تبليغاتX
دامون

ده نکته در پاسخ به انتقاد از خبرنگاران

به جای وااسفا گفتن علت را بررسی کنیم

سید محمد طباطبائی حسینی

انتشار چند یادداشت درباره مسائل حاشیه‌ای پیش آمده در روز خبرنگار یا مراسم‌های مناسبتی این روز، باعث شد تا قلم از سکون بردارم و سکوت بشکنم.

تمام آنچه که درباره رفتار خبرنگاران در این روز گفته شده، مبنی بر «اصرار خبرنگاران برای گرفتن هدیه و ناخوانده مهمان شدن آنها» بود و هیچ‌کدام از دوستانی که متعهدانه قلم به انتقاد از خبرنگاران رانده بودند تحلیلی بر چرایی این مسئله ارائه نکرده و حتی اشاره کوچکی هم به چرایی رسیدمان به اینجا نگفته‌اند. در این یادداشت کوتاه بر آنم تا گذرا بنگرم که چرا به جایی رسیده‌ایم که خبرنگارانمان این‌گونه شده‌اند، اما شما می‌توانید این مطلب را پاسخ به یادداشت‌های این دوستان هم ارزیابی کنید.

اول، خوشبختانه حقیر هم سال‌هاست خبرنگارم و هم مسئول ارتباط با رسانه‌ها در یک روابط عمومی کوچک(به لحاظ گستره مدیریتی) اما بزرگ(به لحاظ محتوایی). بنابراین موضوع را هم از نگاه یک مسئول در واحد روابط عمومی بررسی می‌کنم و هم از دید یک خبرنگار.

دوم،بدیهی است که رفتار سرزده از خبرنگاران به هر دلیلی که باشد نادرست است. اینکه خبرنگاری خود را مهمان ناخوانده کرده و به طلب دریافت هدیه و نه تهیه گزارش در برنامه‌ای حاضر شود درشان خبرنگار نیست.

سوم، اما یک نگاه بیندازیم این خبرنگاران که این‌گونه رفتار کرده‌اند تعددشان چند نفر است و آن را با آمار وزارت ارشاد از تعداد کل خبرنگاران قیاس کنیم، آیا می‌توان رفتار این تعداد اندک را بر کل جامعه خبرنگاری تعمیم داد؟ شاید دوستانی که در مطالبشان ابراز گلایه کرده‌اند پاسخ دهند «ماهم منظورمان همان تعداد اندک است» اما پاسخ حقیر این است که هرگز به این موضوع اشاره نکرده‌اید و مخاطبتان را کل جامعه خبرنگاری قرار داده‌اید. بد نیست بار دیگر مطالب خود را مرور کنید.

چهارم، بد نیست قیاسی کنیم میان خبرنگاران ناخوانده چند برنامه(بدون در نظر گرفتن حوزه کاری آن برنامه‌ها)، شاید دریابیم که بیشتر آن‌ها مشترک باشند. یا بد نیست بررسی کنیم چند درصد از این خبرنگاران واقعاً خبرنگارند؟ چند درصد از رسانه‌هایی که آنها خود را خبرنگار آن می‌نامند، واقعاً وجود خارجی دارند و اگر دارند، واقعاً فعالند؟

پنجم، دوستی در یادداشتی به دو مراسم همراه اول و ایرانسل اشاره کرده و حاشیه‌های آن(اصرار خبرنگاران غیر مدعو برای حضور در برنامه و دریافت هدیه) را نمونه‌هایی دیگر از رفتارهای ناشایست خبرنگاران ذکر کرده بود. سوالم این است، آیا همین دو شرکت به همراه چند شرکت دولتی دیگر نبودند که به دلیل اقتصادی بودن ماهیتشان و نیز جنبه تبلیغ داشتن اخبارشان چون امکان انتشار اخبار آنها در رسانه‌ها کم بود با دادن هدیه‌های آنچنانی به خبرنگاران به مناسبت‌های مختلف و نیز نگاه مادی به کار خبرنگاران این عادت زشت را در آن‌ها رواج دادند تا خبرنگاران در شرایط رودربایستی هدیه‌ها، به هر صورت ممکن اخبار آن‌ها را منتشر کنند؟ گویا حالا دوره مصرف خبرنگاران برای این آقایان تمام شده است.

