان هاي ویژه به تجمعات اعتراض آميز مردم حمله برده و آنها را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده اند.

شعارهاي مردم معترض روز يکشنبه با شدت گرفتن سرکوب آنها تند تر شد. از جمله اين شعارها عبارت بود از: "گفته بودیم اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه"، "پلیس خیانت می‌کند، دولت حمایت می‌کند"، "پلیس مزدور نمی‌خواهیم، حکومت زور نمی‌خواهیم"، "موسوی، موسوی، رأی منو پس بگیر" و "مرگ بر ديکتاتور".

روز يکشنبه علاوه بر يگان هاي ویژه، گروهايی از نیروهای لباس شخصی مجهز به چماق، چاقو و ساير سلاح هاي سرد به خيابان هاي اصلی تهران منتقل شده و به ویژه در ميدان ولی عصر و خيابان هاي اطراف، و همچنين در میدان انقلاب و خيابان هاي اطراف  آن معترضان مورد حمله و شرب و شتم قرار دادند.

از شمار مجروحان دیروز آمار دقيقي منتشر نشده اما برخی گزارش ها حاکی است که ماموران امنيتی به بيمارستان ها مراجعه می کنند تا ده ها تظاهر کنندگان مجروح را دستگير کنند.

در حالي که آمارها از دستگيري ده ها تن در تظاهرات دو روز گذشته تهران خبر مي دهد، يکي از فرماندهان نيروی انتظامی به خبرگزاريهای دولتي گفت که 170 نفر در تهران بازداشت شده اند.

اين در حالي است که محمد علي ابطحي از اعضاي ستاد انتخاباتي مهدی کروبی اعلام کرد که شنبه شب بيش از 100 نفر از فعالان سياسی شناخته شده و روزنامه نگاران در تهران در خانه یا محل کار خود بازداشت شده اند. هرچند بسیاری از دستگیر شدگان، روز یکشنبه آزاد شدند.

از سوی دیگر، شهرهاي کرج، اصفهان، شيراز، مشهد و تبريز نيز در شبانه روز گذشته شاهد تظاهرات و تجمعات اعتراض آميز هواداران ميرحسين موسوي بود که بنابر گزارش ها سرکوب مردم در شراز و اصفهان شدت بيشتری داشته است

 

 

 

با سخنان احمدی نژاد صورت گرفت؛

مناظره ای که اخلاق را فراموش کرد

حالا 24 ساعت از مناظره محمود خان احمدی نژاد و میر حسین موسوی دو کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری می گذرد.مناظره ای که بسیاری از طرفدارن میرحسین موسوی آن را مناظره وقاحت و نجابت می نامند اما طرفدارن احمدی نژاد حرف های کاندیدای خود را در راستای وعده هایی که در خصوص افشای اسامی مفسدان اقتصادی داده ارزیابی می کنند.

اما بررسی این نکته که چرا طرفدران موسوی این برنامه را رودررویی وقاحت و نجابت می دانند اگرچه سخت نیست اما ضروری بنظر می رسد.در ایران بیشتر مردم مسلمان هستند و کشور خود را اسلامی می دانند و بر همین اساس بر رعایت موازین اخلاقی بسیار تاکید دارند، اما آنهایی هم که پیرو اسلام نبوده و در گروه یکی از اقلیت های دینی قرار دارند هم بر این نکات اخلاقی تاکید دارند و این توجه آنها اگر بیشتر از مسلمانان نباشد کمتر از آنها نیست. از همین نکات اخلاقی می توان به حفظ آبروی افراد در جامعه و نیز دوری از تهمت زدن به دیگران و همچنین دوری از اتهام زنی به افراد در موقعیتی که آنها فرصت و امکان دفاع از خود ندارند ، اشاره کرد. نکاتی که محمود احمدی نژاد هیچ کدام را رعایت نکرد و به بهانه افشاگری علیه هاشمی رفسنجانی پشت پا به همه موازین اخلاقی زد چه اینکه او خوب می دانست که ذهنیت مردم و جامعه ایران نسبت به هاشمی و اطرافیان او بسیار منفی است و می خواست از این نکته برای خود استفاده (بخوانید سوء استفاده ) کند.همان ضرب المثل ماهی گرفتناز هر آبی.

نکته دیگر اینکه در ایران مباحث احترام به ناموس های همدیگرو به اصلاح عام «ناموس پرستی» از مباحث مهم و بسیار ارزشی محسوب می شود.اما محمود احمدی نژاد که حالا شجاعت را با وقاحت اشتباه گرفته است در مناظره با میرحسین موسوی پای همسر او زهرا رهنورد را پیش کشید و مدارکی را که چندان اهمیت نداشت ارائه کرد که مثلا چرا او همزمان در دو رشته تحصیلی درس می خوانده و اینکه او شرایط ریاست دانشگاه الزهراء را نداشته است.حال آنکه رهنورد دکترای علوم سیاسی دارد و عضو هیئت علمی دانشگاه است و همین شرایط برای ریاست دانشگاه کافی بنظر می رسد.از طرف دیگر بهتر است که آقای دکتر نگاهی هم به مدارک و سوابق وزرا و روسای دانشگاه ها در دولت خود داشته باشند.شاید همین اهمیت  احترام به ناموس (بخوانید ناموس پرستی ) باشد که در روز بعد از مناظره مردم در خیابان ها فریاد می زدند ( اونی که کم می یاره .... ناموس وسط می یاره ) و یا ( عکسی که دست اون بود ...ناموس موسوی بود)احمدی نژاد اما در مناظره چنان تند و تیز سخن می گفت که گویا همه چیز را باخته می دید و چیزی برای باختن و از دست دادن نداشت همانند تیمی که در یک بازی فوتبال باخت خود را قطعی می داند دست به آب و آتش می زند تا هزینه باخت را کمتر کند و در مقابل هوادارن خود کمتر شرمسار باشد.حالا شاید روشن تر باشد که چرا مردم در خیابان ها و پیام های موبایل خود این مناظره را رو در رویی نجابت و وقاحت می دانند.

 

کوتاه از زبان میرحسین موسوی

اشاره: بنا دارم هر روز بخشی از نظرات و دیدگاه های مهندس موسوی را در حوزه مسائل مختلف بازگو و منتشر کنم.شاید کوتاه و موجز بودن این مطالب برای ما آد هایی که این روزها درگیر آب و نان هستیم خواندنی تر باشد.ما را آنقدر درگیر نان نخورده و شکم سیر نشده کرده اند که وقتی برای خواندن که هیچ ، وقتی برای سر خاراندن هم نداشته باشیم.امروز بخشی از آن را که درباره آزادی و زنان است بخوانید.حوزه معیشت ، اقتصاد ، فرهنگ ، هنر ، دانشگاه و ... را در روزهای آینده بخوانید.

تورم 25 درصدی یعنی کوچک شدن سفره  ضعیفان

آنچه باعث شد امروز به صحنه بیایم این بوده است که با توجه به آگاهی از مسائل کشور ، احساس خطر کرده و با توجه به توانایی های خود و را ه حل هایی که داشته ام احساس تکلیف کرده ام .اینکه حد اقل در عرض 4 سال گذشته ، 270 میلیارد دلار به عنوان یک درآمد افسانه ای کسب کردیم ، حال این سوال مطرح می شود که این درآمد چه برکتی برای کشور داشته است؟قطعا پاسخی برای این سوال نمی یابیم ؛ من وارد صحنه شدم چون در خود احساس توانایی می کردم تا بتوانم به پشتوانه مردم یک دولت امید بسازم و برای این کج روی ها و مشکلات راه حلی بیابم . امروز کشور در خطر است ....از وضعیت فعلی خسته شده ایم ، از قانونگریزی خسته شده ایم ، ...تورم 25 درصدی یعنی کوچک شدن سفره  ضعیفان.

فرق اصولگرایی میرحسین با اصولگرایی احمدی نژاد

من اصلاح طلبی هستم که دائما به اصول رجوع می کنم و اصولگرایی هم ایستادن بر اساس ارزش های بنیادین است و یکی از این ارزش های بنیادین آزادی ، استقلال و توامان مطرح کردن جمهوریت و اسلامیت است .....اصول این است که انقلاب را حفظ کنیم .انقلاب با ویران کردن کشور حفظ نمی شود.انقلاب با هدر دادن نزدیک به 300 میلیارد دلار در عرض 3-4 سال حفظ نمی شود....دلم می خواهد کشوری داشته باشیم که بر مبنای آزادی اندیشه باشد و نگاه امنیتی به جوان ها نداشته باشیم.آیا می شود کشوری به این افتخار کند که به 3 میلیون دانشجوی خود با نگاه امنیتی نگاه کند؟

وظیفه دولت حمایت از حقوق شهروندی است نه تاکید بر تکلیف شهروندی

برای بدست آوردن آزادی باید تلاش کرد و این آزادی حق تمام ایرانیان است.دولت جزئی از مجموعه مردم است  و همه مردم باید از حق آزادی خود آگاه باشند.....وظیفه دولت حمایت از حقوق شهروندی است نه تاکید بر تکلیف شهروندی،آزادی عقیده ، اندیشه و مطرح کردن درخواست ها حق همه است و حد این آزادی فقط قانون است و نه هیچ چیز دیگر....یکی از وظایف رئیس جمهور حمایت از آزادی های مدنی است...آزادی یک فرصت است و باعث رشد و توسعه کشور می شود.....ازادی زاده عدالت و اسلام ناب محمدی است و ما نباید از این مساله بترسیم.بای به گفتمانی برگردیم که شخصیت های مختلف بتوانند آزادانه مناظره و عقاید خود را بیان کنند.

قویا مدافع تک همسری هستم

من به رفع تبعیض بین زن و مرد معتقد بوده و قویا مدافع تک همسری هستم.ظلم و تبعیض نسبت ببه زنان در مورد مسائل حقوقی ، جایگاه زنان و مسائل خانوادگی و مسئولیت در پست های مختلف وجود دارد.متاسفانه در برخی از این موارد برگشت به عقب داشته ایم.لایحه مربوط به چند همسری در مجلس نمونه ای از این تفکرات اجتماعی است.

با دیوار کشیدن بین دختر و پسر در دانشگاه مخالف بودم

در دوران نخست وزیری بنده گروه های چپ و راست بودند.یک عده از گروه های راست که با دولت خوب نبودند برای جدا کردن خانم ها و آقایان در یکی از دانشگاه ها دیوار کشیدند که این خبر در همان روزهای اول به گوش امام رسید و امام با عصبانیت دستور دادند که این دیوار را برچینند.متاسفانه برخی می خواهند این مساله را پای من بگذارند که باید بگویم من مخالف این کار بودم.

با قانون نظارت استصوابی مخالفم

نظارت استصوابی در قانون وجود دارد اما من با این قانون مخالفم، اما قانون را اجرا می کنم.راه اصلاح قانون هم این است که اکثریتی در جامعه بوجود بیاید و از راه قانونی وارد این مساله شوی.

 

 

 

برای فرزندم که هنوز به دنیا نیامده است

این شعر را برای تو می گویم

برای تو که هنوز نمی دانی مقصدت کجاست؟

هنوز نمی دانی می خواهی بیایی که چه؟

برای تو که حتی نمی دانی شعر چیست

برای تو که من برایت غریبه ام

و تو برایم خودمی

که از منی.

اینجا دنیاست

با همه هیاهوهایش

خوب و بد

بد مثلا  هیتلر و این اواخر بوش

و خوب که این روزها بازارش برای حسین اوباما گرم است

و تو چه می دانی اینان کی اند

خوب چیست و بد چگونه

اینجا دود و ماشین حرف اول را می زنند

و خرج آن جان من و در آینده توست

تو که 9 ماه مسیر پیومده ای تا بیایی که دود بخوری

و به خیال خودت ماشین سواری کنی.

