تبليغاتX
دامون

نسخه انسان بودن را وجدان ما برای تو تجویز کرده است

امیر علی جان چند روزی است که می خواهم برایت بنویسم ولی از آنجا که دوست ندارم نامه هایم برای تو تکراری و از روی عادت باشد این دست و آن دست می کنم تا بهانه ای محیا شود که مبرا شوم از نوشتن بر حسب عادت . دیگر اینکه دلیل موجهی برای نوشتن می خواهم تا نوشته هایم برایت حرفی نو داشته باشد تا شاید تو طرحی نو دراندازی نه اینکه من چونان یک پدر مهربان و فداکار ( آنگونه که در فیلم و سریال های کلیشه ای می بینیم ) تو را نصیحت کنم و تو هم یا همچون یک فرزند خلف به گوش جان بشنوی و یا همچون ناخلفی ساختار شکن به بهانه هایی چون تفاوت نسل ها حرف هایم را برنتابی.( یادت باشد در تصویر اول باید ریش داشته باشی و شلوار پارچه ای بپوشی و در تصویر دوم شلوار جین و لباس شلخته بر تن کنی و موهای ژولیده داشته باشی.این را سریال های تلویزیونی می گویند)

بگذریم،امروز تو در آستانه ماه سوم زندگی ات در دنیای جدید هستی.مرحله ای که با تزریق همزمان دو واکسن برایت آغاز می شود.واکسن هایی که قرار است تو را محیا کند برای مقابله با بیماری هایی که در آینده سلامت جسمت را تهدید می کنند.اما بدان که این واکسن ها هیچ از نگرانی های پدر نمی کاهد ، چه اینکه آن ها تو را تنها در برابر بیماری های جسمی آماده مقابله می کنند و حال آنکه دردهای این روزها جسمی نیست.

کاش تو حالا به جای گذشت دو ماه از زندگی ایت ، دو دهه از آن را پشت سر گذاشته بودی و بهتر می فهمیدی من چه می گویم.نه ، نه ... کاش هرگز حرفهایم را درک نکنی که درک این حرف ها مستلزم قرار گرفتن در شرایطی است که ما در آن قرار داریم.کاش تو و هم نسل هایت هرگز ما را درک نکنید. اما بدانید که ما بدون تزریق هیچ واکسنی در برابر دردهای مهلکی همچون بی عدالتی ، انحصارطلبی ، دروغ گویی ، توهم توطئه ، تمامیت خواهی و ... ایستادگی کردیم. و اگرچه هر روز تعدادی از ما در برابر این دردها جان دادیم اما هرگز در برابر آن ها کوتاه نیامدیم.

پسرم، امروز که در انسیتو پاستور واکسن می زنی به مادرت گفته ام تا نجوای آزادی خواهی و عدالت طلبی را در گوشت زمزمه کند تا در برابر دردهای این روزهای جامعه ایمن شوی. خوانش این نجوا در گوش هایت ، همان آنتی بیوتیکی است که من و مادرت از روز اول ورودت به این دنیا به تو خورانده ایم بی آنکه هیچ پزشکی آن را تجویز کرده باشد، که انجام آن تجویز وجدان ما بود. نسخه انسان بودن را وجدان ما برای تو تجویز کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:11  توسط محمد و زهرا  | 

نامه دوم به فرزندم؛

سال یک هزار و سیصدو هشتاد و هشت را تو در تاریخ خواهی خواند 

امیر علی جان امروز که تو ماه دوم زندگی را از نیمه گذرانده ای دومین ماه فصل پائیز در سومین روز خود بسر می برد و من دومین نامه را برای تو در حالی می نویسم که هوای پائیزی بادهای معروف همیشگی خود را نوازشگر تن ها کرده و بسیاری از آن فرار می کنند.از بادها می ترسند یا خس و خاشاک ریخته شده بر زمین؟ نمی دانم .اما چه فرق می کند وقتی این بادها نوید زمستان را می دهد و هراس آن ها که از بادهای پائیزی فراری اند این است که زمستان بیاید و آنها در سرمای آن دچار جمود شوند.

پسر خوبم ....آنها نمی دانند زمستان نه تنها بد نیست که بسیار هم خوب است.باید عینک هایمان را عوض کنیم.آنچه ما باید از آن در هراس باشیم جمود فکری است نه یخبندان های خیابانی.آب روان است حتی اگر یخ بندان شود چرا که به خورشید امید دارد.ترس آن داشته باشیم که در زمستان زندگی دچار یخبندان ذهنی شویم. ذهن هایمان را همواره سیال و پویا و اندیشه هایمان را جاری بخواهیم.زمستان زمانی رنگ سیاهی به خود می گیرد که سرمای آن یخبندان را بر اندیشه ها حاکم کند.امروز در اوایل پائیز 88 از مدت ها پیش زمستان کم و بیش آمده است.اما این من و تو هستیم که یخبندان هایی که دوستداران زمستان آورده اند را آب می کنیم اگر شده با هرم تن خودمان.

پسر نازنینم.....تو در ابتدای راه هستی....اما بدان سال یک هزار و سیصدو هشتاد و هشت را تو در سال های جوانی ات بی شک در تاریخ بسیار خواهی خواند. سالی که ما ایستادیم تا زمستان بر فکرهایمان حاکم نشود.پس بر تو که این سال را فراموش نکنی و به احترام آنان که ایستادند تا زمستان بر اندیشه ها جاری نشود تو نیز ایستادگی کنی تا هرگز در زمستان زندگی به یخبندان فکری دچار نشوی.