ششم، نگاه کنیم به معیشت خبرنگاران، هر خبرنگار معمولی به طور معمول بین 400 تا 550 هزار تومان حقوق ماهیانه دریافت می‌کند(بگذریم از بعضی رسانه‌ها که به دلایل سیاسی، حقوق آنچنانی می‌دهند) آیا این حقوق پایین خبرنگاران کفاف زندگی آن‌ها را می‌دهد؟ قصد ندارم بگویم چون حقوق خبرنگاران کم است باید دنبال دریافت هدیه از این ارگان و آن سازمان باشند، حرفم این است که به یاد بیاوریم آن حدیث معروف را که «فقر ایمان را از بین می‌برد»(نقل به مضمون). آیا اخلاق بخشی از ایمان دینی نیست؟ نمی‌توانیم بگوییم که فقر اخلاق را از بین می‌برد؟

هفتم، وقتی برنامه‌ای رسانه‌ای می‌شود همه خبرنگاران خود را مدعو آن برنامه می‌دانند. قصه این است که روابط عمومی‌ها می‌خواهند هم بر خر مراد سوار شوند و هم خرما بخورند. در برنامه تجلیل از خبرنگاران حوزه خود، هم برنامه تقدیر را در نظر دارند و هم می‌خواهند از آن استفاده رسانه‌ای کنند. آیا اگر سازمانی برنامه تقدیر از خبرنگاران را رسانه‌ای نکند و تنها از خبرنگاران مرتبط خود دعوت به عمل بیاورد، خبرنگار دیگری در برنامه حاضر می‌شود؟ آیا نمی‌توانیم بگوییم که ارگان‌ها هدفشان از برنامه‌های تجلیل از خبرنگاران، بیشتر فراهم کردن بهانه برای حضور در رسانه‌ها هستند تا تجلیل از خبرنگاران؟

هشتم، تعدادی از خبرنگاران مرتبط با یک سازمان، وقتی از آن‌ها برای حضور در برنامه‌های این چنینی (تقدیر از خبرنگاران) دعوت می‌شود خود را تنها مدعو برنامه نمی‌دانند بلکه در نقش میزبان، تعدادی دیگر از دوستانشان را هم دعوت می‌کنند که مسلماً کاری غلط و نادرست است.

نهم، در این کشور، آن قدر بریز و بپاش هست که نگو و نپرس، آنقدر اسراف کاری هست که خدا می‌داند‌. آنقدر رفتار زشت و زننده از قشرهای مختلف و اتفاقات نادرست در مشاغل دیگر هست که حد و مرز ندارد. سوالم اینجاست که چرا آن همه رفتار نادرست دیده نمی‌شود و یک رفتار نادرست از خبرنگاران این همه سر و صدا می‌کند؟ باور کنید خبرنگار نعوذبالله پیغمبر و امام معصوم نیست. شاید در پاسخ بگویید از آنجا که خبرنگاران خودشان ایرادهای دیگران را عیان می‌کنند باید رفتار درستی داشته باشند. پاسخ حقیر اما این است که عیان کردن ایرادهای جامعه ماهیت کار خبرنگار است که در آن میان بارها پیش آمده ایرادهای خود را هم عیان کرده‌اند، اما آیا عیان کردن یک ایراد خبرنگاران ماهیت کار دوستان است؟

دهم، همه آنچه که گفته شد برای توجیه اتفاقات افتاده نبود و هنوز هم بر این باورم که آن کار خبرنگاران نادرست بوده است، ولی بار دیگر تاکید می‌کنم که باید دید چند درصد آن‌ها واقعاً خبرنگارند، چنانچه خبرنگارند، چند درصد از جامعه خبرنگاری ما را تشکیل می‌دهند و نیز باید چرایی این اتفاق ریشه یابی شود.