اینجا خیابان ولی عصر است

یا پهلوی

چه فرق می کند وقتی درختان آن بی شناسنامه شده اند

وقتی موش ها بهتر از آدم ها زندگی می کنند

وقتی اتوبوس های کرایه ای هم منت می گذارند

و چراغ قرمز ها هر روز طولانی تر می شوند

و چشم های ما سفید شد از بس نگاه کردیم به دست های گزمه ها که کی چراغ را سبز می کنند

اینجا دنیاست

مثل همه جاهای دیگر

مثل خیابان شانزه لیزه یا نوفل لوشاتو و شاید هم ادوارد براون

وزاء یا خالد اسلامبولی

رسالت یا آیت الله حکیم

مفتح یا روزولت

برای روسپی ها چه فرق می کند

همین کافی است که اینجا دنیاست

دنیایی بدون چارلی چاپلین که برای لحظه ای هم که شده ما را فارغ از همه چیز بخنداند

دنیایی که بدون لرر و هاردی

در رنگ باختگی کمدین های جعلی

اکبر عبدی یا مهران مدیری

دنیایی که حسینش از بنی هاشم نیست و از مدینه نیامده و نسبش هم به هیچ انسان بی گناهی نمی رسد

حسینش آمریکایی شده  آن هم از نژاد آفریقایی های مهاجر

حسینی که هیچ کار ندارد چرا به آستین لباست ایراد می گیرند

 و چرا تعداد موهای  مادر و خواهرت را که از روسری اجباری اش بیرون زده می شمارند

و چرا به تعداد آن موها مادرت را پیر می کنند در کمتر از یک دقیقه

اینها همه دنیایی است که تو می خواهی به آن برسی

بی هیچ تردیدی

دمار همه 

و از همه بیشتر مادرت را درآورده ای که به آن برسی

شاید می خواهی روزنامه بخوانی

اما نمی دانی که اینجا فقط کیهان و رسالت بی ضرر است

شاید می خواهی معلم شوی

اما نمی دانی که هنوز حقوق معلم های پدرت را نداده اند

شاید می خواهی سیاستمدار شوی تا دنیا را نجات دهی

مثل محمود خان افغان که مردم را در محاصره خود به علف خواری مجبور کنی

و یا می خواهی کاندیدای ریاست جمهوری شوی

بی که بدانی برای چه

شاید هم راننده تاکسی که هر روز با هزار نفر سر پول خرد دعوا کنی

و یا مثل پدرت بنشینی و شعر بگویی

اینها همه دنیاست

نه تاریک و نه روشن

تاریک و روشن

باور کن اینها که گفتم از هر خوش آمد گویی برایت بهتر است

و شاید واجب تر

و حتی از «و ان یکاد»ی که برایت می آورند

که بدانی به کجا می آیی

و باید بیایی

که دوام دنیا بر این است

باید بیایی

که من تو را می خواهم و مادرت

که باشی تا ما هرگز نمیریم.

 

 

 

 

داستان ساختمان ما در چهارشنبه سوری؛

کاش خطاهامان را معترف شویم

(این یک داستان واقعی است.)

 

 

وقتی ماشین سر کوچه ترمز کرد شلوغی جلوی در خانه برایم تعجب آور نبود، امشب شب چهار شنبه سوری بود و طبق سنوات گذشته همه اهالی محله با روشن کردن یک آتش بزرگ و جشن و پایکوبی این آئین را احیاء می کردند. این مراسم از این جهت که کاملا خانوادگی و بدون استفاده از مواد محترقه خطرناک برگزارمی شد مفید به نظر می رسید. هنوز ساعت چند دقیقه ای مانده بود تا به 10 شب برسد و حضور این جماعت عجیب نبود. کمی که وارد کوچه شدم شلوغی با صداهای ناهنجار و کلمات ناسزا همراه شد. هنوز این صداها برایم جانیفتاده بود که چشمانم از دیدن یک صحنه داشت از حدقه درمی آمد.چند لباس شخصی که هرکدام یک بیسیم و دستبند در دست داشتند یک سرباز یک لاقبای نیروی انتظامی را با کتک به سمت ماشین هدایت می کردند.گناهش این بود که جشن محله را به هم نزده است و دوستان ناشناس رقصیدن در لباس نیروی انتظامی را هم به آن اضافه کرده بودند. دیدن این صحنه یعنی اینکه اتفاقی افتاده است.در ساختمان ما بسته بود و همسایه ها به محض دیدن من هرکدام گوشه ای ار اتفاق را تعریف می کردند.ظاهرا خوشحالی زیاد جوان های محل به مذاق دوستان ناشناس خوش نیامده است. ایجاد مزاحمت و شلوغ کاری عنوانی بود که آنها برای جشن جوان های محله ما در کنار خانواده شان انتخاب کرده بودند.جوان ها اما حالا در میان جماعت دیده نمی شدند.گویا هر کدام به گوشه ای فرار ( درست است فرار ، خجالت نکشیم چرا که در این مواقع کار دیگری نمی شود کرد) کرده بودند.دوستان ناشناس که تعدادشان به حدود 10 نفر می رسید فقط داد می زدند تا بلکه مردمی را که حالا از فرط سکوت داشتند خفه می شدند ساکت تر کنند.

دستم پر بود از ساک و کیف و نایلون و سایر وسایلی که خرید کرده بودم.مجبور بودم برای کمک به همسایه ها اول از شر این وسایل خلاص شوم.گوشه ای از در را باز کردم و خیلی سریع وارد شدم . پله ها را چند تا یکی بالا رفتم تا بلکه زودتر به طبقه چهارم برسم و برگردم.در راه برگشت صداهای عجیب و غریبی به گوش رسید. جوان های محل که در پشت بام ساختمان بودند از توهین های دوستان ناشناس به ستوه آمده و تاب نیاورده و زبان به پاسخگویی به توهین های آنها رانده بودند.سریع به پشت باک رفتم تا آنها را ساکت کنمف هنوز به آنها نرسیده بودم که صدای پای وحشت انگیز دوستان ناشناس را که از پله ها بالا می آمدند شنیدم.پس تصمیم عوض کردم و به جای دعوت آنها به سکوت ، به طرف واحد روبرویی واحد خودمان هدایتشان کردم. در واقع به خانه خودشان. دوستان ناشناس رسیدند و هیچ اثری ندیدند اما گویا بو برده بودند که بچه ها در این خانه هستند ، پس همه با هم همراه با صداهای ناهنجاری که بیشتر به عربده شباهت داشت از جوان ها می خواستند تا خود را به آنها تحویل دهند تا نظم برقرار شود( چه شود نظمی که با عربده برقرار شود.) به هر حال بعد از چند دقیقه صاحب خانه که حسین نام داشت بیرون آمد و با آنها به جدل پرداخت که به چه اجازه ای و با چه حکمی وارد ساختمان شده اند.اما آنها گویی پنبه در گوش داشتند و هیچ از حرف های حسین را نمی شنیدند.زمان بسیار کمی گذشت که این جر و بحث به کتک کاری رسید و دوستان ناشناس همه با هم قصد جان حسین را کردند اما گویی حسین که از سر اعتقاد و به حمایت از خانواده و مهمان هایش جدل می کرد و گلاویز شده بود قدرتی دو چندان یافته داشت. قدرتی که همه آنها را حریف شده بود و در این میان من تنها نقش یک فردی را بازی می کردم که مدام سعی می کرد اوضاع خراب تز اینکه هست نشود. جوان ها را که به حمایت از حسین ( پدر دو تا از آن جوان ها) می خواستند وارد دعوا شوند مانع می شدم چرا که احتمال اتهام زنی به آنها را بیشتر می کرد.حسین با هر مشتی که می زد زخمی از زخم های کهنه من التیام می یافت. همین ها ، همین دوستان ناشناس روزگاری ما را( من و هم کلاسی هایم را ) در تجمعات دانشجویی می زدند. همین ها بارها من را به خاطر فعالیت ای سیاسی و دانشجویی ام به مرگ تهدید کرده بودند. همین ها صندلی بر سر من خرد کرده بودند. همین ها حکم تعلیق از تحصیل من را گرفته بودند. همین ها در دانشگاه شریف آنقدر چند نفری من را زدند که همه گمان بر کشته شدنم بردند. همه این صحنه ها جلوی چشمم می آمد و از بودن در این صحنه و اینکه هنوز با آنها مبارزه می کنم خوشحال بودم.حسین همچنان آنها را با مشت های محکم می نواخت و من همچنان در میان ماجرا فعال بودم.صدای آه و شیون و جیغ و فریاد زنهای شاهد ماجرا جیغ بنفشی می شد در تمام وجودم.گلدان های پله ها یکی از پس دیگری می شکست و گلها ریشه از خاک بیرون می کشیدند اما خشک نمی شدند که آنها ریشه در عشق دوانده بودند و با هر ریشه آنها ریشه ای در ما جان می گرفت.

به یک لحظه دوستان ناشناس ناپدید شدند . گویی آنها به یکباره به اشتباهی که مرتکب شده و پاتلاقی که در آن گرفتار آمده بودند واقف شدند.حسین اما حالا خون آلود از دشنه های دویتان ناشناس و چشم های ما قرمز و اشک بار از گازهای اشک آور آنها بود .سرهنگ نیروی انتظامی هم که آمد با همه حرف های منطقی اش و همه حمایت هایش از ما یا کاری نمی توانست بکند و یا اینکه نمی خواست کاری کند.او تنها ما را دعوت به آرامش می کرد و دوستان ناشناس، که حالا ناپدید هم شده بودند را نمی یافت.رفتار سرهنگ مهربان نیروی انتظامی به رفتار جهانگیر کوثری در برنامه ورزش از شبکه دو شباهت داشت که سعی دارد همه چیز را به خیر و خوشی تمام کند.اما این همه عربده کشی ها که نباید نتیجه اش خیر و خوشی باشد.آنها زدند و رفتند. این که نمی شد. فرمانده پایگاه مقاومت بسیج مسجد محله هم از شناسایی این افراد اظهار بی اطلاعی می کرد و مدعی بود که از افراد آنها نبوده اند. حال  آنکه اهالی محله همه آنها را می شناختند و گویا آن دوستان ، ناشناس نبوده اند و تنها از روی رعایت احتیاط، اهالی به خود قبولانده بودند که ناشناس هستند ولی همه خوب می دانستند که آنها در کجا و به دستور کدام ارگان این همه آزادانه نقض قانون می کنند و به حریم خانه مردم وارد می شوند و عربده می کشند تا عقده گشایی کنند. حالا فردای آن روز است و اگرچه چشم ها ی ما دیگر قرمز نیست و خون های صورت حسین پاک شده است و گل ها دوباره ریشه در خاک کرده اند و پله ها از خاک گلدان ها پاک شده اند و شیشه های خرد شده دیگر بر پایمان زخم نمی نشاند، اما چه کنیم با زخم دلمان؟ زخم دلی که ما را پیر کرده است و فرسوده.آیا به واقع جشن و سرور در شبی که آئین باستانی ماست گناهی است نابخشودنی؟حتی اگر گاهی رفتارهای ناپسندی هم از طرف برخی از ما  در این شادی دیده شود باز هم جای این سوال وجود دارد که گناه ما چیست که اینگونه جفا بر ما روا می دارند.تنها پاسخ برای این سوال از دریچه ذهن و عقل من این است که:

ای برادر گناه از خود ماست ....ما خطاهامان را فراموش کرده ایم.....خطاهایی که ما را به اینجا رسانده است.... گاهی با سکوت و قهر خطا کرده ایم ......گاهی با تندروی و بی احتیاطی ..... و گاهی با ترس و بزدلی.

بیائید خطاهامان را معترف شویم و به جبران خطاهامان بکوشیم.

 

 

 

برای محمد مصدق؛

یادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک

 برای محمد مصدق که گویا با ماه اسفند عجین شده است ؛

او که در 29 اسفند سال 1329 نفت ایران را ملی کرد در چهاردهم اسفند 16 سال بعد از آن بی حضور مردمی که در روز ملی شدن نفت برای او هورا می گفتند و به احترامش تمام قد می ایستادند در تنهایی و به یاد دوران کودکیاش ، در روستای زادگاهش؛ احمد آباد موستوفی  به بقاء پیوست اما تا همیشه باقی ماند.

 دکتر محمد مصدق از آن چهره هایی است که اگر چه بیش از نیم قرن از دوره ریاست او بر دولت وقت ایران می گذرد اما هنوز هم در یاد ها و خاطره ها مانده است و یاد او همچون بسیاری دیگر از شخصیت های سیاسی تنها در تاریخ ثبت نشده که دل های مردم ایران هم خانه ای برای یاد اوشده است.