این نه یک نصیحت و سفارش و نه یک وصیت،که یک درخواست پدرانه است....از زمستان نترس بلکه با زمستان زندگی کن بی آنکه در آن گرفتار شوی.زمستان را با گرمای تن و اندیشه جاری ات نا امید از یخبندان کن.زمستان بد نیست چرا که برف دارد،باران دارد ... و این ها یعنی نعمت.این من و تو هستیم که به زمستان هویت می دهیم.با بادهای پائیزی زندگی کن اما با آن ها همراه نشو.بادهای پائیزی و یخبندان های زمستانی واقعیت های انکارناپذیر زندگی اند پس از واقعیت فرار نکن که با فرار کار درست نمی شود،بلکه بایست و به آن ها لبخند بزن و با لبخند ریشخندگونه خود پائیز و زمستان را در دست بگیر.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:18  توسط محمد و زهرا  | 

نامه ای به فرزندم

حالا امیر علی ۱۴ روز دارد. او اما نزدیک به ۱۰ ماه است که با ماست.زمانی که در اطاق زایمان بیمارستان جم به دستور دکتر امینی بند ناف امیرعلی را می بریدم بی اختیار به یاد شعری افتادم که ماه ها قبل برای آمدنش گفته بودم......چه شعر تلخی بود.....هنوز هم نگاهم همان است، که اگر می خواهی بی هدف زندگی کنی بهتر است که نیایی.این برای همه آدم هاست.

به هر حال حالا امیرعلی ما آمده و همه خوشحال از دیدن روی او هستیم.مهم نیست که شباهتش به من بیشتر است یا مادرش....مهم این است که او بسیار دوست داشتنی تر و شیرین تر از آنی هست که فکرش را می کردیم.....شب ها نمی گذراد بخوابیم...می گویند هنوز شب و روزش را پیدا نکرده بچه..... ولی این ناخوابی ها که برای همراهی با امیرعلی به درخواست او بر ما حکم شده برایمان اگرچه سخت اما طاقت فرسا نیست چون امیرعلی را دوست داریم بیشتر از آنچه که فکر می کردیم.....حالا مفهوم آن جمله معروف که " تا پدر و مادر نشوی نمی فهمی که پدر و مادرت چقدر تو را دوست دارند و برای بزرگ کردنت سختی کشیده اند " را درک می کنم.

تولد امیرعلی خیلی ها را خوشحال کرد.کسانی با ما تماس گرفتند و ابراز خوشحالی کرده و تبریک گفتند که شاید باورمان نمی شد به دنیا آمدن او برایشان اهمیتی داشته باشد.در میان آنها جعفر رضی پور مثل همیشه استثناء است. او بارها زنگ و زد و گفت " فقط خواستم بگم که خیلی خوشحالم...ذوق دارم....باورم نمیشه که یکی از ما بالاخره یه نفر را به این دنیا دعوت کرده...."

این هم برای امیر علی

سلام اگرچه گریه جواب من است . تو نیک می دانی پا در چه راه پر فراز و نشیبی گذاشته ای و برای همین است که گریه می کنی.تو از دنیایی آمده ای که همه اش آرامش بوده و سکوت،چرا که مادرت همه تلاشش را برای فراهم کردن آرامش در درون خود به کار بسته تا تو آرام باشی و بی دغدغه.

پسرم مادرت برای تو بسیار زحمت کشیده، بسیار بیشتر از من و خب حتما دیگران، مادرت بسیاری از سختی ها که حتی فکر نمی کرد ذره ای از آنها را تاب بیاورد تحمل کرد تا تو بیایی.حالا هم بسیار سختی ها را تحمل می کند تا تو راحت باشی. حالا می شود فهمید که چرا بهشت زیر پای مادران است.پس حرمت او نگه دار که او برایت بهترین و دوستدار ترین است.

فرزندم...نه پیامبر گونه که همچون یک انسان و در قامت یک پدر تو را سفارش می کنم به رعایت تقوا اما نه از آن جنس که در نماز جمعه و مراسم های مذهبی به آن سفارش می کنند. تقوایی که من از تو می خواهم داشته باشی به تو می گوید چشم در چشم مردم ندوزی و به آن ها دروغ نگویی...حق مردم را پاس بداری و حرمت آنها نگه داری....نگاهی به ناحق بر حق آنها نداشته باشی. شاید بگویی این همان تقوایی است که امامان جماعت در مساجد و منابر می گویند . به تو می گویم آری این همان است.اما با این تفاوت که آنها فقط از آن دم می زنند و من به آن باور دارم و از تو می خواهم به آن باور داشته باشی.

پسرم ...خوب بودن بسیار آسان تر از بد بودن است....مگر نه اینکه خوبی یعنی یکدیگر را دوست داشتن ...برای هم دلسوز و مهربان بودن و در حق هم نیکی روا داشتن.بدان که پروردگار ما را خلق کرده تا همدیگر را دوست بداریم.پروردگار مخلوقاتش را دوست دارد و به آنها عشق می ورزد مگر نه اینکه می گوید : اگر بندگانم می دانستند که من تا چه اندازه آنها را دوست می دارم هر لحظه از اشتیاق جان می دادند. حال این انصاف است که وقتی پروردگار مخلوقاتش را تا این اندازه دوست می دارد ما همدیگر را دوست نداشته باشیم.

فرزندم .....امیر علی من .... من زنده یا مرده فرقی نمی کند در این که تو دنیا را سیاه و سفید نبینی... نه مثل معاویه و یزید و هیتلر و صدام باش که همه تو را سیاه ببینند و نه فکر کن که به واسطه شباهت اسمی ات به علی ( ع ) و انتسابت به پیامبر خدا و اهل بیت و یا حتی به خاطر مسلمان بودن و یا حتی دیندار بودنت می توانی چونان محمد مصطفی و علی مرتضی باشی .... نه.... تو بکوش که از سیاهی به دور و به سفیدی نزدیکتر باشی.همینکه خاکستری باشی یعنی انسانی....و در این انسانیت بکوش که خاکستری ات به سفیدی بزند تا به سیاهی.

امیرعلی جان....بکوش که انسان باشی نه فرشته ، چرا که فرشته بر انسان سجده کرد. و باز بکوش انسان باشی نه فرشته.... چرا که در فرشته بودن یا مقرب درگاه هستی و با رانده شده از درگاه. اما اگر انسان باشی حتی اگر معاویه باشی از فرشته رانده شده دستور گرفته ای نه اینکه خود بسیاری را فریفته باشی که بر خدای خود  بشورند.