تکمله: یاد آمد که خبرنگاران زیادی از جمله حقیر هنوز هدیه 2 سال پیش رئیس‌جمهور را هم دریافت نکرده‌اند، پس وقتی هدیه رئیس‌جمهور وعده‌ای بیش نمی‌نماید، چندان به هدیه‌های دیگر، نباید دل‌خوش کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:4  توسط محمد   | 

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست


امیرعلی جان

این شعر را اولین بار یکی از دوستانم در قطار تهران - مشهد برایم خواند، خرداد 1380، من بارها و بارها در جمع های دانشجویی و در تجمعات اعتراضی مان آن را خواندم، آن قدر که این شعر ملکه ذهن بسیاری از دوستان و هم کلاسی ها و یاران دبستانی ام شده بود. حالا من در خرداد 1390 آن را برای تو می خوانم، شاید تو هم دو دهه دیگر در قطار، آن را برای دوستت  بخوانی. اما امیدوارم این شعر در روزگار تو مصداق نداشته باشد.

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست   

                                               نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست

خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته

                                              فقط این مسجد متروک نمای ده ماست

کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است

                                              کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست

کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم

                                            کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم

                                             این صدا مختص من نیست صدای ده ماست

خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها

                                             تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت

                                             هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست

آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز

                                             فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:41  توسط محمد   | 


این نامه را بیست سال بعد بخوان

برای ناصر حجازی که راست قامت بود


امیر علی پسرم

امروز حامل خبر بدی برایت هستم، اگرچه شاید تو هرگز بار تاثر این خبر را حالا درک نکنی و همین است که می گویند خوشا به حال کودکان.

ناصر حجازی درگذشت. درست 2 ساعت و نیم قبل از نگارش این نامه برای تو که شاید 20 سال بعد آن را بخوانی. او اگرچه در سکوت از میان ما نرفت، اما هیاهوها همه درباره چیزی بود که برای حجازی ارزش و اهمیتی نداشت. همه درباره بیماری او می گفتند، حال آنکه او نگران بیماری اش نبود و چشم نگرانش برای مردم سرزمینش دو دو می زد. حجازی سال ها دروازه بان آبروی ایران بود، در میدان فوتبال که نه فقط ورزش که گود وزن کشی قدرت کشورها هم به حساب می آید. هر توپی که حجازی می گرفت  تیری بود که به سوی ایران روانه شده بود و او میزبان تیرها می شد تا بر پیکر کشورش و مردمش آسیبی فرود نیاید. او اما در روزهای آخر عمر مدافع شرف ایرانیان شد. آنجا که خبرنگاری از او پرسید: « ناصر خان حالتان خوب است؟» و او گفت: «نه»، نه او اما نه بخاطر جسم بیمارش، که به خاطر روح و جسم آزده مردمش بود. او گفت خوب نیستم، چرا باید وقتی مردمم با سیلی صورت سرخ می کنند، وقتی مردمم با گرانی دست و پنجه نرم می کنند.

«به من می گویند عصبانی نشوم، مگر بی غیرتم وقتی درد و مشکلات مردم را به چشم می بینم، با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم. آمده اند و یارانه ها را قالب کرده اند. زندگی مردم  بهتر نشده  که بدتر هم شده است... متاسفانه شاهد نداری و سختی زندگی مردم هستیم. دولت می گوید  چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک می کنیم ، مگر مردم گدا هستند ؟ مردم ایران روی گنج خوابیده اند ، نفت، گاز و... دولت حق ندارد به مردم کمک کند، دولت  باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم   را دو دستی تقدیم آنها نماید.چهل هزار تومان در ماه به مردم می دهند و بعد ....