 دکتر مصدق با همه انتقادهایی که به او گرفته می شود و برخی از آن ها هم وارد بنظر می رسد اما همچنان در ردیف محبوب ترین شخصیت های سیاسی تاریخ ایران جای محکمی دارد و این محبوبیت شاید از آن جهت باشد که مصدق هم چهره ای ملی و هم شخصیتی مذهبی شناخته می شود.گذشته از این می توان دانش و تخصص او و نیز تسلطش بر قوانین بین المللی را که از جمله رموز موفقیتش در ملی کردن نفت محسوب می شود را هم از عوامل محبوبیت مصدق ذکر کرد.

 حالا بعد از نیم قرن سکوت این مبارز ملی هنوز هم مردمی که در روز کودتای 28 مرداد سکوت اختیار کرده بودند در این اندیشه هستند کاش آن روز در مقابل آمریکایی ها و نظام شاهنشاهی پهلوی ایستادگی و از نخست وزیر خود دفاع می کردند.نخست وزیری که خاری در چشمان دربار بود.

 گفتن از او و اینکه که بود و چه کرد گفتن به گزاف است که آن هایی که باید ، همه چیز را از زندگی ، کار و پیکار مصدق می دانند.

 تنها درباره مصدق باید گفت آنقدر تنها بود و تنها ماند که آخر دق کرد و مرد.

 و به همین گفته شاعر اعتراض ؛ زنده یاد احمد شاملو بسنده کرد :

«گر بدین زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک»

 

ميرحسين يا خاتمي؟

 

 

آنگونه که برخی مجاری رسانه‌ای خبر داده‌اند، سیدمحمد خاتمی پس از چندین ماه ابراز تردید و بیان دغدغه در جلسه اخیر خود با چهره‌های بانفوذ برخی گروه‌های اصلاح‌طلب از کاندیداتوری قطعی خود در انتخابات سخن گفته است. البته برآیند رفتار سیاسی حامیان وی در سه‌گانه مشارکت، مجاهدین و مجمع روحانیون و همچنین تحرکات انتخاباتی آنها و تشکیل کمیته‌های مختلف انتخاباتی برای وی که در بنیاد باران سازماندهی و کانالیزه شده است، پیش از این کاندیداتوری وی را در انتخابات آشکار کرده بود، هرچند که برخی ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری خاتمی همواره تردیدهایی را در قطعیت این موضوع پدید می‌آورد. با این تفاسیر و در شرایطی که سرانجام سیدمحمد خاتمی را در کنار مهدی کروبی می‌توان به‌عنوان کاندیدای اصلاح‌طلب انتخابات ریاست جمهوری دهم به شمار آورد، اما با چشم‌پوشی از رقابت نفسگیر این دو رقیب برای اقناع دیگری و پذیرش کناره‌گیری، حضور مهندس میرحسین موسوی در عرصه انتخابات و احتمال کاندیداتوری وی به نظر می‌رسد به منزله یک «سوال» برای حامیان خاتمی است.


تغییر آرایش انتخاباتی اصلاح‌طلبان با آمدن میرحسین


میرحسین موسوی تا چند ماه پیش به عنوان یک نوستالژی انتخاباتی برای چپ‌گرایان ایران به شمار می‌رفت. هم او بود که هم در سال 76 و هم در سال84 اصلاح‌طلبان حامی کاندیداتوری‌اش را بدون کسب عایدی تا بیرون از خانه خود بدرقه کرد تا در یک نوبت پیروز بزرگ انتخابات شوند و دیگر بار بازنده‌ اصلی لقب بگیرند. میرحسین در معرفی خاتمی به مردم در انتخابات هفتم ریاست جمهوری نقش بسزایی داشت اما تمامی همت وی برای جریان اصلاح‌طلبی در همین محور خلاصه شد که البته نادیده انگاشتن این موضوع و کاستن از درجه اعتبار آن خارج از دایره انصاف است.
با این وجود اگر در هنگامه‌ای نه چندان دور کاندیداتوری او در انتخابات رویای دست‌نیافتنی برای جریان اصلاح‌طلبی تعبیر می‌شد اما به نظر می‌رسد اینک در آستانه انتخابات دهم ریاست جمهوری، جدی شدن موضوع کاندیداتوری وی نه تنها مراد برخی اصلاح‌طلبان نیست که حتی می‌توان گفت مطلوب آنان نیز نمی‌باشد. اگر تا قبل از جدی شدن نامزدی میرحسین موسوی، این جنجال «نظرسنجی» و «شورای حکمیت» بود که مناقشات حامیان کروبی و خاتمی را رونق می‌بخشید اما حضور موسوی و تشکیل مثلت کاندیداهای اصلاح‌طلب تا حدود زیادی مسیر این مناقشات را سمت و سویی دیگر بخشید.
ورود میرحسین به این فضای انتخاباتی اکنون منجر به مناسبات جداگانه‌ هرکدام از طرفین نسبت به وی شده است. اگر در یک سوی میدان، حامیان شیخ اصلاحات رویه تکریم آخرین نخست‌وزیر را پیشه کردند و نهایت احتیاط را در اظهارنظرهای خود مراعات کردند تا خدای نکرده میرحسین از آنان رنجیده خاطر نشود و گام در مسیر حمایت از خاتمی ننهد، اما هر روز که سپری می‌شود، نارضایتی حامیان خاتمی از افزایش احتمال کاندیداتوری میرحسین بیشتر برجسته می‌شود.
اینکه حامیان خاتمی از کاندیداتوری میرحسین ناراضی باشند، بدیهی است. به هر حال آنان تمامی سرمایه خود را پشت سر خاتمی هزینه کرده‌اند و تغییر کاربری آن به سود میرحسین که اشتراکات کمتری با آنان نسبت به خاتمی داشته و تاثیرپذیری کمی از آنها دارد، چندان منطبق بر تعقل در سیاست‌ورزی نیست.
اگر استفاده از مطرح شدن میرحسین می‌توانست یک بازی دولایه برای ترغیب خاتمی و نیز تلقی برخی چانه‌زنی‌ها باشد اما اظهار نظرهای عمومی و خصوصی سران اصلاح‌طلب این تصور را باطل کرد. به ساده‌ترین بیان، ترغیب‌کنندگان خاتمی پروژه «ترغیب به کاندیداتوری» را به خوبی به پیش بردند و خاتمی اینک بر اساس برخی شنیده‌ها در جمع‌های خصوصی اصلاح‌طلبان کاندیداتوری را پذیرفته است، اما آنها اکنون با میرحسین چه کنند؟
مطمئنا شأن و جایگاه میرحسین موسوی به گونه‌ای نیست که کاندیداتوری خاتمی منجر به کناره‌گیری وی شود. از سوی دیگر حامیان خاتمی با تدارک چه سازوکاری باید آخرین نخست‌وزیر را که زمانی کاندیداتوری وی آرزوی آنها بود اکنون مجاب به انصراف از کاندیداتوری کنند؟ اگر روزگاری طریقه اقناع کروبی محل مداقه کمیته‌های انتخاباتی خاتمی بود، اکنون این مشکل اقناع میرحسین است که به نظر می‌رسد موجب نگرانی این طیف اصلاح‌طلب شده است. بر اساس شنیده‌ها، این موضوع تا حدی برای حامیان سرسخت خاتمی گران است که اخیرا یکی از چهره‌های این طیف، با ابراز نگرانی شدید از کاندیداتوری میرحسین گفت: «متاسفانه آن زمان که ما به این آقا (میرحسین) التماس می‌کردیم که بیاید وارد عرصه شود، اهمیت نمی‌داد، الان که به هر زحمتی شده خاتمی را راضی کردیم، او هم می‌خواهد کاندیدا شود».
در اینکه حامیان خاتمی به هیچ وجه حاضر به عبور از وی نیستند شکی نیست. حامیان خاتمی اکنون می‌خواهند رفتار انتخاباتی میرحسین تابع تصمیمات درباره کاندیداتوری خاتمی باشد. این موضوع از این جمله محسن میردامادی کاملا هویداست: «نگاه دوستان به ایشان (میرحسین) مثبت است اما اینکه ایشان وارد عرصه انتخابات می‌شوند یا خیر، طبعا به این بستگی دارد که آقای خاتمی بیاید یا نه ... من برداشتم این است که آقای خاتمی خواهد آمد».
در این بین البته مطرح کردن برخی موضوعات برای سنجش واکنش میرحسین در دستور کار قرار گرفته که موضوع معاون اولی میرحسین یکی از این موارد است. البته عباس عبدی دراین باره معتقد است: «بعید میدانم آقای خاتمی بتواند شانس بالقوه اش را بالفعل کند اما میرحسین هم معاون اولی خاتمی را
نمی پذیرد».

هاشمی و چالش خاتمی- میرحسین

 
ارزیابی‌های مختلف درباره نقش هاشمی‌رفسنجانی در منازعه‌ حامیان میرحسین و خاتمی، از زاویه تحلیل طیف‌های مختلف حامی خاتمی گفته شد اما به عقیده برخی تحلیلگران عرصه انتخابات، هاشمی‌رفسنجانی هنوز در انتخاب کاندیدای قطعی خود به جمع‌بندی نرسیده است و این موضوع از رفتار سیاسی وی کاملاً مشهود است. هاشمی درحال بازی با هر دو کارت اصلاح‌طلب خود است و همزمان به ارزیابی شرایط انتخاباتی در دیگر حوزه‌ها می‌پردازد. در این راستا، منازعه‌ حامیان خاتمی و حامیان میرحسین نه‌تنها معضلی برای وی نیست که به نظر می‌رسد مطلوب اطرافیان اوست.
نقش هاشمی‌رفسنجانی در اردوگاه چپ‌گرایان به‌گونه‌ای ترسیم شده که از هم‌اکنون این واقعیت قابل پیش‌بینی است که هرگونه منازعه میان این دو طیف در نهایت به هاشمی ارجاع خواهد یافت. رجوع طرفین به هاشمی رفسنجانی طبیعی است که منجر به افزایش شأن وی در تصمیمات انتخاباتی اصلاح‌طلبان خواهد شد. قطعاً حکمیت هاشمی به سود هر کدام از این دو باشد منجر به نفوذ فزاینده نظرات وی در جهت‌گیری‌های انتخاباتی اصلاح‌طلبان خواهد شد و در آن هنگام است که هاشمی‌رفسنجانی به راحتی می‌تواند با هر دو طرف به گفت‌وگو و رایزنی بپردازد. به هر حال رفتار سیاسی طرفین نسبت به یکدیگر در روزهای آتی می‌تواند در سرنوشت جریان اصلاح‌طلبی تاثیرگذار باشد.
موضوعی که به نظر می‌رسد تاکنون از سوی حامیان خاتمی مورد دقت قرار نگرفته است. مطرح کردن موضوع معاون اولی میرحسین از یک سو و همچنین اذعان صریح دبیرکل حزب مشارکت مبنی بر متاثر بودن رفتار انتخاباتی میرحسین از تصمیمات خاتمی، نشانگر این موضوع است. در کنار این موضوع، برخی اظهارنظرهای دیگر در آخرین جلسات حامیان خاتمی نیز می‌تواند به این اختلافات دامن بزند.
در آخرین جلسه حامیان خاتمی، یکی از روحانیون بسیار با نفوذ اصلاح‌طلبان برای جلوگیری از برخی تمایلات به میرحسین موسوی در درون حامیان خاتمی، اینچنین گفته است: «میرحسین موسوی نه رای دارد و نه می‌تواند زیرمجموعه خود را مدیریت کند. 20 سال هم از مدیریت به دور بوده، بهتر است که آقایان هرچه سریع‌تر برنامه‌های آقای خاتمی را
دنبال کنند».

شکست سکوت پس از20 سال


با همه این تفاسیر چندی گذشته میرحسین موسوی پس از 20 سال سکوت سیاسی خود را شکست و در گفت‌وگو با سایت خبری خود درباره شرایط کشور در زمان نخست‌وزیری‌اش سخن گفت. وی در قسمتی از این گفت‌وگوی خود اظهار داشت: قبل از انقلاب، ما به سمت جامعه‌اي مي‌رفتيم كه همه‌چيز در آن خريد و فروش مي‌شد و به اصطلاح امروزي‌ها جامعه‌اي با خصلت و منش سوداگرانه بود.
در اين نوع جوامع همه‌چيز كالايي است و با پول سنجيده مي‌شود. ارزش‌هاي فرهنگي به سمت ارزش‌هاي اقتصادي ريزش پيدا مي‌كند و امكان خريد و فروش هر چيزي وجود دارد. كاملاً روشن است كه اقتصاد اسلامي اين چنين نيست. جامعه‌اي كه بعد از انقلاب ساخته شد، جامعه‌اي بود كه در آن ارزش‌‏هاي فرهنگي بر ارزش‌‏هاي اقتصادي غالب بود.