پسرم ....احتمالا اولین موضوع انشایی که در مدرسه به تو می گویند بنویسی این است:علم بهتر است یا ثروت؟.... این که می خواهم بگویم کسی به ما نگفت و ما ضرر کردیم .... در واقع پاسخ این سوال را به ما اشتباه گفتند.... من به تو اما می گویم پاسخ این سوال دو وجهی نیست که یکی علم باشد و دیگری ثروت.....من به تو می گویم که که هم علم خوب است و هم ثروت....چه کسی گفته که این دو ناقض هم هستند و نمی توانند با هم جمع شوند.....علم خوب است که مسیری برای پیشرفت و وجهی از این پیشرفت بدست آوردن ثروت باشد....ثروت هم خوب است که برای به دست آوردن علم راه ها را هموار تر کند. این مثل هم آن است که می گویند عقل یا احساس؟ من به تو می گویم عقل و احساس ، با هم و بدون هیچ تقدم و تاخری.

عزیز دلم ....بدان که اخلاق مدار بودن بهتر از دیندار بودن است.مگر نه اینکه دین ها و به ویژه دین اسلام آمده اند تا اخلاق را جاری کنند...پس بترس از آنانکه دیندارند ولی به اخلاق بی اعتنا....بدان که آنها تنها گمان می کنند که دیندارند.بدان که اسلام اخلاق را بر هر چیزی مقدم می داند و باز بدان که این اخلاق نسبی نیست که تحت تاثیر شرایط زمانه تغییر کند.... دزدی همیشه بد است...دروغ همیشه نارواست....حق همیشه حق است و نا حق همیشه ناحق، این مهم ترین درس عاشوراست.

عزیز دلم ، امیر علی.....از تو می خواهم که خدا را اطاعت کنی و به پدر و ماردت حرمت بگذاری که خدا این را در آیه آیه قرآن به تو حکم است.از تو می خواهم که با مردم ترش رو نباشی که خدا ما را بدخلق و تندخو نیافریده است.از تو می خواهم که با مردم بخندی و همراه با آنها شاد و در غم هایشان غمگین باشی نه اینکه بر آنها بخندی و بر دردهایشان بی اعتنایی کنی.تا می توانی فکر کن....مطالعه کن... فکر کن.....تصمیم بگیر.....فکر کن .....عمل کن....که هر دقیقه فکر کردن از ۷۰ سال عبادت افزون تر است.

همه مان را به خدای بزرگ می سپارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:9  توسط محمد و زهرا  | 

 

آه ای زمین مقدس مرا ببخش

دست هایم سردتر از آن است که بخواهم دستت را بفشارم

روحم شکسته تر از آنکه بخواهم بر آن استوار شوم

کوچک شده ام

درست مثل کودکی که تازه به دنیا آمده باشد

اما نه پاک و سفید

نقش های رنگارنگ بر تنم آزارم می دهد

درست مثل کودکی شده ام که تازه به دنیا آمده است

اما « هنوز از مادر نزاده ام که عمر جهان بر من گذشته است »

کودکی که پیر است و با گذر زمان پیرتر می شود

پیری که کودک است بی آنکه کودکی کند

بی آنکه بزرگ باشد

کودکی که پیر شده است

بی آنکه کودکی کرده باشد

«من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم اوفتاد»

حسرت اینکه چه آسان ناپاک شدم در حالی که آزاد و پاک بودم

درد دارم

درد یک گناه

آه که چقدر دلم برایت تنگ شده است صداقت

چقدر دلم برایت تنگ شده است سفیدی

چقدر دلم برایت تنگ شده است کودکی ناب

مادر تو را نخواهم بخشید که مرا پیر به دنیا آوردی

و من که هرگز کودکی نکردم

نوجوان نبودم

جوانی نکردم

به ناگاه

و در کوتاه ترین زمان

در چشم به هم زدنی

بزرگ شدم

بزرگ و بزرگ و بزرگ تا پیر شدم

بی آنکه زندگی را فهمیده باشم

و به جبران همین فرصت از دست رفته

من دست به کوششی بیهوده زدم

آه ای زمین مقدس

مرا ببخش که با آمدنم لکه ای شدم بر دامان پاکت

من دیگر .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:55  توسط محمد و زهرا  | 

ما دوباره سبز می شویم

(یادداشت عطاءالله مهاجرانی در آخرین شماره روزنامه اعتماد ملی  که منتشر نشد)

انتخابات 22 خرداد که حقیقتا یک جشن ملی بزرگ بود، تبدیل به زخمي‌ شد که اگر درست التیام نیابد، برای همیشه در حافظه ملت ما خواهد ماند. برای نشان دادن حضور و رای مردم، فرصت‌ها و امکاناتی را قانون برای آنان پيش‌بيني کرده است. یک شکل مهم آن راهپیمایی است. نمي‌توان پذیرفت هر وقت حاکمیت از مردم دعوت مي‌کند که به صحنه بیایند، مثل 22 بهمن و روزقدس، مردم عزیز، شریف و حماسه سازند اما اگر روز دیگری مردم با جمعیتی افزون‌تر و بدون سازماندهی حکومتی و ترغیب صداوسیما، به صحنه آمدند، خس و خاشاک و اراذل‌اند و باید آنان را از صحنه حذف کرد. چنان که در اظهارات برخی مراجع تقلید و فعالان سیاسی مطرح شده است بخش عظیمي ‌از مردم از نتیجه اعلام شده انتخابات نه تنها خرسند نیستند و نتیجه را نمي‌پذیرند، بلکه باور دارنددستکاری شگفت انگیزی صورت گرفته است. آخرین نشانه اش سخن دکتر امیدوار رضایی بود درباره یک خط و یک قلم بودن 70 درصد آرا در برخی صندوق‌ها. رای صفر هر سه کاندیدا در تعداد قابل توجهی از صندوق‌ها، مثل صندوق‌های رودبار و ...