با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم ؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی ام مثل امروز شود. اگر مردم عادی شرایط امروز من را داشتند و با یک بیماری پر هزینه روبرو شوند ، چه باید بکنند؟بروند بمیرند؟ من ناصر حجازی هستم ، سرد و گرم روزگار را چشیده ام . عمری از من گذشته است. هیچ ابایی هم ندارم که اگر من را ببرید وبا شلیک 2 تیر به زندگی ام خاتمه دهید. حرفهایم از سر دلسوزیست... آخر یک کارگر که ماهی سیصد-چهارصد هزار تومان حقوق می گیرد و کرایه خانه، خرج زندگی و...دارد و حال باید سه برابر مبلغی که دولت می دهد ، به آنها برگرداند، چطور زندگی کند؟ نتیجه اش می شود فقر و فقر یعنی فساد ، فحشا  ، طلاق و...»

این نگاه مردی بود که صدا در گلویش نماند، حتی در روزگاری که ریه هایش دچار بیماری شد، باز هم صدا در گلویش نخفت.

امیر علی

 خبرگزاری ایسنا امروز برای او تیتر زد: «مردی که کرنش را بلد نبود»، کاش از او یاد بگیریم و به خاطر چیزهایی که زود از دست می روند کرنش نکنیم.

این نامه را وقتی بخوان که دو دهه از درگذشت ناصر حجازی گذشته و شاید من هم در کنارت نباشم، بخوان و بدان که او فقط یک ورزشکار نبود که اگر اینچنین بود مثل خیلی ها که به دست بوسی رفتند و در دو دهگی عمرشان رئیس فدراسیون شدند (رجوع کن به تاریخ نگارش نامه و کسانی که عنوان پهلوان را می گرفتند، تو بخوان پهلوان حکومت) سر تعظیم فرود می آورد و هیچ نمی گفت. ولی او سکوت نکرد. او فریاد زد تا صدا در گلو نماند. او بغض در گلو شکست تا صدا نشکند. نمی دانم بعد از دو دهه از زمان درگذشت ناصر حجازی و نگارش این نامه، مردانی از جنس او هنوز هستند یا نه؟ در زمانه ما هر آنچه مرد بود در حبس بود و ناصر حجازی هم  تنها به خاطر محبوبیتش در حبس نبود.


 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:30  توسط محمد   | 

قیام واژه ها نزدیک است

دست و دلم به نوشتن نمی رود،  این روزها انگشت سبابه ام که وظیفه اصلی را در بازی نقاشی حروف روی صفحه کاغذ بر عهده دارد سخت درد می کند، تیر می کشد، آه از نهادم بلند می کند و خب این برای من که به نشانه ها، سخت معتقدم، نشانه ای است برای ننوشتن. فارغ از نشانه اما باعث شده تا دستم به نوشتن نرود یا لااقل کم برود. دلم هم چندان برای نوشتن یاری نمی کند، به خودم می گویم این درد دست، از دل است نه دست. شاید نشانه ای باشد از دل. هر وقت که انگشتم تیر می کشد دلم می سوزد، برای خودم، برای قلم، برای آنهایی که قرار است نقاشی های حروف مرا و دوستانم را بخوانند. که این ها نقش هایی نیست که من تماما دوست دارم. دوست دارم در نقش هایم حروف دیگری را هم با آرایشی دیگر بنشانم، اما گویا نمی شود. دلم برای دستم می سوزد، با خودم فکر می کنم سال هاست که می نویسم پس چرا درست روزهایی که دلم تماما همراه نوشته هایم نیست دست هایم قصد دست شستن از نوشتن دارند. دست بر کلاه می برم و کلاهم را قاضی می کنم که ببینم عیب کار از کجاست که هر لحظه احساس می کنم سرم بی کلاه تر از پیش شده است. اما کلاهی بر سر نمانده که بخواهم آن را قاضی کنم. این روزها بازار کلاه برای جماعت دست به کلمه کساد است. کلاه از سرم برداشته اند که بی کلاهم کنند، اما حکایت، حکایت اسب و اصل است، آدمی که آدم باشد از اسب هم بیفتد از اصل نمی افتد. کلاه برای جماعت کلاه باز آبروست که با نبودش بی آبرو شوند و با بودنش احساس آبرو کنند، جماعت دست به کلمه، آبرو از نقش حروف می گیرند، اما چه کنیم که حرفی برای حضور در بازی حروف نمانده است. حرف ها زندانی شده اند در حکم هایی که قضات کلاه به سر صادر کرده اند. قضاتی که امروز کج کلاهانی شده اند که خود از عدم توازن کلاهشان آگاه نیستند و نمی دانند که روزی می رسد که کلاه از سرشان می افتد و آن وقت کلاهی ندارند که به اعتبارش حکم هایی صادر کنند که حروف زندانی شوند از ترس قیام شان. اما آن وقت است که حروف نقش آزادی خواهی می زنند، واژه ها قیام می کنند و سطرها انقلاب.