 

 

 

 

شب بخیر دوست من

 

چند وقتی است که می خوام بنویسم

درمورد چیزهای مختلف

مسائل گوناگون

حوادث سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و حتی ورزشی

مثلا در مورد سخنرانی « مردی که از درون ذهن ما آمده است » در دانشگاه تهران و حرفهایی که در آن سخنرانی زده است.اینکه بالاخره سید هم قبول کرد که در دوران ریاست جمهوری اش در برخی موارد کوتاه آمده است و اینکه هنوز وقتی دانشجویان شعار می دهند « نصر من الله و فتح قریب / مرگ بر دولت مردم فریب » می گوید شعار مرگ ندهیم و این در حالی است که با ما در این دوران کمتر از مرگ برخورد نمی شود.و یا اینکه اصلا چرا دانشجوی ما به جایی می رسد که این شعار را سر می دهد.

یا در این باب که چه نیازی به آمدن خاتمی وجود دارد و اینکه چرا خاتمی تردید دارد یا نه ؟ در این خلال شاید درمورد شیخ الشیوخ اصلاحات حاج آقا مهدی هم حرفی زده شد و از او خواستم که دروازه حریف را نشانه برود نه اینکه به سمت دروازه خودی شوت کند.شاید او نمی داند دروازه بان ما دهانش مورد عنایت قرار گرفت از بس که شوت های او را دفع کرد.

یا در مورد تیترهایی که روزنامه وطن امروز منتشر می کند و سابقا از آن به عنوان جنبش نرم علیه خاتمی و اصلاحات یاد کرده بودم.روزنامه ای که خوب می داند چگونه عوام فریبی کند و چگونه به تخریب بپردازد چراکه آدم های آن کار بلدند.

محاصره غزه هم از موضوعاتی است که در این چند وقت می خواستم درباره آن بنویسم.چقدر زشت است که ما از بی خانمان بودن مردم غزه ، از آوارگی آنها ، از بی سر و سامانی آنها و از درعذاب بودن آنها بهره برداری های سیاسی خودمان را می کنیم.باور کنید این مردم فلسطین وجه المعامله ما شده اند.یوخ عرب هم که با رئیس جمهور اسرائیل چای قند پهلو ( بخوانید شراب ناب ) می نوشند. ما هم که هرگز به نفعمان نیست در فلسطین صلح و آرامش برقرار شود چرا که آن وقت بهانه ای نداریم تا آمریکای جهان خوار را محکوم به جنایت کنیم. آمریکا هم که خب بهتر است درموردش حرفی نزنیم چرا که دقیقا مثل ما از آرامش فلسطین در وحشت است.کشورهای مدعی حقوق بشر هم که ظهرا در خواب بسر می برند یا ترجیه می هند خواب باشند. و این انسانهای مظلوم و بی پناه فلسطین هستند که اختیارشان هم دست خودشان نیست و تنها قربانی بازی های سیاسی شده اند.

و بسیار موارد و موضوعات دیگر که می خواستم و می خواهم درمورد آنها بنویسم اما هرگز نمی توانم.

به دوستی گفتم که دستم به قلم نمی رود.

دلم با نوشتن نیست

خسته ام.....

توانی برای گفتن و نوشتن ندارم.احساس می کنم با نوشتن خودم ، شما و دنیا را تکرار می کنم.

من نمی خواهم اسیر تکرار شوم.

خسته شده ام از بس که نوشتم بدی بد است و خوبی خوب.از بس که گفتم پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

به نظرم اینها ویترينی شده اند.

این حرف ها فقط زیبا هستند

مثل زیبا رویانی که دست نیافتنی اند و وعده دست یافتن به آنها را به بهشت موکول کرده اند.

بی خیال این فرشته ها که همش ناز می کنند برای خدا

و این دموکراسی لعنتی ، رفاه اقتصادی دروغین و هزار حرف زیبای دیگر که همش ناز می کنند برای ما.

بی خیال.....

زندگی ما مثل اسم نمایش اکبر زنجانپور است : « سیر روز در شب »

پس شب بخیر دوست من.

 

دیدار با مردي كه از درون ذهن ما مي آيد

باید کشور را نجات داد

 

 

این روزها که آمدن یا نیامدن سید محمد خاتمی مهمترین سوال ابهامی انتخابات و شاید بهتر است بگوییم عرصه سیاسی داخلی است هر خبر و برنامه ای که به این شخصیت شناخته شده مربوط شود مهم و توجه به آن برای اهل سیاست ضروری و برای عموم مردم مفید خواهد بود.

اما در همین روزها و درست غروب عید قربان بود که تلفن به صدا درآمد و صدایی آشنا از آن سوی امواج مخابرات برای دیدار با مردی که همواره فکر می کنم از درون ذهن ما آمده است دعوتم کرد. جمله ساده بود و سوالی؛ فردا به همراه جمعی از سیاسیون و فعالان استان مرکزی قرار ملاقات با خاتمی داریم ، می آیی؟ و پاسخ من هم ساده ، کوتاه و روشن . من که بار اولی نبود که با  مردی که از درون ذهن ما آمده بود دیدار می کردم خوش بین به ملاقاتی دیگر با او ‏، پاسخ دادم : بله. این تمام ماجرا بود .

دیدار راس ساعت مقرر ( 12 و نیم  ظهر ) چهارشنبه در محل دفتر سید محمد خاتمی در خیابان یاسر برگزار شد.این دفتر همان ساختمانی بود که سید حسن خمینی ( نوه امام ) در اختیار خاتمی داده بود. بعد از روی کار آمدن دولت نهم ، دولتمردان عدالت طلب برای اینکه ذره ای اثر از حضور روحانی محبوب در عرصه قدرت نباشد ساختمان همراهان مجموعه سعدآباد را که با نظر رهبری در اختیار خاتمی قرار گرفته بود از او گرفتند و حکم بر تخلیه آن کردند. و درست در همین زمان بود که نوه امام این دفتر را در اختیارخاتمی قرار داد تا  فرزند فاضل پدربزرگش در آنجا سکنی گزیند.

در ابتدای جلسه نمایندگانی از جمع حاضر ضمن اشاره به برخی از مشکلات پیش آمده در 3 سال گذشته و تشریح برخی از ضعف های موجود ، مواردی از قبیل افزایش نرخ تورم و گرانی بیش از حد توان مردم، افزایش نقدینگی بدون پشتوانه و برنامه ریزی ، محدودیت  فضا اجتماعی و سیاسی کشور ، مشکلات موجود در حوزه روابط خارجی و عدم احترام به کشورمان از سوی برخی از کشورهای عربی و اروپایی ، کنار گذاشتن مدیران باتجربه و کارآمد و نیز بازنشسته کردن اساتید مجرب و معتبر به دلیل اختلاف نظر سیاسی و برخورد با دانشگاه و دانشجویان و فعالیت های دانشجویی را مورد توجه قرار دادند. شاید شنیدن همین درد دل ها بود که خنده را که یار همواره خاتمی است از صورت او محو کرد و به جای آن تفکر همراه با حسرت را نشاند. حسرت او شاید به خاطر به هدر رفتن همه تلاش هایی بود که کشور را در سال های آخر ریاست جمهوری اش آماده و مهیای یک جهش بزرگ در عرصه های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی  و سیاسی  کرده بود.جهشی که او در سال 82 و در دیدار کارگزاران نظام با رهبری آن را نوید داده بود. اما حال باید افسوس می خورد که تلاش هایش نه تنها نادیده گرفته شد که در عرصه برنامه ریزی ها هم مورد بی مهری قرار گرفت  و حال ز آن جهش بزرگ مورد انتظار هیچ خبری نبود.

رئیس جمهور سابق کشورمان در ابتدای سخنانش نقش استان مرکزی  را  در اقتصاد ، صنعت و سرمایه های کشور مهم خواند و گفت: با اینکه این نقش بسیار برجسته است اما این استان به اندازه سهمی که می پردازد از آنچه مردمش شایسته آن هستند دریافت نمی کند .

اما بخش مهم و اصلی سخنان خاتمی که شاید کمی هم صریح تر از قبل می نمود شاید این گفته ها باشد : همه ما در مقابل خدا و مردم مسئولیم؛ تصور اینکه کسی بخواهد عافیت طلبی کند و از صحنه کنار کشد  واقعیت ندارد .آن هم کسانی که اگر ذره ای آبرو و اعتبار دارند از مردم  است والا کسی بر ملت منتی ندارد .  ولی صحبت سر این است که آیا این آبرو ،سرمایه ،تلاش و مسئولیت پذیری می تواند به نتیجه برسد یا حتی مشکلات را بیشتر خواهد کرد؟ 

اشاره به خواست تاریخی و طولانی ملت  ایران  در دوران  مشروطیت  که از عقب ماندگی ، فقر،بی عدالتی،استبداد و استیلای قدرت های خودکامه و از تسلط بیگانگان بر منابع مادی و معنوی به تنگ آمده بود ، هم بخش دیگری از حرف های خاتمی را به خود اختصاص داد، آنجا که گفت: ملت ایران در کشورهای اسلامی  و حتی در شرق پیشتازحرکت به سوی جامعه مدنی،استقرار یک نظام مردم سالار و تجربه کردن آزادی در متن زندگی بوده است. ملتی که احساس حرمت کردن را در داشتن زندگی متناسب با شان خود می دانسته  و خواستار حرمت در عرصه جهانی و جایگاه بالاتر  بوده است و اینهمه را بر پایه ارزشهای دینی و فرهنگی خود می خواسته است.

 رییس جمهور سابق کشورمان بحث را به همین جا ختم نکرد و با اشاره به تدوین اولین قانون اساسی در زمان مشروطیت  و دومین در دوره انقلاب اسلامی گفت : نخبگان جامعه،مصلحان،عالمان بزرگ و روشنفکران دینی  خواستها را به گونه ای مطرح کردند که اسلام خواستار تحقق آنها است  و اسلام نیامده تا جامعه دچار استبداد،فقر و عقب ماندگی باشد بلکه آمده تا همه اینها را جبران کند.متاسفانه از دل مشروطیت استبداد نفس گیر بیرون آمد ولی مردم باز همان شعارهایشان را در جنبش وسیع اجتماعی به رهبری عالم دیندار بزرگوار  امام خمینی (ره) دنبال کردند.

خاتمی سری هم به شعارهای انقلاب زد ، شعارهایی که مردم برایش انقلاب کردند و در مقابل بیگانگان ایستادند. او گفت  :  قرار ما این بود مملکت را بسازیم،توسعه یافته شویم ولی توسعه فقط توسعه اقتصادی نیست .  تفکیک توسعه اقتصادی از توسعه اجتماعی کار غلطی است ونمی شود درجامعه استبداد باشد ولی انتظار عدالت داشته باشیم؛ فقر باشد و ما انتظار آزادی داشته باشیم.

رئیس بنیاد باران بخش خصوصی و مشکلات این بخش را هم فراموش نکرد و در این باره گفت : نمی شود دولت بزرگ و همه کاره باشد ولی موتور محرکه بخش خصوصی فعال نباشد و در عین حال شاهد توسعه باشیم؛ نمی شود اخلاق در جامعه بصورت هنجار در نیاید ولی انتظار جامعه اخلاقی داشته باشیم.