این موارد زخم‌هایی است که بر سیمای انتخابات نشسته است. راه درمانش نیروی ویژه و بازداشت و اعمال قدرت نیست. این شیوه‌ها زخم را گسترش مي‌دهد. یادمان نمي‌رود، یک وقتی دستگاه قضایی برخی مجرمان را در خیابان‌ها شلاق مي‌زد. رفته بودم برای شرکت در نمایشگاه گل، در محلات. جوانی را در میدان مرکزی شهر شلاق زده بودند. شهر به هم ریخته بود. بی‌سر و صدا دستگاه قضایی آن شیوه را به کناری نهاد. بدیهی است نیروی ویژه و لباس شخصی‌ها که همیشه نمي‌توانند در صحنه بمانند اما مردم در صحنه هستند. اگر زخم درست معالجه نشود، این داستان به درازا مي‌کشد. دولت و رئيس‌جمهور چگونه مي‌توانند در چنین فضایی کار کنند؟ هیات ویژه مي‌توانست راهی برای برون رفت از این بحران عدم اعتماد باشد. البته اگر با ترکيبی انتخاب مي‌شد که اعتماد ملی را جلب مي‌کرد. یکی از افرادی که به عنوان عضو هیات ویژه انتخاب شده است در گفت‌وگوی تلویزیونی نشان داد که به آقای احمدی‌نژاد محبتی ویژه دارد. حتی اظهار داشتند مردم شیر یا خط کردند و به ایشان رای دادند! چنین تحلیلی به هنگام تنگ آمدن قافیه از فیلسوف-شاعری مثل آقای حداد بعید بود. در یک کلام اعتماد ملی آسیب جدی دیده است. راه‌ حل ‌استفاده از قوای قهریه نیست و تنها کسانی را مي‌ترساند که در درون تردید و تذبذب دارند. به تعبیر قرآن مجید، رعب در دل کافران خانه مي‌کند. امروز شورای نگهبان باید پاسخ نسل جوانی را بدهد که انقلاب را ندیده، و امروز همان نسل به دو گروه تقسیم شده‌اند. در یک سو همان نسل باتوم به دست گرفته‌اند و در سوی دیگر همان نسل دارند کتک مي‌خورند. نام این مدیریت تدبیر است و آینده‌بینی؟ همان که با قهر مي‌راند، وقتی به خانه‌اش مي‌رود در خلوتش وقتی به یاد مي‌آورد که بر سر جوانی کوبیده است، دیده است که آن جوان از درد به خود پیچیده است، آن زننده ذهن و زندگی آرامي ‌خواهد داشت؟ او هم قربانی است... با این تفاوت که زخمي‌که بر روح این یکی نشسته است تا پایان عمر رهایش نمي‌کند... هزار سال پیش ناصر خسرو سروده است:

جهان را به آهن نشایدش بستن                                                   به زنجیر حکمت ببند این جهان را

حکمت همان است که هم خرد انسان‌ها را خرسند مي‌کند و هم دل آنها را. همان که این روزها کیمیاست. 

من به چشم های بی قرار تو قول می دهم : ریشه های ما به آب;شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:20  توسط محمد و زهرا  | 

 

 در اعتراض به کودتای انتخاباتی

فراخوان راهپيمايي در سراسر ایران

در حالي که در روزهای گذشته  اعتراض مردم تهران و شهرهای مختلف ايران در  حمايت از ميرحسين موسوي و اعتراض به کودتاي انتخاباتی به شدت مورد حمله و سرکوب قرار گرفت قرار است مردم امروز (دوشنبه) در تهران و ساير شهرهاي کشور به راهپيمايي آرام اعتراض آمیز بپردازند.

بنابر اين اطلاعيه راهپيمايي هواداران موسوي در تهران ، با حضور خود وي ، از ساعت 4 عصر دوشنبه در تهران از ميدان انقلاب تا ميدان آزادی برگزار خواهد شد، و این کاندیدا در ميدان آزادي براي مردم معترض سخنراني خواهد کرد.

موسوي همچنين تاکيد کرده که در صورت برخورد و ممانعت نيروهاي امنيتی و نظامی با برگزاري اين راهپيمايي به حرم آیت الله خميني مي رود و در آنجا متحصن خواهد شد.

به دليل قطع کليه امکانات ارتباطی موسوی با مردم از جمله فيلترينگ و اختلال در  دو سايت اينترنتي ستاد وی و مسدود شدن ساير سايت ها و رسانه هاي نزديک به اصلاح طلبان از سوي مقامات دولتي و امنيتي، نخست وزیر دوران جنگ از  همه مردم خواسته است تا خود زمان برگزاري اين راهپيمايي را به يکديگر اطلاع دهند.

ميرحسین موسوي عصر روز يک شنبه همچنين پيام تلفني را خطاب به مردم ايران منتشر و اعلام کرد: "امكان حضور در ميان مردم يا هرنوع ارتباط و گفتگو با آنان از من سلب گرديده و تحت نظارت می‌باشم. از سوی ديگر ستاد مركزی اينجانب نيز پلمپ شده و اعضای حزب مشاركت دستگير شده‌اند"، اما "مردم عزيز می‌خواهم ضمن حضور در صحنه، از هرگونه درگيری و تشنج كه قطعاً به نفع گروه قانون‌گريز و متقلب تمام خواهد شد بپرهيزند."

ادامه اعتراض و سرکوب

به رغم ورود هزاران مامور امنيتي و يگان های ویژه به سطح شهر تهران و شهرهاي ديگر کشور، روز یکشنبه اعتراض های گسترده مردم به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ادامه یافت.

معترضان به تقلب در انتخابات با تجمع در خیابان ولی‌عصر در نزديکي یکی از ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی که اکنون پلمپ شده است، به سر دادن شعارهایی در حمایت از موسوي و اعتراض به روند شمارش و اعلام نتایج آرا پرداختند.

يگان هاي ویژه و ماموران مسلح لباس شخصي به شدت مردم معترض را با باطوم و شليک گاز اشک آور مورد حمله قرار دادند. گزارش هایی نیز از شلیک تیر هوایی منتشرشده است.

تصاويري که شهروندان از سطح تهران منتشر کرده اند حامی از آن است که ماموران يگان هاي ویژه مجهز به انواع اسلحه و ماسک و با صورت هاي پوشيده، علاوه بر حمله به تجمعات و تظاهرات مردم، زنان و جوانان منتظر در ايستگاه هاي اتوبوس و عابران معمولی را نيز به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و با باطوم و اسپری فلفل مورد حمله قرار داده اند.