امیرعلی ام، پسرم، این حال و هوای دست و دل من است، از ابتدای سال یک هزار و سیصدو هشتاد و نه خورشیدی تا حالا که روزهای آغازین سال یک هزار و سیصدو نود است. پس هرگز از من گلایه نکن که چرا برایت ننوشتم یا کم نوشتم در این سال ها.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 16:28  توسط محمد   | 


گفت و گوی درونی

گفتم:خسته ام از این همه دروغ و ریا.

گفت: بی خیال ، زندگی ات را بکن.

 گفتم: زندگی ام گره خورده به اهل دروغ و دغل.

گفت: جدایش کن.  

گفتم: از چه ؟

گفت : از آنچه از آن می نالی.

گفتم :گره خورده ، جدا نمی شود.

 گفت : بازش کن .

گفتم : به دست من نبود بسته شدن این گره که به دست من باز شود.

 گفت : بسته اند ، تو بازش کن.

گفتم :  زهی خیال باطل ، گره اش کور است . چنان بسته اند که باز نشود به دست.

گفت : به دندان باز کن.

گفتم : هیچ چنین توصیه ای نشنیده بود.

گفت : گره ای که با دست باز نشود به دندان باید باز کرد.

گفتم : زهی خیال باطل . دندانی ندارم.

 گفت:فریاد بزن ، تا کسی بازش کند.

گفتم: این نتوانم.صدا در گلو مانده است.

گفت : اشارتی کن، بلکه کسی ترا دریابد.

گفتم: آنها که اشارتم می بینند، چونان منند.صدا در گلو مانده ، دندان کشیده، دست بریده و ...

 گفت: هیچ شنیده ای که مردن به ز زیست کردن به جای زندگی.

گفتم : نه .

گفت : گره بهانه است، دردت همین است که زیستن را به هر قیمتی به جان خریدار شده ای.زندگی جایی دیگر است و شکلی دیگر ، نه میان دروغ و دغل و بدینسان که تو هستی. دست از جان و زیستن بکش ، تا زندگی را دریابی.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 8:18  توسط محمد   | 

 

سرشار و میرحسین دور یک میز

خدا رفتگان شما را بیامرزد، پدرم حدا بیامرز همیشه می گفت اگر از عهده انجام کاری بر نمی آیی آن را عهده دار نشو. اشاره او در اصل به این بود که کار را باید به دست کاردان سپرد. من هم همیشه با غرور نوجوانی پاسخ می دادم که حالا همه چیز درست انجام میشه که منم کارمو درست انجام بدم.» آن وقت بود که آن مرد چهره بین در خشت خام ، نگاهی سرد به من می کرد و می گفت همین است که مملکت درست نمی شود. همه حرف تو را می زنند.

این روزها حرف پدرم مرحومم را بیشتر لمس می کنم. وقتی برای رفع مشکل آلودگی هوا پایتحت هفته ای 3 روز تعطیل می شود. وقتی برای حل مشکل جمعیت زیاد تهران ، مهاجرت معکوس پیشنهاد می شود و بلافاصله و بدون انجام کار کارشناسی در دستور کار قرار می گیرد.وقتی برای ترغیب مردم به مهاجرت معکوس دلهره دائمی زلزله در دل بندگان خدا ایجاد می شود و ... ، همه و همه یعنی کار در دست کاردان نیست.

این همه که گفته شد مربوط به اشتباهات تصمیم گیری به دلیل عدم تسلط بر کار سپرده شده در میان مسئولان بود.امروز اما با موردی برخورد کردم که نشان می داد گویا این مشکل در همه جا هست.