خاتمی اما خوب می دانست که در دولت اصلاحات کارهای اقتصادی و زیر بنایی بزرگی انجام شده که به دلیل نبود رسانه فراگیر در اختیار دولت ، بسیاری از مردم  این کارها بی خبرند.از همین رو بود که  با اشاره  به  اقدامات دولت اصلاحات  گفت : شعار عمده ما  توسعه همه جانبه و پایدار بود. ما در کنار مردم سالاری، ثروت آفرینی، شعار  ایجاد رابطه مناسب و آبرومندانه در دنیا را  مطرح کردیم وخوشبختانه زمینه برای تحقق آنها فراهم شد. ما در دولت اصلاحات رابطه مان را  بدون   اینکه ذره ای از اصول و منافع بگذریم  بگونه ای   تنظیم کردیم  که زمینه حضور ثروت و تکنولوژی خارجی در ایران و راهی برای پیشرفت و توسعه  زیرساختهای کشور  فراهم گردید .   

او که شاید در روزهای شکستن روزه سکوت بسر می برد و هراز گاهی به قول دوستان ناپرهیزی پیش می گیرد و از دولتش و اقداماتی که در زمان ریاست جمهوری اش انجام شده  دفاع می کند سخنانش را اینگونه ادامه داد: سال 82 در آستانه تدوین برنامه چهارم  در جلسه کارگزاران نظام در خدمت رهبری عرض کردم:همه زمینه ها برای یک جهش بزرگ اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و سیاسی در جامعه فراهم شده  است و این ما هستیم  که در مقابل خدا و تاریخ مسئولیم  به آن عمل کنیم و جامعه شاهد این جهش  باشد.

 خاتمی که هرگز به امتیازات دولت نهم برای پیشرفت در مسیر توسعه کشور حرفی نزده بود اشاره ای هم به  تدوین و ابلاغ سیاست های اصل 44 و افزایش قیمت نفت  در سال های اخیر کرد و افزود : خوشبختانه پس از آن نقشه راه ؛یعنی چشم انداز بیست ساله تدوین و تصویب شد که بسیاری از تکالیف را روشن کرد . البته آن زمان سیاست های اصل 44 تدوین نشده بود و ما مشکلاتی در توسعه بخش خصوصی و به کارگیری امکانات برای پیشرفت کشور داشتیم و در دولت بعد  تدوین شد . اما چگونه پیاده شدن آن را باید ملت قضاوت کنند . با افزایش اختیاراتی که داده شد و با افزایش شگفت انگیز قیمت نفت زمینه ها آماده تر بود و ما برای آنکه آن جهش تحقق یابد می بایست در همة زمینه های علمی، پژوهشی، بست آزادی های اساسی، تولید، اشتغال و رشد اقتصادی شاهد پیشرفت باشیم. اینجا صحبت از حسن تدبیر یا عدم حسن تدبیر است که آیا می توان کشور را بهتر از امروز اداره کرد یا نه؟

 رئیس جمهور سابق کشورمان گریزی هم به برنامه ریزی های آینده بینانه در دولت خود زد و برنامه چهارم  را علمی ترین برنامه توسعه خواند که با اهداف واقع بینانه و بر مبنای مدیریت دانایی محور تدوین شد ه است.  او در این باب گفت : متاسفانه این برنامه عملی نشد و جایگزین آن هم روش هایی آمد که نتایج خوبی نداشته است.امروز در موقعیت مشکل تری هستیم و وضعیت جهان و منطقه ما متفاوت تر شده است.معتقدیم هنوز هم می توان و باید کشور مسیری را طی کند که شایسته مردم است.همه ما در مقابل خدا و مردم مسئولیم. تصور اینکه کسی بخواهد عافیت طلبی کند و از صحنه کنار کشد  واقعیت ندارد .آن هم کسانی که اگر ذره ای آبرو و اعتبار دارند از مردم  است والا کسی بر ملت منتی ندارد .  ولی صحبت سر این است که آیا این آبرو ،سرمایه ،تلاش و مسئولیت پذیری می تواند به نتیجه برسد یا حتی مشکلات را بیشتر خواهد کرد؟ 

خاتمی در ادامه به دیدگاه های اقتصادی اش هم اشاره ای کرد و گفت :اگر روند واقعا به سوی تغییر باشد می توان خدمت کرد. به عنوان نمونه از نظر علمی  مبارزه با تورم همراه با تولید ورونق اقتصادی کار مشکلی است و جمع میان این دو کار به آسانی نمی شود؛ بنده جلسات گوناگونی با کارشناسان اقتصادی دارم و معتقدم این کار میسراست.ما معتقدیم  از همین منابعی که داریم می توان درست استفاده کرد و با تقویت زیرساختها و پاسخ دادن به نیازهای جامعه  ،نه پول صدقه که بعد از مدتی مردم  فقیر بدهکار داشته باشیم؛بلکه با  گسترش تامین اجتماعی و حتی برنامه ریزی  برای ارتقا سطح زندگی قشرهای کم در آمد و در مقابل با امکانات ،سرمایه ها و تکنولوژی دنیا  تولید و توسعه را در کشورمان شاهد باشیم که این امر  سیاست خارجی خاص خودش را می خواهد.

 خاتمی یادی هم از شعارهای اساسی خود و همفکرانش کرد، انجا که  به صراحت گفت :ما شعارهای اصلی را فراموش نمی کنیم؛ در کشور باید مردم سالاری حاکم باشد،باید نهادهای مدنی شکل بگیرند،باید از آزادی دفاع شود.اینها خواستهای ملت است و در قانون اساسی نیز نهفته است؛مگرمی توانیم دست از آنها برداریم؟در کنار آنها توسعه اقتصادی، تقویت بخش خصوصی که از محورها و پایه های گسترش مردم سالاری در جامعه مورد نظر است. باید سیاست ها هماهنگ باشد و همه امکانات صرف عملی شدن برنامه ها باشد . اگر این پذیرفته نشد نمی توان کار کرد.مردم تقاضا و توقع دارند و باید به آنها پاسخ داد و اگر همراهی همه جانبه نباشد نمی توان پاسخ داد.

 خاتمی در پایان سخنانش هم به موضوعی اشاره کرد که بسیاری این روزها مشتاق هستند تا نظراش را در این موضوع بدانند.انتخابات ریاست جمهوری و درخواست از او برای کاندیدا شدن در انتخابات بی شک مهمترین مسئله ای که این روزها نگاه ها را متوجه این روحانی محبوب و محجوب کشورمان کرده است.خاتمی در این باره گفت : باید از فرد بگذریم،مساله شخص مطرح نباشد.حتما باید به فکر خدمت به کشورو کمک به مردم باشیم.باید جستجو کرد کسانیکه دیدگاههای تحول آفرین دارند و می خواهند به ملت خدمت کنند و اگر آنها باشند برای کار کردن موانع در مقابلشان کمتر است و بهتر می توانند کار کنند باید در عرصه بیایند ،زیرا کشور را باید نجات داد.

جوان مرگ می کنند افکارم را این عقده های پست

 

جوان مرگ می کنند افکارم را این عقده های پست

سرکوب واژه غریبی نیست برایم

آه که ناکام شده ام از عقیده

وعادت کرده ام به عادت

کاش عادت نمی کردم

کاش ناچار نمی شدم به همزیستی مسالمت آمیز با عادات روزمره

و دچار به روزمرگی

به تکرار

خنده بی دلیل

و اندوه زارگونه

صبر بی هدف

و انتظار با تردید.

آه که خنده امانم را بریده است

چه پست شده است افق دیده شان

قصد خونم کرده اند....

و خون كه حنایش رنگی ندارد دیگر.

رنگ باخته است سرخی خونی اش در برابر خون دیدگانم.

حیف که لرزش دستم مانعی ست در راه خون دلم.

 

 

جهان چه ناخرسند شده است

 

قطار لنگ می زند

خروس ها خفه شده اند

سگ ها روباه مزاج

خورشید گرما ندارد

برف ها به سنگ های مذاب می مانند

این همه یک چیز می گویند

جهان چه ناخرسند شده است.

 

در ایستگاه همیشه ایستگاه

که قطار همیشه رفته است

من همواره تکیه بر نرده های زهوار در رفته

که از پایه سست شده اند

رفتن تو را

همراه با دور شدن

قطار نظاره می کنم

و صدات می کنم ای دوست

به گویشی که به گوشت غریبه است

و تو عجیب

دست در جیب می کنی

و سوت می زنی

و می روی

و صدای سوت قطار

که در صدای سوت تو گم می شود

ومن

که در دود قطار محو می شوم

و تو که محو نمی شوی هرگز از باورم


 

 

مروری بر مدرک قلابی وزیر کشور؛

وزیری که دکتر نیست

سید محمد طباطبائی حسینی

کردان؛وزیر کشور دولت نهم سالهاست که با مدرک تقلبی دکترای خود  مدیریت کرده و حقوق می گیرد

 توضیح پیش از گزارش:در این مطلب نگارنده هیچگونه نظری نسبت به حرف های نقل شده از طرف دیگران ندارد و تنها بر اساس وظیفه خبری خود گزارش را تنظیم کرده و قرار هم نسیت نتیجه گیری شود و توضیح دیگر اینکه سعی می شود در شماره بعدی مروری برتاریخچه دریافت و ارائه مدرک قلابی توسط مدیران پرداخته شود.

 غائله از آنجا شروع شد که روز سه شنبه مجلس شورای اسلامی سید شمس الدین حسینی را با 217 رأی موافق بعنوان وزیر اقتصاد و حمید بهبهانی را با 181 رأی موفق بعنوان وزیر راه و ترابری و علی کردان را با 169 رأی موافق بعنوان وزیر کشور انتخاب کرد.انتخابی که  بعد از روزها کشمکش پش پرده و ساعتها درگیر در مجلس انجام شد.

 احمدی نژاد برای وزارت کشورهاشمی که به عنوان سرپرست این وزارتخانه منصوب کرده  و یکبار هم او را به عنوان وزیر رفاه معرفی کرده ولی رأی نیاورده بود را در نظر داشت.اما بعداز روزها رایزنی کردان که از نزدیکان رئیس مجلس بود را برای وزارت کشور معرفی کرد.

 برخی از اصولگرایان که هنوز ازکنار گذاشتن پورمحمدی از وزارت کشور دلخور بودند از توافق پیش از رای گیری مجلس و دولت روی کردان ناراضی شده و به افشاگری اقدام کردند.

تعدادی منجمله احمد توکلی تقاضا داشتند که جلسه علنی برگزار شود تا مدارکی که علیه کردان دارند را رو کنند اما رئیس مجلس که خوب درس سیاست می داند مانع اینکار شد لیک علیرغم این مانع، نمایندگان ناراضی در جلسه مجلس اعلام کردند که وزیر پیشنهادی کشور دروغ گفته ومدرک دکترایش قلابی است.

روح الله حسینیان ؛ نماینده مشهد که ازهمراهان دولت نهم محسوب می شود درمجلس گفت: 8 سال خون دل خوردیم تا احمدی نژاد سرکار آمد ولی مدتی است که امیدمان دارد تبدیل به یأس می‌شود. احمدی نژاد در معرفی دوتن از وزرا بدعتی گذاشته که باید منتظر روزی باشیم که وزرای رژیم گذشته بیایند. در جلسه‌ای در خدت حاج‌آقای فاکر، از آقای کردان درباره مدرک دکترای حقوق اساسی ایشان از دانشگاه آکسفورد سؤال شد که چگونه گرفته‌اند، ایشان گفتند رساله‌ای درباره تعلیم و تربیت در اسلام نوشتم و به آنجا فرستادم و ما نفهمیدیم تعلیم و تربیت در اسلام چه ربطی به حقوق اساسی دارد. در یک جلسه گفتند از رساله دفاع کرده‌ام، پرسیدند، شما که زبان نمی‌دانید چگونه دفاع کردید، گفتند مترجم گرفتم. در جلسه دیگری گفتند، دفاع نکردم و خلاف گفته‌ام. اینجانب نیز در سوالی از کردان پرسیدم شما بر چه مبنایی تا کنون حقوق خود را می گرفتید که فرمود بر مبنای این مدرک بوده است و به او گفتم چرا شما چندین سال براساس مدرک خلاف حقوق گرفته‌اید و توجیهتان چه بود، اول گفتند من از لاریجانی اجازه گرفتم و بعد هم گفتند من ماموریت زیاد رفتم و حق ماموریت نگرفتم و این مبلغ بجای حق مأموریت بوده است!