شاهدان عينی میزان خشونت يگان هاي ویژه را بي سابقه توصيف کرده اند. روز يک شنبه محود احمدي نژاد با انتقال چند هزار نفر از پرسنل دستگاه های نظامی و دولتی و هواداران خود به ميدان ولي عصر  با آنها جشن پيروزی برگزار کرد و همزمان ماموران يگان هاي ویژه راهپيمايان معترضی را که قصد داشتند خود را برای اعتراض به اين ميدان برسانند مورد ضرب و شتم قرار دادند.

در کرج نیز گزارش ها حاکی است که يگان هاي ویژه به تجمعات اعتراض آميز مردم حمله برده و آنها را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده اند.

شعارهاي مردم معترض روز يکشنبه با شدت گرفتن سرکوب آنها تند تر شد. از جمله اين شعارها عبارت بود از: "گفته بودیم اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه"، "پلیس خیانت می‌کند، دولت حمایت می‌کند"، "پلیس مزدور نمی‌خواهیم، حکومت زور نمی‌خواهیم"، "موسوی، موسوی، رأی منو پس بگیر" و "مرگ بر ديکتاتور".

روز يکشنبه علاوه بر يگان هاي ویژه، گروهايی از نیروهای لباس شخصی مجهز به چماق، چاقو و ساير سلاح هاي سرد به خيابان هاي اصلی تهران منتقل شده و به ویژه در ميدان ولی عصر و خيابان هاي اطراف، و همچنين در میدان انقلاب و خيابان هاي اطراف  آن معترضان مورد حمله و شرب و شتم قرار دادند.

از شمار مجروحان دیروز آمار دقيقي منتشر نشده اما برخی گزارش ها حاکی است که ماموران امنيتی به بيمارستان ها مراجعه می کنند تا ده ها تظاهر کنندگان مجروح را دستگير کنند.

در حالي که آمارها از دستگيري ده ها تن در تظاهرات دو روز گذشته تهران خبر مي دهد، يکي از فرماندهان نيروی انتظامی به خبرگزاريهای دولتي گفت که 170 نفر در تهران بازداشت شده اند.

اين در حالي است که محمد علي ابطحي از اعضاي ستاد انتخاباتي مهدی کروبی اعلام کرد که شنبه شب بيش از 100 نفر از فعالان سياسی شناخته شده و روزنامه نگاران در تهران در خانه یا محل کار خود بازداشت شده اند. هرچند بسیاری از دستگیر شدگان، روز یکشنبه آزاد شدند.

از سوی دیگر، شهرهاي کرج، اصفهان، شيراز، مشهد و تبريز نيز در شبانه روز گذشته شاهد تظاهرات و تجمعات اعتراض آميز هواداران ميرحسين موسوي بود که بنابر گزارش ها سرکوب مردم در شراز و اصفهان شدت بيشتری داشته است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:56  توسط محمد و زهرا  | 

 

با سخنان احمدی نژاد صورت گرفت؛

مناظره ای که اخلاق را فراموش کرد

حالا 24 ساعت از مناظره محمود خان احمدی نژاد و میر حسین موسوی دو کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری می گذرد.مناظره ای که بسیاری از طرفدارن میرحسین موسوی آن را مناظره وقاحت و نجابت می نامند اما طرفدارن احمدی نژاد حرف های کاندیدای خود را در راستای وعده هایی که در خصوص افشای اسامی مفسدان اقتصادی داده ارزیابی می کنند.

اما بررسی این نکته که چرا طرفدران موسوی این برنامه را رودررویی وقاحت و نجابت می دانند اگرچه سخت نیست اما ضروری بنظر می رسد.در ایران بیشتر مردم مسلمان هستند و کشور خود را اسلامی می دانند و بر همین اساس بر رعایت موازین اخلاقی بسیار تاکید دارند، اما آنهایی هم که پیرو اسلام نبوده و در گروه یکی از اقلیت های دینی قرار دارند هم بر این نکات اخلاقی تاکید دارند و این توجه آنها اگر بیشتر از مسلمانان نباشد کمتر از آنها نیست. از همین نکات اخلاقی می توان به حفظ آبروی افراد در جامعه و نیز دوری از تهمت زدن به دیگران و همچنین دوری از اتهام زنی به افراد در موقعیتی که آنها فرصت و امکان دفاع از خود ندارند ، اشاره کرد. نکاتی که محمود احمدی نژاد هیچ کدام را رعایت نکرد و به بهانه افشاگری علیه هاشمی رفسنجانی پشت پا به همه موازین اخلاقی زد چه اینکه او خوب می دانست که ذهنیت مردم و جامعه ایران نسبت به هاشمی و اطرافیان او بسیار منفی است و می خواست از این نکته برای خود استفاده (بخوانید سوء استفاده ) کند.همان ضرب المثل ماهی گرفتناز هر آبی.

نکته دیگر اینکه در ایران مباحث احترام به ناموس های همدیگرو به اصلاح عام «ناموس پرستی» از مباحث مهم و بسیار ارزشی محسوب می شود.اما محمود احمدی نژاد که حالا شجاعت را با وقاحت اشتباه گرفته است در مناظره با میرحسین موسوی پای همسر او زهرا رهنورد را پیش کشید و مدارکی را که چندان اهمیت نداشت ارائه کرد که مثلا چرا او همزمان در دو رشته تحصیلی درس می خوانده و اینکه او شرایط ریاست دانشگاه الزهراء را نداشته است.حال آنکه رهنورد دکترای علوم سیاسی دارد و عضو هیئت علمی دانشگاه است و همین شرایط برای ریاست دانشگاه کافی بنظر می رسد.از طرف دیگر بهتر است که آقای دکتر نگاهی هم به مدارک و سوابق وزرا و روسای دانشگاه ها در دولت خود داشته باشند.شاید همین اهمیت  احترام به ناموس (بخوانید ناموس پرستی ) باشد که در روز بعد از مناظره مردم در خیابان ها فریاد می زدند ( اونی که کم می یاره .... ناموس وسط می یاره ) و یا ( عکسی که دست اون بود ...ناموس موسوی بود)احمدی نژاد اما در مناظره چنان تند و تیز سخن می گفت که گویا همه چیز را باخته می دید و چیزی برای باختن و از دست دادن نداشت همانند تیمی که در یک بازی فوتبال باخت خود را قطعی می داند دست به آب و آتش می زند تا هزینه باخت را کمتر کند و در مقابل هوادارن خود کمتر شرمسار باشد.حالا شاید روشن تر باشد که چرا مردم در خیابان ها و پیام های موبایل خود این مناظره را رو در رویی نجابت و وقاحت می دانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:24  توسط محمد و زهرا  | 