خبرگزاری فارس خبری منتشر کرده درباره دستگیری فردی که  با ستاد میرحسین موسوی ( به تعبیر خبرگزاری فارس گروهک نفاق ) در ارتباط بوده است. خبر با اینکه جهت گیری روشن و دارای نثری شعاری بود اما به هر حال خبر بود. تا اینجای کار مشکلی نیست.

مشکل اصلی در عکس خبر است. عکس خبری حکایت از میزی دارد که افرادی دور آن نشسته اند و در حال تصمیم گیری هستند. علی الظاهر همان اعضای ستاد گروهک نفاق. در این عکس چهره میرحسین موسوی کاملا واضح است. تا اینجای کار هم مشکلی نیست. مشکل اما در فرد دیگری است که در عکس است.در این عکس محمدرضا سرشار روبه روی میرحسین موسوی نشسته و چهره او کاملا واضح است. حال آنکه سرشار از مدافعان و حامیان سرسخت احمدی نژاد و از مخالفان جدی و پرو پا قرص موسوی است. در واقع این عکس مربوط به 20 سال پیش ، زمانی که موسوی نخست وزیر بوده ، است. این عکس از آن رو برای این خبر انتخاب شده ( چرا که مشخص است عکس با دقت انتخاب شده و روی آن کار گرافیکی هم صورت گرفته است ) که خبرنگار ، مسئول حوزه خبری مربوطه و دبیر سرویس و سردبیر این خبرگزاری پر طمطراق هیچ کدام محمدرضا سرشار را که یکی از حامیان رئیس جمهور بوده را نمی شناسند، حال آنکه خود از مهمترین رسانه های حامی احمدی نژاد هستند. این همه یعنی اینکه کار در دست کاردان نیست.

برای خواندن خبر و دیدن عکس اینجا را کلیک کنید:

 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8909141643

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:35  توسط محمد   | 

                                       

                                  الله اکبر یعنی ...

آمده است که سلطان محمود، روزی به نگاهی، دلباخته زنی شده و چون می خواهد او را به همسری درآورد، با خبر می شود که آن زن را شوهری است نجار و به آئین مسلمانی بر سلطان حرام است. و چون جناب سلطان نمی تواند بر آتش شهوتِ خود آبی بریزد؛ پس به هوایِِ سلطانی خویش و به مکر شیطانیِ وزیر، آخوند دربار را فرا می خوانند تا مگر حیلتی شرعی کنند و شهوت برخاسته را جامه ای از شرع بپوشند.

و گویند: شوهر آن زن، نجاری بوده است زبر دست و مشهور. پس وزیرِ دربار، نجار بخت برگشته را فرامی خواند که سلطان امر کرده است که «تا روز دیگر از صد مَن جـُو، برایش صد گز چوب بتراشد» و آخوند دربار فتوا می دهد که «هرکه از حکم حکومتی سَر باز زند و به اوامر سلطانی سر ننهد؛ خون اش بر داروغه و شحنه حلال است !

نجار بخت بر گشته، به خانه باز می گردد و در اندیشه ی جان، ماجرا را به همسر خویش باز می گوید که زنی بوده است پاکدامن و اندیشمند و صبور. پس شوهر را دلداری می دهد و دل قُرص می کند که مترس ! خداوند از سلطان محمود بزرگ تر است.

باری؛ دیگر روز، شبنم بر گَل و الله اکبر بر گلدسته ها، ماموران سلطان محمود دق الباب می کنند و پیش از آن که مرد نجار خبردار شود و از ترس قالب تهی کند، همسرش خبر می دهد که چه خوابیده ای نجار !» برخیز و آبی به صورت زن و وضویی بساز و «الله اکبری بگو» و میخی بر تابوت ترس بکوب ، که «سلطان محمود مرده است و ماموران آمده اند تا او را تابوتی بسازی