احمدی نژاد اما دردفاع خود از کردان نقل قولی از رهبر معظم انقلاب را مطرح کرد و گفت: ما استمزاجی کردیم از مجلس محترم توسط دولت، متعدد گفتند برادر عزیز و دوست بسیار خوبمان آقای صمصامی و برادر عزیزمان آقای سیدمهدی هاشمی (برای وزارت اقتصاد و کشور) لب مرزی هستند، ‌ممکنه که رای لازم را کسب نکنند. .... وقتی خدمت آقا سیر مطلب را گفتم، ایشان یک سوال کردند که تو چقدر آقای کردان را می‌شناسی، من گفتم این جوری می‌شناسم، این ویژگی های و سوابق و از این افراد هم راجع به ایشان سوال کردم، ایشان هم گفتند بسیار خوب بروید تلاش کنیدکه ایشان رای بیاورند.

اما حسین شریعتمداری در سرمقاله روزنامه کیهان نسبت به این نقل قول اعتراض کرد و نوشت: .... برادر عزیزم جناب آقای دکتر احمدی نژاد، در دفاع از وزرای پیشنهادی، سخنی از قول رهبرمعظم انقلاب نقل کرد که نگارنده با اطلاع دقیقی که از اصل ماجرا دارم، می دانم و کمترین تردیدی ندارم که متأسفانه این نقل قول، مخدوش و غیرواقعی بوده است و با نظر ارائه شده از سوی رهبرمعظم انقلاب، تفاوتی نزدیک به تناقض دارد و با عرض پوزش از آقای احمدی نژاد باید گفت در سخنان دیروز ایشان، نظر واقعی آقا تحریف شده بود، به گونه ای که انگار رهبرمعظم انقلاب نه فقط با وزرای پیشنهادی آقای احمدی نژاد موافقت کامل داشته اند، بلکه نمایندگان مجلس را برای دادن رأی بالا به آنها تشویق و ترغیب هم کرده اند!

اما دفتر رهبر معظم انقلاب اطلاعیه ای صادر کرد مبنی بر اینکه یدارهای رئیس جمهور با رهبر دیدارهای کاملاً خصوصی است و هیچ کس نمی تواند ادعای نقل و یا تحریف مطالبی را داشته باشد... ، با توجه به مجموعه مذاکراتی که در این مورد صورت گرفته ، خلاف واقع نیست و مضمون آنچه ایشان ذکر کرده اند، همان «عدم مخالفت» است.

در ادامه این ماجرا خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) در تحلیلی که گویا توسط دفترپژوهش وبررسی های خبری آن نوشته شده است ، مدعی شد غائله "مدرک کردان" غائله ای طراحی شده با ریشه های خارجی است وهدفی جز غوغاسالاری و سیاه نمایی علیه دولت نهم را دنبال نمی نماید .

در این تحلیل که با تیتر «تله "آکسفورد"» بر روی خروجی خبرگزاری جمهوری اسلامی قرار گرفته آمده است:بدیهی است در صورتی که علی کردان بنا به ادعای مخالفین وزارتش خود نسبت به جعل مدرک افتخاری اقدام کرده بود هیچگاه نسبت به توزیع تصویر مدرک در اختیارش اقدام نمی کرد چرا که بدیهی بود با پی گیری مدعیان و استعلام اصالت مدرک از مرجع صادر کننده (دانشگاه آکسفورد)موضوع اصلی یا جعلی بودن مدرک بلافاصله آشکار می گشت.پس تا اینجا روشن است که "علی کردان" تا روز معارفه خود بر اصل بودن مدرک صادر شده از سوی دانشگاه آکسفورد باورمند بود والا مدرک در اختیار خود را منتشر نمی کرد.

در این یادداشت همچنین سوال شده چرا ین مشکل به یک موضوع غیر عادی و معضلی پیچیده در افکار عمومی و به عنوان اهرمی سنگین برای فشار بر دولت اصولگرا تبدیل شده است؟ و آن چیزی نیست جزاینکه غائله "مدرک کردان" غائله ای طراحی شده با ریشه های خارجی است وهدفی جز غوغاسالاری و سیاه نمایی علیه دولت نهم را دنبال نمی نماید ،کاری چندان دشوار و سخت نیست.

 علی کردان اما خود در نامه ای به رییس جمهور خود این موضوع را چنین توضیح می دهد:در جریان رأى اعتماد نمایندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اینجانب ،موضوع دکتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشکیک قرار گرفت، مدرکى که در هشت سال پیش با ملاحظه سوابق مدیریتى و تجارب اجرایى اینجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آکسفورد لندن به واسطه فردى که از دانشگاه مذکور در امور زبان انگلیسى در تهران دفتر نمایندگى تأسیس کرده بود، صادر گردیده است.

 روزنامه ‌ایران هم نامه‌ای از کردان خطاب به رئیس جمهور را مبنی بر عدم اطلاع از جعلی بودن مدرک فوق و شکایت از فردی که آن را در اختیار وی قرار داده، منتشر کرد. احمدی نژاد نیز در نامه‌ای به دستگاه قضایی برخورد با واسطه مربوطه در ارائه‌ این مدرک جعلی را خواستار شده است.

 رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی که ماموریت داشت درباره مدارک تحصیلی علی کردان وزیر کشور گزارشی را تهیه و به رئیس مجلس ارائه کند نهم مهر ماه در جلسه غیر علنی مجلس اعلام کرد که کردان هیچ مدرکی از اکسفورد و دانشگاه آزاداسلامی ندارد.

 علی عباسپور تهرانی در جلسه غیر علنی امروز مجلس با تاکید بر‌اینکه برای تهیه گزارش از مراجع مختلف ازجمله وزارت علوم و دانشگاه آزاد اسلامی استعلاماتی به عمل آمد تصریح کرد: «در مصاحبه‌ای نیز با خود آقای کردان اطلاعات لازم جمع آوری شد و گزارش آن دراختیار رئیس مجلس شورای اسلامی قرار گرفت واینک خلاصه آن با توجه به‌اینکه نام برخی افراد در متن گزارش آمده است در‌اینجا بیان می‌شود».

 رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات در خصوص مدرک دکترای افتخاری کردان بیان داشت: «بعد از بررسی‌ها مشخص شد در حدود سال 76 فردی که به نحوی با انتشارات دانشگاه اکسفورد مرتبط بوده و درایران فعالیت داشته ( اسم ومشخصات فرد موجود است) در تماس با آقای کردان پیشنهاد داده است تا در ازای ارائه مقاله‌ای با واسطه به وی مدرک دکترای افتخاری داده شود و آقای کردان نیز مقاله خود را ارائه می‌دهد و بعد از مدتی مدرکی که به امضای سه نفر از اساتید دانشگاه اکسفورد رسیده برای ‌ایشان ارسال می‌شود».

 نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی افزود: «طبق نظر وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری مدرک دکترای افتخاری کردان دال برطی روند متعارف دانشگاهی نیست واین مدارک ازاین دست با امضای رئیس دانشگاه اعتبار دارد و درنتیجه روشن گردید فرد واسط مدرکی که اعتبار رسمی نداشته به عنوان دکترای افتخاری به آقای کردان تحویل داده است».

وی درخصوص مدرک فوق لیسانس و لیسانس کردان نیز خاطرنشان کرد: «طبق نظر دانشگاه آزاد اسلامی و اطلاعاتی که خود آقای کردان در اختیار ما قرار داد مشخص شد در آغاز تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی که ورود به یک مقطع به مدرک مقطع پایین تر نیاز نداشت،‌ ایشان در واحد تهران جنوب در دوره‌های لیسانس و فوق لیسانس به طور همزمان واحدهایی را گذرانده است اما نه به طور کامل، و در عین حال پس از تصمیم مراجع قانونی ذی ربط برای ‌این گونه افراد و اعلام ترتیباتی که برای کسب ‌این مدارک وجود داشته آقای کردان مدرک خود را پیگیری نکرده و دانشگاه آزاد هم مدرکی برای آقای کردان صادر نکرده است».  

پاراگراف آخر گزارش هم اختصاص به مردی دارد که در زمان ریاست بر دیوان محاسبات مجلس به سبب گفتارهای مدح گونه اش در وصف محمود احمدی نژاد بسیار مورد نقد و اعتراض نمایندگان مجلس هفتم قرار گرفت. رحیمی که هم اکنون معاون حقوقی و پارلمانی رئیس جمهور است و به گفته علیرضا زاکانی نسخه دیگری از ‌این مدرک جعلی را در اختیار دارد ، پس از واکنش‌های رسانه‌ای به جعلی بودن مدرک کردان در آستانه اخذ رای اعتماد از مجلس ، رسما رسانه‌ها را به شکایت در‌ این زمینه و پیگری مجدانه برخورد قضایی تهدید کرده بود. در عین حال به نظر می‌رسد ابهام در خصوص اظهارات و عملکرد وی نیز بایستی مورد رسیدگی قرار گیرد.

امروز 29 مهر ماه و در لحظه اختمام این گزارش هنوز مشخص نیست که وزیر کشور ما که بسیاری از نزدیکان و هم فکران احمدی نژاد از جمله علی مطهری؛نماینده مجلس و اعضای بسیج دانشجویی چندین دانشگاه از او خواسته اند که استعفاء کند آیا در سمت خود باقی خواهد ماند یا اینکه.....

چاه هم دلش پر است

کاش هرگز سحر نوزدهم رمضان نمی آمد

بوسه می زنم به یاد شانه های زخمی ات

بوسه می زنم به یاد دست های خاکی ات

بوسه می زنم به یاد گیسوان خونی ات

بوسه می زنم به یاد یادهای بعد تو

بوسه می زنم به یاد ماه ناتمام تو

بوسه می زنم به یاد آسمان بی ستاره بعد تو

چاه هم دلش پر است

با که می توان گریست

ای ابوتراب من....

وزیر علوم:تنها سواد خواندن و نوشتن برای وزارت کافی است

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جناب دکتر زاهدی، وزیر محترم علوم افاضه کرده اند که برای تصدی پست وزارت تنها داشتن سواد خواندن و نوشتن کافی است.این مسئول پرسابقه که افاضتشان بعد از جریان جعلی بودن مدرک علمی ارائه شده برای وزیر کشور جدید دولت نهم ایراد شده است پیش از این اعلام کرده بودند که کردان هیچ مدرکی از وزارت علوم نگرفته است.

اما نگارنده بعد از شنیدن این نظر وزیر محترم علوم نظراتی چند ارائه می کند،شاید قبول افتد.

  1. به نظر می رسد با قبول این نظریه وزیر علوم  فلسفه وجودی این وزارتخانه زیر علامت سوال است چرا که چنانچه برای وزارت که یکی از پست های مدیریتی ارشد و سطح اول محسوب می شود تنها سواد خواندن و نوشتن کافی باشد پس دیگر برای پست های مدیریتی که عموما پائین تر از وزارت قرار می گیرد چه نیازی به تربیت و آموزش نیروی انسانی است و  حداقل چه نیازی به آموزش عای وجود دارد.
  2. پیشنهاد می شود رئیس جمهور محترم که برای تمامی مشکلات و مسائل مهم جهانی راه حل دارند و همواره در اندیشه حل مشکلات بشری بوده اند برای در آمدن فلسفه وجودی وزارت علوم از زیر علامت سوال چاره ای بیاندیشند.
  3. ببخشید یک نفر از وزیر علوم سوال کند خودش و کادر وزارتخانه اش برای چه حقوق می گیرند؟ مگر تنها سواد خواندن و نوشتن کفایت نمی کند خب این وظیفه را که نهضت سوادآموزی به خوبی انجام می دهد.
  4. یک سوال دیگر؛وزیر محترم علوم برای چه دکترا گرفته اند.ایشان که سواد خواندن و نوشتن را کافی می دانند.
  5. از ما نشنیده بگیرید ولی با این نظر جناب زاهدی شاید اصلا ایشان دکتر نباشند. کمی تحقیق کنید بد نیست.
  6. با این حساب سواد تحصیلی نیروهای خدماتی بسیار بیشتر از سواد مورد نیاز برای وزرای محترم است.چراکه چند سالی ست که حداقل سواد مورد نیاز برای این گروه شغلی دیپلم اعلام می شود.
  7. ببخشید من یک تلفن مهم دارم نمی توانم بحث را ادامه دهم گویا به من پیشنهاد پست وزارت ارتباطات  شده است.