 

کوتاه از زبان میرحسین موسوی

اشاره: بنا دارم هر روز بخشی از نظرات و دیدگاه های مهندس موسوی را در حوزه مسائل مختلف بازگو و منتشر کنم.شاید کوتاه و موجز بودن این مطالب برای ما آد هایی که این روزها درگیر آب و نان هستیم خواندنی تر باشد.ما را آنقدر درگیر نان نخورده و شکم سیر نشده کرده اند که وقتی برای خواندن که هیچ ، وقتی برای سر خاراندن هم نداشته باشیم.امروز بخشی از آن را که درباره آزادی و زنان است بخوانید.حوزه معیشت ، اقتصاد ، فرهنگ ، هنر ، دانشگاه و ... را در روزهای آینده بخوانید.

تورم 25 درصدی یعنی کوچک شدن سفره  ضعیفان

آنچه باعث شد امروز به صحنه بیایم این بوده است که با توجه به آگاهی از مسائل کشور ، احساس خطر کرده و با توجه به توانایی های خود و را ه حل هایی که داشته ام احساس تکلیف کرده ام .اینکه حد اقل در عرض 4 سال گذشته ، 270 میلیارد دلار به عنوان یک درآمد افسانه ای کسب کردیم ، حال این سوال مطرح می شود که این درآمد چه برکتی برای کشور داشته است؟قطعا پاسخی برای این سوال نمی یابیم ؛ من وارد صحنه شدم چون در خود احساس توانایی می کردم تا بتوانم به پشتوانه مردم یک دولت امید بسازم و برای این کج روی ها و مشکلات راه حلی بیابم . امروز کشور در خطر است ....از وضعیت فعلی خسته شده ایم ، از قانونگریزی خسته شده ایم ، ...تورم 25 درصدی یعنی کوچک شدن سفره  ضعیفان.

فرق اصولگرایی میرحسین با اصولگرایی احمدی نژاد

من اصلاح طلبی هستم که دائما به اصول رجوع می کنم و اصولگرایی هم ایستادن بر اساس ارزش های بنیادین است و یکی از این ارزش های بنیادین آزادی ، استقلال و توامان مطرح کردن جمهوریت و اسلامیت است .....اصول این است که انقلاب را حفظ کنیم .انقلاب با ویران کردن کشور حفظ نمی شود.انقلاب با هدر دادن نزدیک به 300 میلیارد دلار در عرض 3-4 سال حفظ نمی شود....دلم می خواهد کشوری داشته باشیم که بر مبنای آزادی اندیشه باشد و نگاه امنیتی به جوان ها نداشته باشیم.آیا می شود کشوری به این افتخار کند که به 3 میلیون دانشجوی خود با نگاه امنیتی نگاه کند؟

وظیفه دولت حمایت از حقوق شهروندی است نه تاکید بر تکلیف شهروندی

برای بدست آوردن آزادی باید تلاش کرد و این آزادی حق تمام ایرانیان است.دولت جزئی از مجموعه مردم است  و همه مردم باید از حق آزادی خود آگاه باشند.....وظیفه دولت حمایت از حقوق شهروندی است نه تاکید بر تکلیف شهروندی،آزادی عقیده ، اندیشه و مطرح کردن درخواست ها حق همه است و حد این آزادی فقط قانون است و نه هیچ چیز دیگر....یکی از وظایف رئیس جمهور حمایت از آزادی های مدنی است...آزادی یک فرصت است و باعث رشد و توسعه کشور می شود.....ازادی زاده عدالت و اسلام ناب محمدی است و ما نباید از این مساله بترسیم.بای به گفتمانی برگردیم که شخصیت های مختلف بتوانند آزادانه مناظره و عقاید خود را بیان کنند.

قویا مدافع تک همسری هستم

من به رفع تبعیض بین زن و مرد معتقد بوده و قویا مدافع تک همسری هستم.ظلم و تبعیض نسبت ببه زنان در مورد مسائل حقوقی ، جایگاه زنان و مسائل خانوادگی و مسئولیت در پست های مختلف وجود دارد.متاسفانه در برخی از این موارد برگشت به عقب داشته ایم.لایحه مربوط به چند همسری در مجلس نمونه ای از این تفکرات اجتماعی است.

با دیوار کشیدن بین دختر و پسر در دانشگاه مخالف بودم

در دوران نخست وزیری بنده گروه های چپ و راست بودند.یک عده از گروه های راست که با دولت خوب نبودند برای جدا کردن خانم ها و آقایان در یکی از دانشگاه ها دیوار کشیدند که این خبر در همان روزهای اول به گوش امام رسید و امام با عصبانیت دستور دادند که این دیوار را برچینند.متاسفانه برخی می خواهند این مساله را پای من بگذارند که باید بگویم من مخالف این کار بودم.

با قانون نظارت استصوابی مخالفم

نظارت استصوابی در قانون وجود دارد اما من با این قانون مخالفم، اما قانون را اجرا می کنم.راه اصلاح قانون هم این است که اکثریتی در جامعه بوجود بیاید و از راه قانونی وارد این مساله شوی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:23  توسط محمد و زهرا  | 

 

برای فرزندم که هنوز به دنیا نیامده است

این شعر را برای تو می گویم

برای تو که هنوز نمی دانی مقصدت کجاست؟

هنوز نمی دانی می خواهی بیایی که چه؟

برای تو که حتی نمی دانی شعر چیست

برای تو که من برایت غریبه ام

و تو برایم خودمی

که از منی.