و از آن روز، هر گاه که مردمانِ ایران زمین ، به تنگ بیایند و بخواهند تنگی زمانه را به دست باد بدهند و دلتنگی هایشان را به باد بسپارند و به گوشِ یار برسانند؛ رسم است که به خونِ جگر وضویی ساخته و بر سجاده ای از بام ، بغضی می شکنند که: الله اکبر

آری؛ الله اکبر ! یعنی خداوند از سلطان محمود بزرگ تر است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 9:40  توسط محمد   | 

 

 لبخند بر لب و خون بر جگر

این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود، که دست و دلی برایم نمانده که به نوشتم برود یا نه. حرف های زیادی اما برای گفتن دارم. حرف های نگفته ای که شاید هیچ زمان گفته نشود و بماند در میان من و من.

امیر علی عزیز اما این را بدان که روزگار سختی را می گذرانیم. روزگاری که شاید خوشبختی ات در این باشد که در دورانش کوچکی و هیچ نمی دانی جز خندیدن با لبخندی و گریستن با تلخندی.

من اما چون تو نیستم ، اگرچه بسیار تلاش می کنم که کودک درونم را بیدار کنم و بخندم با هر لبخندی و بگریم با هر تلخندی ، اما تلاشم به ثمر نمی رسد و شاید به دلیل همین تلاش بیهوده روزگاری مردمان مرا ریشخند کنند.

روزگاری پیش شنیدم و گفتم که « دردها مکررند و ناتمام و ما مدام ... آه بگذریم.» آن روزها هنوز توان آن داشتم که این  سه نقطه و آه بگذریم  رابگویم که  آن روزها فرصتی برای سه نقطه بود و توانی برای گذشتن و امیدی در آن سوی که می خواستیم به سمت آن بگذریم. اما حالا نه فرصتی برای سه نقطه هست و نه امیدی به بهبود اوضاع در آن سوی سه نقطه . و از این روست که حالا فقط می گویم « دردها مکررند و ناتمام و ما مدام.»بی هیچ سه نقطه ای و فرصتی و امیدی و انگیزه ای.

پسرم روزگاری که این نوشته ها را خواندی مرا متهم به تلخ نویسی نکن که همه و بهتر از همه مادرت می دانند که من عاشق شیرینی هستم و با تمام وجود از تلخی بیزار.اما چه کنم که کامم تلخ شده از زهرهای هر روزه ای که به خوردمان می دهند.زهرهایی که نه می کشد و نه بی اثر است. زهرهایی که نرم نرمک سر می برند از امید و انگیزه من و دوستانم و مردمی که چشم امیدشان سفید شد از بس که نگاه کردند و هیچ نشد. حالا همه بی انگیزه ایم و نا امید. از آرش هم که به دماوند رفته بود تا تیر بیفکند به قلب تورانیان ایران گیر خبری نیست ، حتی دماوند هم سکوت اختیار کرده و دیگر انگیزه ای برای آتشفشان ندارد.

اینها که گفتم حال و هوای این روزهای ماست. روزهایی که ما در ظاهر لبخند بر لب و در باطن خون بر جگر داریم.

حالا دیدی پسرم  که بهتر است این روزها برایت ننویسم. هیچ ننویسم. نه برای تو ، نه برای خودم ، نه برای هیچ کس دیگر. بهتر که این قهوه های تلخ که هیچ دوستشان ندارم بماند برای خودم و واگویه هایی باشد در تنهایی من و من، که هیچ امکانی برای دیالوگ شدن آنها وجود ندارد ، چه که اولین لازمه دیالوگ درک متقابل است که این حرف های من و ما را فقط من و ما می فهمیم و دیگران را توان درک آن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 13:43  توسط محمد   | 

 

دشنه در  دیس (1)

شهر پر از شحنه های دشنه به دست است که هر کدام با نیزه ای به کینه آغشته شده عشق را نشانه گرفته اند. پاسبانانی که در لباس میش آمده بودند و حالا گرگی شده اند بر جان شهر . پاسبانانی که هنوز لباس میش بر تن دارند و دیسی برای پذیرایی در دست ، دیس هایی که در آن چیزی جز دشنه یافت نمی شود؛ « دشنه در دیس».و در این میان من دلخوش به دوستانی هستم که نیستند آن زمان که باید باشند. دوستانی که از دوستی تنها نام آن را یدک می کشند.