          مرد راهش باش تا شاهت کنم        صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست                                        بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود                                   فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه ا                                                      پر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي                                             بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي                                                  وندراين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني                                             دردم از ليلاست آنم مي زني

 

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن                                       من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم                                                    اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم                                                     در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي                                                    من کنارت بودم و نشناختي

 

عشق ليلا در دلت انداختم                                                    صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد                                                      گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت                                                غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي                                             ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني                                              در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود                                           درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم                                              صد چو ليلا کشته در راهت کنم

هنوز اميدي نيست

 

هنوز اميدي نيست

 

 

باز هم 17 مرداد ماه رسيد و همه مديران و مسئولان و عرب و عجم ياد خبرنگاران مي افتند.

خدا رحمت كند شهيد صارمي را، شايد اگر او به عنوان يك خبرنگار شهيد نمي شد هيچگاه روزي به نام ما خبرنگاران سراپا تقصير نامگذاري نمي شد.اين مهم نيست ، مهم اين است كه شايد اگر صارمي شهيد نمي شد در همين روز هم بر خبرنگاران همان جفايي مي رفت  كه در طول سال بر آنها روا داشته مي شود.

بگذريم، حالا كه خدا را شكر در تقويم روزي به نام ثبت شده و بهتر است به قول رفقا « حالشو ببريم »

چند روز پيش در مراسمي كه براي پاسداشت از خبرنگاران در حوزه هنري برگزار شده بود رئيس محترم اين ارگان ( هنوز نمي دانم دولتي است يا غير دولتي) به خبرنگاران توصيه هاي زيادي ارائه كردند كه چنين كنند و چنان نكنند.الحق بسياري از گفته هايشان هم منطقي و في الواقع درست بود، اما نكته اينجاست كه جناب بنيانيان عزيز هرگز نگفتند كه دولت و سياستگذاران عرصه فرهنگ  كه بايد چنين كنند و چنان نكنند چرا عكس آن عمل مي كنند.نه ايشان كه اصولا هيچ يك از مديران محترم هرگز به وظايف خود در قبال اولا جامعه رسانه اي و دوما خبرنگاران فكر نمي كنند چه رسد كه عمل كنند. حتي گاهي اوقات نا آگاهانه و بسياري مواقع آگاهانه عكس آنچه كه بايد تصميم بگيرند و عمل كنند تصميم مي گيرند و عمل مي كنند.

سال گذشته در همين روز براي دوستان خبرنگارم نوشتم كه اگرچه هيچ اميدي نيست ولي روزتان مبارك، امسال هم حرف همان است؛ هيچ اميدي به آينده نيست ولي روزتان و روزمان مبارك.  

خاتمی رد صلاحیت می شود!!؟؟

خاتمی رد صلاحیت می شود!!؟؟

 

        روزنامه کیهان در سرمقاله خود رد صلاحیت خاتمی را دور از انتظار ندانست

 

از لابه لاي سخنان شخصيت هاي سرشناس جريان اصولگرا چنين استنباط مي شود که آنان از نتيجه برگزاري يک انتخابات که يک پاي آن سيدمحمد خاتمي باشد چندان مطمئن نيستند لذا ترجيح مي دهند تمام تلاش خود را به کار گيرند تا از کانديداتوري خاتمي و شخصيت هايي مانند خاتمي جلوگيري به عمل آورند زيرا عدم کانديداتوري خاتمي بهترين و کم هزينه ترين راهي است که جريانات مخالف کانديداتوري خاتمي براي خود متصور مي بينند.

 

از همین رو در شرايطي که کانديداتوري يا عدم کانديداتوري سيدمحمد خاتمي براي انتخابات رياست جمهوري روشن نشده است، برخي جناح هاي تندرو مخالف اصلاح طلبان به خاتمي هشدار داده اند اگر وارد انتخابات شود با خطر ردصلاحيت مواجه خواهد شد.روزنامه کيهان که معمولاً بازتاب دهنده افکار طيف تندرو جناح اصولگرا به شمار مي آيد در صريح ترين پيام به خاتمي هشدار داد با خطر ردصلاحيت روبه رو است. روزنامه کيهان روز گذشته در قالب يک سرمقاله به قلم حسين شريعتمداري مدير مسوول اين نشريه خاتمي را از ورود به عرصه انتخابات برحذر داشت. اين سرمقاله پس از اينکه کانديداتوري تعدادي ديگر از شخصيت هاي اصلاح طلب را يک بازي براي فريب اصولگرايان دانست اما تاکيد کرد که «خاتمي کانديداي اصلي ائتلاف اصلاح طلبان است ولي مطابق برخي از اخبار موثق آقاي خاتمي براي اعلام صريح نامزدي خود با دو نگراني جدي روبه رو است.اولين نگراني آقاي خاتمي ردصلاحيت از سوي شوراي نگهبان است. اين نگراني از آنجا ناشي مي شود که متاسفانه برخي از عملکردها و مواضع آقاي خاتمي مخصوصاً بعد از پايان دوره رياست جمهوري ايشان و در سفر به امريکا و چند کشور اروپايي، با مباني تعريف شده انقلاب و نظام و در پاره يي از موارد با آموزه هاي صريح اسلام مغايرت آشکار داشته است و اين موارد از نگاه قانون مي تواند ردصلاحيت ايشان براي نشستن بر کرسي رياست جمهوري را در پي داشته باشد و گفتني است که مطابق قوانين جاري افراد زيادي با کمتر از اين موارد ردصلاحيت شده و مي شوند.و دومين نگراني ايشان به رويکرد منفي مردم نسبت به جبهه اصلاحات مربوط مي شود. جبهه يي که آقاي خاتمي رهبري آن را بر عهده داشت و طي شش سال گذشته بارها از سوي مردم طرد و نفي شده است.»البته اين براي اولين بار نيست که سيدمحمد خاتمي به ردصلاحيت تهديد مي شود، اما اين براي اولين بار است که روزنامه يي که همگان از وابستگي سياسي و جناحي آن اطلاع دارند اينچنين بي پرده و صريح ماموريت پيام رساني به خاتمي را عهده دار شده است.

 

به اين ترتيب کانديداتوري خاتمي هنوز قطعي نشده است، اما با اين وجود گروه هاي تندرو اصولگرا به تکاپو افتاده اند تا احتمال کانديداتوري خاتمي را به حداقل رسانده و در صورت امکان براي ردصلاحيت او زمينه سازي کنند.

 

تا امروز تلاش ها براي رسيدن به چنين منظوري در قالب فعاليت هاي غير رسمي و از طريق انتشار اخبار در سايت هاي اينترنتي دنبال مي شد اما با انتشار سرمقاله کيهان اين تلاش صورت نيمه رسمي به خود گرفت و احتمال مي رود اگر کانديداتوري خاتمي جدي تر شود برخي افراد هم که تاثير بسزايي در تاييد يا ردصلاحيت کانديداهاي رياست جمهوري دارند به جريان مخالف با کانديداتوري خاتمي بپيوندند. در واقع جريان سياسي که طي چند سال گذشته توانسته تمامي مناصب انتخابي و رسمي کشور را در دست بگيرد به هيچ وجه حاضر نيست وارد يک انتخابات ريسک پذير شود و ترجيح مي دهد کانديداهايي وارد انتخابات شوند که از نظر آنان شانس چنداني براي پيروزي نداشته باشند.

 

 

پاسخی به پاسخ ها

اول:وقتی که کلمات پست قبلی را کنار هم می نشاندم پیش بینی گرفتن نظراتی مثل آنچه داده شده است را می کردم اما هرگز فکر نمی کردم که نویسندگان نظرات انقدر بی شهامت باشند که در حجاب نام های استعاری حرف بزنند.

دوم:من می دانم که مثل بسیاری از آدم ها خطاکار هستم و هیچ پرده ای بر خطاهایم نمی کشم مگر برای حفظ اخلاق و یا آبروی آدمی دیگر که در خطایم سهیم است و دخالت دارد و هیچ گاه خود را مصون از اشتباه ندانسته ام.این را متذکر شدم تا دوستانی که گفته بودند که تو هم شب ها زمان خوابیدن آیا به رفتارهایت می اندیشی و اینکه تو هم تهمت می زنی بدانند من نه تنها این کار ( اندیشه کردن در رفتارها) که حتی به خطاهایم معترف هستم.

سوم:این یک بیانیه است: همه بدانند من نه تنها از سوره مهر اخراج نشدم که حتی در زمان جدا شدنم از این مجموعه به عنوان نیروی ثابت بسیار تلاش شد که از تصمیمم منصرف شوم و از طرفی همه می دانند من تا روز بازگشت مجددم به سوره مهر با روابط عمومی این انتشارات در تماس بوده و همکاری داشته ام.

چهارم:خواهش می کنم پرچم عدالت خواهی را بر زمین بگذارید و از نام امام عزیزمان حسین (ع) برای بهره برداری های دنیایی خود استفاده نکنید.آنچه در رفتار شما است با رفتارهای امام شهیدمان هم خوانی ندارد.من نیز چون شما با امامم فاصله زیادی دارم اما تفاوت در این است که من مدعی نیستم و شما هستید.

پنجم:من به سوره مهر تعهد دارم و نه به هیچ کس دیگری.حتی نه به محمد حمزه زاده و حیدر ایمنی که چون برادر دوستشان می دارم.کاش تعهدتان به فکر و اندیشه سوره مهر بود نه به ......

ششم:برادرانم من شما را دوست ندارم ولی برایتان ترحم روا می دارم همانطور که بر فریب خوردگان نهروان و گرفتاران در مکر منافقین ترحم می کنم.آنها نمی دانند که نمی دانند و در این باور غلط گرفتار آمده اند که می دانند. کاش بدانند که ....

هفتم:کاش در جواب مطلب قبلی به من می گفتید:

گر چرخ به کام ما نگردد                /                     کاری بکنیم تا نگردد

اندر کف مردمان آزاد                       /                   نبود گره ای که وانگردد

در این صورت هرگز نمی گفتم که( پاراگراف قبل را بخوانید)

هشتم:گمراهی در تاریکی شرایطی است که برای هیچ کس آرزویش نمی کنم و همواره از خداوند می خواهم که آن را تجربه نکنم.برایتان آرزوی ارزان شدن روشنایی دارم.

                                                                                                  در پناه حق/یاعلی مدد

 

نامه به کسی که دوستش ندارم

حالا سه روز از هیاهوی بیهوده ای که مستعفی های انتشارات سوره مهر در رسانه ها درست کرده اند می گذرد،کاش رسانه های ما جدی تر به انتشار اخبار می پرداختند،شرمسارم از اینکه می گویم حالا لحظه ای است که به عنوان یک خبرنگار خجالت می کشم ، باورم این بود که رسانه های ما فراتر از حاشیه پردازی به مبحث اطلاع رسانی توجه می کنند اما .....

جالب است آنهایی که روزگاری رسانه ها و جامعه رسانه ای و خبرنگاران ما را به سخره می گرفتند و از سر بی دانشی آنها را سوژه مزاح محفل های دوستانه خود می کردند حالا دست نیاز به سوی خبرنگاران دراز کرده اند

کاش رستم زمان!!!!؟؟؟؟امروزها به یاد آن روزها باشد....کاش

دوستان مستعفی ما در نامه استعفای خود از حسین (ع) اسم برده اند، تعجبی ندارد که آنها از نمد دین برای خود کلاهی بسازند، به هر حال هرکسی در پی بهره برداری های خود از دین است . به قول شاعر

هرکسی از ظن خود شد یار من

بگذریم

آنچه در ادامه می آید نامه ای است به کسی که دوستش ندارم چراکه از دوستی بهره ای نبرده است،به سرگروه این دوستان مستعفی.نامه ای که با یک سوال آغاز می شود:

سوال: ببخشید آقا امام حسین که به خاطر امر به معروف و نهی از منکر شهید شدند در فرمایشاتشان از بدگویی برادران دینی حرفی نزده اند؟یا احیانا نگفته اند تهمت زدن با اخلاق اسلامی منافات دارد؟ ریختن آبروی مردم چطور؟ تحقیر و تحمیق افراد چطور؟ و....

بی خیال حاج آقا ...........