اینجا دنیاست

با همه هیاهوهایش

خوب و بد

بد مثلا  هیتلر و این اواخر بوش

و خوب که این روزها بازارش برای حسین اوباما گرم است

و تو چه می دانی اینان کی اند

خوب چیست و بد چگونه

اینجا دود و ماشین حرف اول را می زنند

و خرج آن جان من و در آینده توست

تو که 9 ماه مسیر پیومده ای تا بیایی که دود بخوری

و به خیال خودت ماشین سواری کنی.

اینجا خیابان ولی عصر است

یا پهلوی

چه فرق می کند وقتی درختان آن بی شناسنامه شده اند

وقتی موش ها بهتر از آدم ها زندگی می کنند

وقتی اتوبوس های کرایه ای هم منت می گذارند

و چراغ قرمز ها هر روز طولانی تر می شوند

و چشم های ما سفید شد از بس نگاه کردیم به دست های گزمه ها که کی چراغ را سبز می کنند

اینجا دنیاست

مثل همه جاهای دیگر

مثل خیابان شانزه لیزه یا نوفل لوشاتو و شاید هم ادوارد براون

وزاء یا خالد اسلامبولی

رسالت یا آیت الله حکیم

مفتح یا روزولت

برای روسپی ها چه فرق می کند

همین کافی است که اینجا دنیاست

دنیایی بدون چارلی چاپلین که برای لحظه ای هم که شده ما را فارغ از همه چیز بخنداند

دنیایی که بدون لرر و هاردی

در رنگ باختگی کمدین های جعلی

اکبر عبدی یا مهران مدیری

دنیایی که حسینش از بنی هاشم نیست و از مدینه نیامده و نسبش هم به هیچ انسان بی گناهی نمی رسد

حسینش آمریکایی شده  آن هم از نژاد آفریقایی های مهاجر

حسینی که هیچ کار ندارد چرا به آستین لباست ایراد می گیرند

 و چرا تعداد موهای  مادر و خواهرت را که از روسری اجباری اش بیرون زده می شمارند

و چرا به تعداد آن موها مادرت را پیر می کنند در کمتر از یک دقیقه

اینها همه دنیایی است که تو می خواهی به آن برسی

بی هیچ تردیدی

دمار همه 

و از همه بیشتر مادرت را درآورده ای که به آن برسی

شاید می خواهی روزنامه بخوانی

اما نمی دانی که اینجا فقط کیهان و رسالت بی ضرر است

شاید می خواهی معلم شوی

اما نمی دانی که هنوز حقوق معلم های پدرت را نداده اند

شاید می خواهی سیاستمدار شوی تا دنیا را نجات دهی

مثل محمود خان افغان که مردم را در محاصره خود به علف خواری مجبور کنی

و یا می خواهی کاندیدای ریاست جمهوری شوی

بی که بدانی برای چه

شاید هم راننده تاکسی که هر روز با هزار نفر سر پول خرد دعوا کنی

و یا مثل پدرت بنشینی و شعر بگویی

اینها همه دنیاست

نه تاریک و نه روشن

تاریک و روشن

باور کن اینها که گفتم از هر خوش آمد گویی برایت بهتر است

و شاید واجب تر

و حتی از «و ان یکاد»ی که برایت می آورند

که بدانی به کجا می آیی

و باید بیایی

که دوام دنیا بر این است

باید بیایی

که من تو را می خواهم و مادرت

که باشی تا ما هرگز نمیریم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط محمد و زهرا  | 

 

داستان ساختمان ما در چهارشنبه سوری؛

کاش خطاهامان را معترف شویم

(این یک داستان واقعی است.)

 

 

وقتی ماشین سر کوچه ترمز کرد شلوغی جلوی در خانه برایم تعجب آور نبود، امشب شب چهار شنبه سوری بود و طبق سنوات گذشته همه اهالی محله با روشن کردن یک آتش بزرگ و جشن و پایکوبی این آئین را احیاء می کردند. این مراسم از این جهت که کاملا خانوادگی و بدون استفاده از مواد محترقه خطرناک برگزارمی شد مفید به نظر می رسید. هنوز ساعت چند دقیقه ای مانده بود تا به 10 شب برسد و حضور این جماعت عجیب نبود. کمی که وارد کوچه شدم شلوغی با صداهای ناهنجار و کلمات ناسزا همراه شد. هنوز این صداها برایم جانیفتاده بود که چشمانم از دیدن یک صحنه داشت از حدقه درمی آمد.چند لباس شخصی که هرکدام یک بیسیم و دستبند در دست داشتند یک سرباز یک لاقبای نیروی انتظامی را با کتک به سمت ماشین هدایت می کردند.گناهش این بود که جشن محله را به هم نزده است و دوستان ناشناس رقصیدن در لباس نیروی انتظامی را هم به آن اضافه کرده بودند. دیدن این صحنه یعنی اینکه اتفاقی افتاده است.در ساختمان ما بسته بود و همسایه ها به محض دیدن من هرکدام گوشه ای ار اتفاق را تعریف می کردند.ظاهرا خوشحالی زیاد جوان های محل به مذاق دوستان ناشناس خوش نیامده است. ایجاد مزاحمت و شلوغ کاری عنوانی بود که آنها برای جشن جوان های محله ما در کنار خانواده شان انتخاب کرده بودند.جوان ها اما حالا در میان جماعت دیده نمی شدند.گویا هر کدام به گوشه ای فرار ( درست است فرار ، خجالت نکشیم چرا که در این مواقع کار دیگری نمی شود کرد) کرده بودند.دوستان ناشناس که تعدادشان به حدود 10 نفر می رسید فقط داد می زدند تا بلکه مردمی را که حالا از فرط سکوت داشتند خفه می شدند ساکت تر کنند.