من خاک خورده ام از بس که زمین میزبان صورت بوده است. آن زمان که صورتم را برای بوسیدن پیش می بردم و جز دشنه نصیبم نمی شد.حال اما نه به این شحنه های گرگ صفت در قامت میش درآمده اطمینانی هست و نه به دوستانی که نیستند آن زمان که باید باشند امیدی.من خاک خورده ام.این کافی است تا بدانم که باید ایستاد بر پای تنهایی خود و تکیه داد بر شانه های خسته .

این را با تو می گویم پسرم. با تو که هنوز فرق گرگ و میش ، و بودن و نبودن را نمی دانی و هنوز نه  زمین را بوسیده ای و نه خاک خورده ای. این ها اندوخته های پدری است که روزی سرمایه اش اعتماد به شحنه ها بود و امیدش به دوستان.حالا اما نه پاسبانی مانده و نه دوستی ، که اینان گرگ اند در لباس میش و دوستانی نه دوست و نه دشمن.

امیر علی نازنینم تو این را از من به ارث داشته باش که دست بر زانوان تنهایی ات بگذار و تکیه بر شانه های خسته ات کن. تنها باش و از این تنهایی هم خون دل بخور و هم لذت ببر که چاره ای جز این نیست و این بهترین راه است.

(1)برگرفته از نام یکی از دفترهای شعری شاعر معاصر ؛ مرحوم احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 11:43  توسط محمد   | 

 

تلخ تر از تلخ

آنهایی که مرا می شناسند خوب می دانند که چقدر از مزه تلخی بیزارم

فرقی هم نمی کند قهوه باشد یا شکلات. قهوه اش اسپرسو باشد یا ترک و فرانسه ، همین که قهوه است و تلخ کفایت می کند تا از آن متنفر باشم.

کاپوچینوی ایرلندی را هم به همین دلیل دوست ندارم.همچنین شکلات های تلخ را.

در عوض به هیچ خوراکی شیرینی امان نمی دهم. از شیرینی دانمارکی معمولی ( برای احترام به اسلام و زدن مشت محکم به دهان استکبار جهانی بخوانید « شیرینی گل محمدی » ) گرفته تا شکلات های جدید و باقلوای لبنانی . اگر نبود قند هم بد نیست ، اگرچه اسب ها بیشتر آن را دوست دارند ولی علاقه وافر من به شیرینی باعث شده تا این همراهی با اسب ها را به جان بخرم.

این همه را واگویه کردم تا بگویم که آنهایی که مرا می شناسند خوب می دانند که من از تلخی بیزارم و علاقه وافری به شیرینی دارم ، اما این باعث نمی شود تا واقعیت های تلخ ر ا نبینم.باعث نمی شود تا بگویم قهوه شیرین است ، کاپوچینوی ایرلندی از باقلوای لبنانی شیرین تر است یا بطور کل هیچ مزه تلخی در جهان وجود ندارد.باعث نمی شود تا تلخی ها را نبینم و درباره آن ها ننویسم و نسبت به آنها بی تفاوت باشم.خب نوشتن از تلخی هم تلخی می آورد. این هم دست من نیست.

یک سوال : آیا می شود شما درباره قهوه حرف بزنید و به چایی شیرین فکر کنید؟ مسلما چنانچه غرض ورزانه پاسخ ندهید در پاسخ دادن با من همسو خواهید بود.

حالا سوال دیگر : آیا می شود از تلخی ها نوشت ، ولی شیرین نوشت؟ آیا می شود از تجاوز به حقوق دیگران گفت و خوشحال بود از این اتفاق ؟ آیا می شود از لکه های سیاه نوشت و سفید تداعی کرد؟

پس من حق دارم که تلخ بنویسم.

شرایط روزگار  طعم واژه های مرا تلخ کرد و نه چیز دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 12:24  توسط محمد   |