حتما شنیده اید که والله خیرالماکرین

پیشنهاد می کنم تنها به حفظ آن در حافظه نپردازید و آن را باور داشته باشید

عمری برای دیگران مکر کردی و حالا خود در مکر و حیله خود گرفتار آمده ای.

دوست من

از این روزگاری که برای تو و دوستانت پیش آمده خوشحال نیستم چراکه اگر اینگونه باشد من هیچ تفاوتی با آنچه تو هستی ندارم.

این ها را کسی می گوید که چه بدی ها در حقش نکردی و چه دروغ ها با او نسبت ندادی و چه تهمت ها بر او روا نداشتی و چه حیله ها برای او طراحی نکردی

فکر کن .......

روزگاري قبل تر من به حكم رفتارهاي دور از انصاف و عدل تو و به حكم دسيسه هايت كه همواره بر من روا مي داشتي از سوره مهر خداحافظي كردم.نمي دانم من به اتهام كدامين گناهي كه مرتكب شده بودم كه بايد دانسته هاي ناچيز تو را در ادامه فراموشي دانش دانشگاهي خودم در علم ارتباطات و حوزه روزنامه نگاري سرلوحه مي كردم. تو از من مي خواستي كه آنچه كه مي خواهي باشم ولي عقل و منطق و دانش به من حكم مي كرد كه نه آن كنم كه تو مي خواهي. واز همين رو بود كه عليرغم ميل باطني و تمام علاقه هايم به كار تخصصي ام در روابط عمومي سوره مهر، بگذرم و با بغضي نا تمام خداحافظي را ناتمام بگذارم تا شايد بگذرد اين گذر..

اما حالا...هيچ فکر می کردی روزگاری باشد که تو در سوره مهر نباشی و من باشم

تویی که بر زیردستانت( که امروز به لطف وبلاگ ها معاون و مدیر شده اند) حکومت می کردی و آنها مي بايست خداگونه تو را می پرستیدند.شايد هيچ خوش باوري باور نمي كرد.اما امروز در سوره مهر به لطف نبودنت همه نفس مي كشند و هوا براي همه هست.زمين هم و خوبي ها هم براي همه است.

اما باور كن خوشحال نیستم از نبودنت.

چراکه دوست ندارم چون تو باشم که از بریده شدن نان دیگری خشنود شوم.

یادت هست؟آن روز را می گویم،همان روزی که در جمع فرمانبردارانت به تمسخر خطابم کردی و گفتی:« در شگفتم که خداوند چه اندیشیده که تو را در خانواده سادات قرار داده و من را نه....»

در دلم برایت ترحم ارزانی کردم و بر خود بالیدم که حتی تو هم که از نبود من در این دنیا خوشحال خواهی شد به این افتخاری که خداوند نصیبم کرده است اعتراف کردی.خدا را شکر.

بگذریم....

نمی دانم می توانم برادر صدایت کنم یا نه........

ببینم مسلمان(خوب مي دانم كه خودت را مسلمان مي داني)، مرا به برادری می پذیری؟

بی خیال بهتر است همان « آهای » واژه ارتباط بین من وتو باشد

یادت هست ؟ تو اینگونه خواستی.

آهای ، با تو هستم،

من نمی دانم بین تو و سوره مهر چه گذشته که حالا کسی را که روزگاری می گفتی از بهترین مخلوقات است اینگونه بر او نیرنگ روا می داری.آری،محمد حمزه زاده را می گویم.همان كسي كه همواره حمايتت مي كرد...یادت هست؟

پیشنهاد می کنم کمی فکر کنی تا شاید به یاد بیاوری که چه کسی دست تو را گرفت و بالا کشید. اما تو فراموش کردی که آنکه تو را بالا برده است همواره پیش از تو خود بالاتر رفته است و اینکه توبا او  یک فرق بزرگ داری و آن اینکه او خود، خویش را بالا کشیده است و به یاری دانایی و توانایی اش بالا رفته است و تو به یاری او، و فراموش کردی که دانایی و توانایی او همواره همراهش خواهد بود و این همان همراهی است که تو نداشتی و نداری.

می دانم که خوب می دانی که بر حق نیستی و برایم جای تعجب ندارد که چرا به ناحق بودنت معترف نیستی ، این بخشی از ویژگی های تو است و آدمی همان خلق و خوی و باطن است و نه چیز دیگر.

راستی شنیده ام که در روزنامه ها بیرق دفاع از نیروهای خدماتی برداشته ای و آنها را قشر زحمتکش و موثر در شبکه توزیع محصولات فرهنگی عنوان کرده ای.

بهتر نیست کمی به گذشته برگردی و مروری بر نوع رفتارهای زمان مدیریتت با این قشر داشته باشی.می دانم که می دانی چه می گویم.

مثل این است که دولت آمریکا پرچم دفاع از ایران را بردارد.به نظر تو از این رفتار دولت آمریکا به جز نیرنگ و بهره برداری های سیاسی چیز دیگری می توان برداشت کرد؟

بی خیال هر چه من برای تو بگویم مثل آب در هاون کوبیدن است.

اما در آخر تنها یک پیشنهاد دوستانه برایت دارم ( اگر چه می دانم لیاقت دوستی تو را ندارم)

بعضی شبها هنگام خوابیدن،درست زمانی که سر بر بالش می گذاری کمی در رفتارت بیاندیش، کلاهت را قاضی کن و خودت ، برای خودت حکم صادر کن.هرچه در خلوت درونت حکم کردی به آن احترام بگذار.

ولی خداوکیلی کلاهت را قاضی کن.

سبز شوی انشاءالله

   

لطفا سکوت کنید

آهای ژنرال محترم

به احترام آزادی

لطفا سکوت کنید.

عربده های گوش آزارت نوای دلنوازی را در خود گم کرده است.

این تنها خواسته من است

من که حالا سالهاست در غم از دست دادن دموکراسی که هرگز نداشته ام یک دقیقه سکوت کرده ام.

راستی شما می دانید حقوق بشر یعنی چه؟

جریان آزاد اطلاعات در کدام صفحه قانون شما گم شده است؟

می دانم که ممیزی را خوب می شناسی،

سانسور را هم.

اما نمی دانم که چرا هرگز نخواسته ای  کمی هم دموکرات باشی.

و شاید خودم را به نداستن می زنم

اینطوری بهتر است

 کمتر اذیت می شوم.

آهای ژنده پوش سابق

آیا هیچ کس پیشینه ات را برای تو یادآوری نکرده است.

کاش کسی برای روز تولدت به تو کتاب تاریخ هدیه کند

شاید خودت را بهتر ببینی.

باور کن شکستن آینه چهره تو را عوض نمی کند

چرا نمی بینی

آنقدر که سکوت و سکون حاکم شده است

آینه ها غبار گرفته اند

دیگر نیازی به شکستن آنها نیست

چهره تیره تو هرگز در آینه نقش نمی بندد.

پدر خوانده عزیز

صدای هیاهو تو را به وحشت نینداخته است؟

فرزندانت بر تو قیام کرده اند

فرزند خواندگانی که حالا یوغ پدر را بر نمی تابند

نفس ها گویی فهمیده اند که اگر قرار بر خفگی است بر اراده و در اختیار باشد بهتر است

ژاندارم محترم

خوشحالم که ناقل این خبر بد هستم

تو دیگر راست قامت نخواهی بود

و چقدر ناپسند است که آدم ها از شکسته شدن کسی خوشحال می شوند

ولی باور کن

 این تنها راه آزادی ست.

نه

اشتباه نکن

سرباز ها دیگر به فرمانده احترام نظامی نمی گذارند

و هیچکس در مقابلت رژه نمی رود

و تو حالا باید از قیام مردم سان ببینی.

کاش کتاب تاریخ می خواندی

کاش پدرانت برایت بیشتر روضه می خواندند

ولی متاسفم که حالا کمی دیر شده است

پس

به خاطر خدا

و به احترام آزادی

لطفا سکوت کنید.

 

 

آهای دوست عزیز من نگرانم.

سلام دوست من

می پرسم خوبی؟

می گویی خوبم.

ولی نمی دانم چرا باور ندارم.

حال همه ما شده است مصداق

«من خوبم تو باور نکن» استاد سید علی صالحی

اگرچه می دانم بسیار شنیده ای اما باز هم

امیدوارم خوب باشی.

این روزها نگرانم

از حرف هایی که می زنی

از فکر هایی که در سر می پرورانم

از آینده ای که برایمان همچون جاده مه آلودی گنگ و مبهم است.

نگرانم

نگران از اینکه نکند روزی من و تو غریبه شویم

غریبه هایی که همدیگر را می شناسند اما گویی فراموش کرده اند

نکند ما فراموشکار شویم و از یاد ببریم هر آنچه را که پایه های دوستی مان را بر آن نهاده ایم.

تو این روزها سکوت کرده ای

سکوتی که ترس را در وجود من انداخته است.

آتش زیر خاکستر.

من این روزها نگرانم از اینکه نکند این سکوت تو رت به نتایج ناخوشایندی برساند.

دوست من

من و تو و تمام دوستانمان با مشکلات همراهیم و در جنگ

من اما از این جنگ و جدل خسته شده ام.

تو نیز

می خواهم اعلام آتش بس کنم

این دشمن لعنتی آنقدر ها هم قوی نیست ولی امکانات ما برای شکست دادنش ناکافی است.

من هم (تو نیز)آنقدر سر سختم که مطمئنم از آن شکست نخواهم خورد

وبه این ترتیب این جنگ دوست نداشتنی قرار است ادامه داشته باشد.

و هرگز نمی گذارد من از زندگی لذت ببرم.

تصمیم گرفته ام با مشکلاتم از در دوستی مبارزه کنم.

صلح می کنم و سعی می کنم به همزیستی مسالمت آمیز با آنها ادامه دهم.

 این تنها راه است.

در دنیای امروز حضور و وجود مشکلات را به عنوان عنصر مهمی از جامعه نمی توان نادیده گرفت و انکار کرد پس باید آنها را پذیرفت و در کنار آنها زندگی کرد

و اگر شد گام به گام به سمت حذف آنها قدم برداشت.

باور کن این تنها راه است.

نا مه اي به مادرم

سلام مادر عزيز

اميدوارم كه حالت خوب باشد

اگر چه مي دانم كه آرزويي كليشه اي است  در روزگاري كه تو خوب نيستي به خاطر نا ملايمتي هايي كه بر من مي گذرد

اما مادرم

هرگز نمي خواهم كه زخم هايي كه بر من وارد مي شود چروك هاي صورتت را بيشتر و عميق تر كند

اگر چه مي دانم چشم هاي تو كه به خاطر محافظت از من حالا كم سو شده اند بسيار خوب مي بينند آنچه درونم را مي سوزاند

مهرباني ناچيز است در برابر مهر تو

و دوستت دارم كوچك است در برابر عظمتت

مي دانم كه همواره از من خواسته اي كه سكوت كنم در برابر ناملايمتي ها تا نكند كه مهر سكوت بر لبانم بزنند براي هميشه.

مي دانم كه مي خواهي همراه شوم با مشكلات تا نشكنند گام هايم را

اما مادرم  من چگونه چنين كنم در حالي كه تو خود اين نكردي

تو ريشه مني

من از نفس تو نفس گرفته ام

مهر از نگاهت گرفته ام

عدل از دستانت

و استواري را در گامهايت ديده ام.

مادرم

مي دانم كه اين روزها بايد مدام به تو شاد باش بگويم

اما بگذار سر در آغوشت بگذارم و چنان بگريم كه دامنت خيس شود از اشكهايم

و بگويم نگرانم براي نسل آينده كه نداشته باشد چنين مهر مادري را

نكند نسل بعدي ما تنها زاده شود و هرگز ..........

مادرم

تو به من آموختي هر آنچه را كه داشتي

و داشتي هر آنچه را كه در مقام مادر بايد مي داشتي

اما

خدا كند كه مادران قرن آينده هم داشته باشند هر آنچه تو داشتي

مادر

دردها مكررند و نا تمام و ما مدام

آه بگذريم....

دوستت دارم تنها جبران بخشي از خوبي هاي توست.

و مي ستايمت

 نه به خاطر سختي هايي كه برايم تحمل كردي كه به خاطر مادري ات.

تو تمثيل عشق و ايثاري

ومن عاشقانه نگاهت مي كنم هر روز و هر لحظه

فرزند تو محمد و زهرا