دستم پر بود از ساک و کیف و نایلون و سایر وسایلی که خرید کرده بودم.مجبور بودم برای کمک به همسایه ها اول از شر این وسایل خلاص شوم.گوشه ای از در را باز کردم و خیلی سریع وارد شدم . پله ها را چند تا یکی بالا رفتم تا بلکه زودتر به طبقه چهارم برسم و برگردم.در راه برگشت صداهای عجیب و غریبی به گوش رسید. جوان های محل که در پشت بام ساختمان بودند از توهین های دوستان ناشناس به ستوه آمده و تاب نیاورده و زبان به پاسخگویی به توهین های آنها رانده بودند.سریع به پشت باک رفتم تا آنها را ساکت کنمف هنوز به آنها نرسیده بودم که صدای پای وحشت انگیز دوستان ناشناس را که از پله ها بالا می آمدند شنیدم.پس تصمیم عوض کردم و به جای دعوت آنها به سکوت ، به طرف واحد روبرویی واحد خودمان هدایتشان کردم. در واقع به خانه خودشان. دوستان ناشناس رسیدند و هیچ اثری ندیدند اما گویا بو برده بودند که بچه ها در این خانه هستند ، پس همه با هم همراه با صداهای ناهنجاری که بیشتر به عربده شباهت داشت از جوان ها می خواستند تا خود را به آنها تحویل دهند تا نظم برقرار شود( چه شود نظمی که با عربده برقرار شود.) به هر حال بعد از چند دقیقه صاحب خانه که حسین نام داشت بیرون آمد و با آنها به جدل پرداخت که به چه اجازه ای و با چه حکمی وارد ساختمان شده اند.اما آنها گویی پنبه در گوش داشتند و هیچ از حرف های حسین را نمی شنیدند.زمان بسیار کمی گذشت که این جر و بحث به کتک کاری رسید و دوستان ناشناس همه با هم قصد جان حسین را کردند اما گویی حسین که از سر اعتقاد و به حمایت از خانواده و مهمان هایش جدل می کرد و گلاویز شده بود قدرتی دو چندان یافته داشت. قدرتی که همه آنها را حریف شده بود و در این میان من تنها نقش یک فردی را بازی می کردم که مدام سعی می کرد اوضاع خراب تز اینکه هست نشود. جوان ها را که به حمایت از حسین ( پدر دو تا از آن جوان ها) می خواستند وارد دعوا شوند مانع می شدم چرا که احتمال اتهام زنی به آنها را بیشتر می کرد.حسین با هر مشتی که می زد زخمی از زخم های کهنه من التیام می یافت. همین ها ، همین دوستان ناشناس روزگاری ما را( من و هم کلاسی هایم را ) در تجمعات دانشجویی می زدند. همین ها بارها من را به خاطر فعالیت ای سیاسی و دانشجویی ام به مرگ تهدید کرده بودند. همین ها صندلی بر سر من خرد کرده بودند. همین ها حکم تعلیق از تحصیل من را گرفته بودند. همین ها در دانشگاه شریف آنقدر چند نفری من را زدند که همه گمان بر کشته شدنم بردند. همه این صحنه ها جلوی چشمم می آمد و از بودن در این صحنه و اینکه هنوز با آنها مبارزه می کنم خوشحال بودم.حسین همچنان آنها را با مشت های محکم می نواخت و من همچنان در میان ماجرا فعال بودم.صدای آه و شیون و جیغ و فریاد زنهای شاهد ماجرا جیغ بنفشی می شد در تمام وجودم.گلدان های پله ها یکی از پس دیگری می شکست و گلها ریشه از خاک بیرون می کشیدند اما خشک نمی شدند که آنها ریشه در عشق دوانده بودند و با هر ریشه آنها ریشه ای در ما جان می گرفت.

به یک لحظه دوستان ناشناس ناپدید شدند . گویی آنها به یکباره به اشتباهی که مرتکب شده و پاتلاقی که در آن گرفتار آمده بودند واقف شدند.حسین اما حالا خون آلود از دشنه های دویتان ناشناس و چشم های ما قرمز و اشک بار از گازهای اشک آور آنها بود .سرهنگ نیروی انتظامی هم که آمد با همه حرف های منطقی اش و همه حمایت هایش از ما یا کاری نمی توانست بکند و یا اینکه نمی خواست کاری کند.او تنها ما را دعوت به آرامش می کرد و دوستان ناشناس، که حالا ناپدید هم شده بودند را نمی یافت.رفتار سرهنگ مهربان نیروی انتظامی به رفتار جهانگیر کوثری در برنامه ورزش از شبکه دو شباهت داشت که سعی دارد همه چیز را به خیر و خوشی تمام کند.اما این همه عربده کشی ها که نباید نتیجه اش خیر و خوشی باشد.آنها زدند و رفتند. این که نمی شد. فرمانده پایگاه مقاومت بسیج مسجد محله هم از شناسایی این افراد اظهار بی اطلاعی می کرد و مدعی بود که از افراد آنها نبوده اند. حال  آنکه اهالی محله همه آنها را می شناختند و گویا آن دوستان ، ناشناس نبوده اند و تنها از روی رعایت احتیاط، اهالی به خود قبولانده بودند که ناشناس هستند ولی همه خوب می دانستند که آنها در کجا و به دستور کدام ارگان این همه آزادانه نقض قانون می کنند و به حریم خانه مردم وارد می شوند و عربده می کشند تا عقده گشایی کنند. حالا فردای آن روز است و اگرچه چشم ها ی ما دیگر قرمز نیست و خون های صورت حسین پاک شده است و گل ها دوباره ریشه در خاک کرده اند و پله ها از خاک گلدان ها پاک شده اند و شیشه های خرد شده دیگر بر پایمان زخم نمی نشاند، اما چه کنیم با زخم دلمان؟ زخم دلی که ما را پیر کرده است و فرسوده.آیا به واقع جشن و سرور در شبی که آئین باستانی ماست گناهی است نابخشودنی؟حتی اگر گاهی رفتارهای ناپسندی هم از طرف برخی از ما  در این شادی دیده شود باز هم جای این سوال وجود دارد که گناه ما چیست که اینگونه جفا بر ما روا می دارند.تنها پاسخ برای این سوال از دریچه ذهن و عقل من این است که:

ای برادر گناه از خود ماست ....ما خطاهامان را فراموش کرده ایم.....خطاهایی که ما را به اینجا رسانده است.... گاهی با سکوت و قهر خطا کرده ایم ......گاهی با تندروی و بی احتیاطی ..... و گاهی با ترس و بزدلی.

بیائید خطاهامان را معترف شویم و به جبران خطاهامان بکوشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:28  توسط محمد و زهرا  |